کار درست انجام دادن راحت نیست ... اکثراوقات وقتی سر دوراهی انتخاب قرار میگیرم اینو میفهمم و میبینم که اگه بخوام کار درست رو انجام بدم باید گزینه سختتر رو انتخاب کنم... اگه بخوام چشامو ببندم و گزینه راحت رو انتخاب کنم اگرچه اون لحظه و شاید تا مقطع مشخصی احساس راحتی داشته باشم ولی حتماً در آینده نزدیک به مشکل برمیخورم و باز سر دوراهی انتخاب ... اگر باز هم این کار رو تکرار کنم، این سیکل ادامه داره و متاسفانه هربار گزینه سخت، سختتر و گزینه راحت بسیار پیشپاافتاده و بدیهی بنظر میآد که خب بالطبع منو ترغیب به انتخابش میکنه . خیلی وقتا برای انتخاب گزینه راحت، هزار و یک توجیه مندرآوردی دارم که همه رو متقاعد میکنه الاّ وجدان بیدار و آگاه رو .
اکثر مواقع آدما برای انتخاب راه درست نه تنها آماده نیستند بلکه موارد زیادی برای دور زدن خودشون و بقیه دم دست حاضر دارند . ترس از نتیجهای عدم دلخواه باعث میشه قدرت ریسک کردن رو از دست بدم و دلم مسیر آشنا رو میخواد . دقت کردین که چقدر مسیرهای آشنا، رفتارهای آشنا، آدمای آشنا و ... برای ما بهتر و خوشایندتره؟ بنظر من دلیلاش همینه درحالیکه اگه فقط یه بار راه سخت رو انتخاب کنی و حاضر بشی دردش رو بکشی متوجه میشی که در دوراهیهای بعدی چقدر راحتتر گزینه درست رو انتخاب میکنی و در عین حال اگر در کوران حوادث قرار بگیری چقدر راحتتر با مسائل کنار میآی و این همون رشدیست که روح ما طالب اونه .
نکته : منظور از راه درست همونیه که اصولاً با انتخاب اون نیاز به تغییر مسیر داری .
بعدنوشت : سه هفته از بیسیگاری گذشت. صمیمانه از همراهی همیشگیتون سپاسگزارم ... من خوبم :)





. این شد که شنبه شب آخرین سیگار رو در حالی کشیدم که توی ایوون خونه
باهاش راز و نیاز کردم :) بهش گفتم عزیزم! دوستت دارم و کلی باهات حال
کردم . اجازه بده برای مدت نامعلومی باهم خداحافظی کنیم، عاشقانه دوستت
دارم و پک آخر رو هم زدم و لهش کردم توی زیرسیگاری
خلاصه که بشمار ، ۱ و ۲و ۳ و ...
اینم برای تایید مطلب بالا :)