از بس که در گذشته تو لفافه حرف زدم و منظور اصلی حرفامو توی لحاف پیچیدم و کردم تو حلقوم مردم، حالا کلی مکافات دارم با صراحتم !
گذشته :
توی خونه دوستم نشستم و هوا هم خیلی گرمه و دلم میخواد پنجره باز شه و هوای تازه خونه رو پر کنه. عوض اینکه مثل آدم این خواسته رو عنوان کنم،به جاش کلی میپیچم و میگم راستی اون پنجره به جایی دید داره؟ و دوستم که با تعجب میگه نه چطور؟ میگم آخه دیدم بازش نمیکنی؟ البته حق داری بس که دود و گرد و خاک میآد تو و بدون اینکه منتظر بشم جواب بده از بدبختیهای گردگیری کردن و خاک و خُل معلق در هوای تهران و آلودگی و ... وراجی میکنم . بعد ناامید از اینکه بالاخره منظور منو نفهمید و پنجره رو باز نکرد تا آخر مهمونی با خفگیام کنار میآم. به همین ناراحتی ! یه روزی از روزا بهش میگم که خونهتون حسابی گرمه و اونم میگه پس چرا بهم نگفتی تا پنجره رو برات باز کنم؟ !!
امروز :
تو خونه همون دوست نشستیم و وسط مکالمه بهش می گم ببخشیدا میشه لطف کنی و اون پنجره پشت سرت رو هم باز کنی؟ یه دفعه نگام می کنه و میگه ای وای ببخشید به خدا من همش به این صابخونه لندهور میگم این چاه دستشویی بو میده ها یه کاری براش بکن!! من می گم نه نه و بعد بدون اینکه صبر کنه می گه ها؟ پس چی اذیتت میکنه؟ اشاره میکنه به عودی که داره توی اتاق خوابش میسوزه و می گه آره می دونم خیلیها به بوی عود حساسیت دارن و سردرد میگیرن، بمیرم الهی ، الان برات یه بروفن میآرم و بعد که به زور مچ دستشو میگیرم و مینشونمش سر جاش میگه پس چی؟ می گم بابا یه کم گرمم بود گفتم یه کم هوا بیاد تو ..همین . چشماش گرد میشه، حق داره بنده خدا.
دارم با همسرجان راجع به نقص تأثیرپذیریام حرف میزنم و میگم میبینی تو رو خدا یه عمر چطوری با یه حرف و یه نظر منفی از این رو به اون رو میشدم بس که نمیدونستم چی میخوام و چرا میخوام. مثلاً اون کفش قرمزه رو که دیروز خریدم یادته؟ اگه گذشته بود وقتی بهت نشونش دادم و گفتم وااای چقدر خوشرنگه و تو که یه ذره لب ورچیدی و گفتی قرمز؟ محال بود که دیگه طرفش میرفتم و به جاش یه رنگ تیره برمیداشتم ولی امروز اگرچه نظرت رو میپرسم ولی چون دلم میخواستش، خریدم. یه دفعه جا میخوره و میگه من کی تا حالا توی ذوق تو زدم؟ من که هر وقت هرچی خریدی بهت گفتم چقدر قشنگه و ... 
خردهای نمیشه گرفت آخه من همونم که برای بیان یه منظور ساده، کلی از زمین و زمان میگفتم . مسلماً توی همین جملات اون هم دنبال این میگرده که بفهمه منظورم چی بوده از این حرفا. درواقع هرچیزی جز مقصود اصلی من که فقط یه احساس ساده بود :(
چقدر خوبه که آدم حرفش رو مستقیم به طرف بگه و نذاره آدمای دور و بر دائم با این مسئله درگیر باشن که منظور چی بوده و چرا این حرف رو زدی؟ واضح و روشن، بیپرده حرف بزنیم .






دیدم نخیر از اینا بخاری بلند نمیشه و باید خودم دست بکار بشم. تصورش مشگل نیست دیدن خانمی سانتیمانتال که بین شمشادهای بلوار یکی از خیابونهای فرعی محوطه ولو شده و به درخت تکیه داده و یه دستش سیگار و یه دستش هم یه قوطی «هایپ» که جرعه جرعه میره بالا و یه پک عمیق هم به سیگارش میزنه و این مجموعه میتونه چه تصویر اسفباری برای مسئولین دانشگاه باشه :) همونجوری که توی چمنها نشسته بودم کولهام رو طوری گذاشته بودم جلوی پاهام که دستم پشتش پنهون باشه و اگه احیاناً از این گشتهای موتوری حراست که اون دور و بر میپلکیدن، سر رسید، بتونم سیگارم رو غلاف کنم. یه دفعه دیدم یه جفت پا جلوم وایساده و همونجوری که دستم پایین بود سیگارم رو فرو کردم توی چمن و دودش رو هم قورت دادم ... کارگر چمنزن جلوی روم وایساده بود و هاج و واج داشت نگام میکرد. بیمروت انگار تا حالا زن سیگاری ندیده بود اول خواستم به روی خودم نیارم بعد دیدم انکار احمقانهای میشه درنتیجه لبخند مسخرهای زدم و گفتم کاری داشتین؟ با سرش اشاره کرد به ته سیگار فرورفته توی چمن و گفت اونو بدین به من تا براتون بندازم توی سطل ... خدایی اش خجالت کشیدم و گفتم نه نه خودم میاندازم گذاشته بودم سر راه ... 
واسه همینم هرچی به موعد امتحان نزدیک میشدم، بیشتر ناامیدی سراغم میاومد و با خودم میگفتم بعد از ۱۲ سالی که از لیسانسم میگذره، حتماً قادر به پاسخگویی سؤالات نخواهم بود و اینکه حالا قراره چی بشه مگه و عین گذشتهها از سر «ترس از قبول مسئولیت» به همینی که هستی بسنده کن و ... 
(حالا یه چیزی تو همین مایهها)
و .. بقیه ماجرا که من ازش بیخبر بودم و تا مدتها بین خودشون میخندیدن راجع بهش ...
و تا مملی اومده بود حرفی بزنه گفته بود حالاااااا دارم برات :) و فرداش که مملی گریون و اشک ریزون اومد سراغ من که همه زنا اینقدر حساسن؟ و راه چاره جست، پوزخندی تحویلش دادم و گفتم عزیزم، الان یه کم دیره و لطفاً منو داخل مسائل خصوصی خودتون نکن !!! ناچار دست از پا درازتر برگشت پیش خانمش (البته شواهد خبر از سلامت مملی میده و به خیر و خوشی تموم شدن ماجرا:-) .
منم که مات و مبهوت با این نتیجهگیری عجولانهاش مونده بودم از کجا شروع کنم... اول یه کم عصبانی شدم ازش که خوبه حالا من ننشسته بودم خودم رو باد بزنم و بعد کمی صبر کردم و روبروش نشستم و درحالیکه اشکاش رو از گونههاش پاک میکردم گفتم حق با تویه ولی نه همه چیزایی که گفتی. اول اینکه این برنامهریزی من نبود و خودت شاهد بودی که پیش اومد پس تااینجا تأخیرمون برای رفتن خارج از اراده من بود ولی در ادامه این من بودم که به کارکردن ادامه دادم و تو رو نادیده گرفتم و بابتش واقعاً معذرت میخوام و چندین بار این جمله رو تکرار کردم تا بالاخره ازم پذیرفت. بعد که آرومتر شد گفتم ولی برای قسمت آخر حرفات باید بگم خیلی بیانصافی که همه چی رو با یه اشتباه من زیر سؤال میبری و بعد از دلیل عصبانیتم براش گفتم و در ادامه هم خیلی رک و پوستکنده بهش گفتم ببین عزیزم وقتی تو برای مدت یک ماه و نه چند روز و یکی و دو هفته پیش من میمونی پس دیگه مهمون حساب نمیشی کمااینکه من هم تو رو غریبه حساب نمیکنم و باهات راحتم. حالا اگه این وسط من یه روز قبل از تعطیلاتم وقت دارم و دلم خواست پردهام رو بشورم، همون موقع می تونستی اعتراضت رو اعلام کنی و عوض کمک کردن به من (که نشونه تأیید کار منه) پیشنهاد بدی میشه بریم بیرون و بعداً بیاییم این کار رو انجام بدیم؟ حداقلش این بود که چند ساعت قبل این موضوع مطرح میشد و اینجوری روی دلت قلنبه نمیشد... اونم قبول کرد که زود قضاوت کرده و دلیلی برای این همه رنجش نبوده و بعد خوشحال و خندون آماده شدیم و رفتیم تجریش :)
و دیدن عکسالعمل میکه که با دهانی باز منو نگاه میکرد و ناباورانه منتظر بود حرفمو پس بگیرم و شروع به نظردادنهای جالب کنم. و حتی وقتی راجع به دوستای خودش از من نظر میخواست، نمیتونستم مثل سابق پرونده یارو رو طوری بزنم زیر بغل میکه که انگار رفیق شونصدسالمه و خیلی ساده میگفتم من نمیدونم . وقتی پیگیر میشد و حتماً میخواست ایده و نظر منو بدونه ازش میخواستم بیشتر توضیح بده و بعد سعی میکردم کاملاً بیطرف نظرمو بگم... خب همه اینا برای اون جالب بود و تا وقتی خودش بهش اشاره نکرده بود، من متوجهاش نبودم .
و اونقدر این کارو تکرار کردم که یه روز میکه بهم گفت ببینم جیجی یعنی همون *پراستیتیوت* (جیجی خارجی :)) یعنی متوجه شده بود که من در برخورد با خانمایی که ظاهرشون کمی غلط اندازه از این لفظ استفاده میکنم و چون یکی از جذابیتهای این فرهنگ هم براش همین بود که آخه چطوری مملکت اسلامی میتونه در خودش شغلی مثل پراستیتیوشن رو جا بده، گیر سه پیچه داد که میشه از این به بعد به منم نشونشون بدی؟
دیگه راه میرفتیم توی خیابون و تا یه ابرو تَتو کرده میدید (که اون سالها البته خیلی کم بود) و یا کفش قرمزی، لپ قرمزی ... سریع طرف رو به من نشون میداد و میگفت پراستیتیوت!!! اُکی؟؟؟ و من که دور و برم رو میپاییدم مبادا کسی متوجه این لغت پربار بشه و آروم میگفتم نه، نه این نیست و گوشه مانتوش رو میکشیدم تا دور بشیم و یا در مواردی نادر میگفتم آره و اونوقت قیافه دیدنی میکه با چشمای از حدقه بیرون زده که اگه جا داشت دنبال یارو راه میافتاد و سرتاپاش رو رصد میکرد ...