مجموعه حیات وحش زندگی مجموعه حیات وحش زندگی
محصول پائیز 2009 بسیار زیبا و دیدنی
زیرنویس فارسی شده با کیفیت عالی
200 کارتون معروف
هر کارتون که فکرشو بکنی، هر کارتون
فقط 80 تومان | 9 DVD
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
رابطه بیمارگونه (۱)
دوشنبه 24 دی ماه سال 1386

یکی از رنجش‌هایی که در روابط من با دوستام توی ذهنم مونده بود و سال‌ها آزارم داد، مربوط می‌شه به یکی از دوستان صمیمی‌ام. با خودم فکر کردم پرداختن به این خاطره، آثارش و نقش من در اون می‌تونه خودش ماجرایی بشه که بدنیست شما هم بدونین .

من دوست خیلی صمیمی داشتم که از مصرف من اطلاعی نداشت و سال‌ها با هم رفیق بودیم. این دوست من برادری داشت که من اونو توی مهمونی‌ها و بعضی از دوره‌های دوستانه‌مون دیده بودم و خیلی هم ازش خوشم می‌اومد. اسمشو اینجا می‌ذارم افشین. افشین اهل موسیقی بود و از چهارسالگی پیانو می‌زد و آهنگ‌ساز قهاری بود. توی مهمونی‌ها اکثراً یا کیبورد می‌زد و یا گیتار و با دوستای دیگه‌اش محفل ما رو می‌ساختن. دیدارهای ما گاه به گاه به همین مهمونی‌های پاستوریزه ختم می‌شد که حتی مشروب هم در اون سرو نمی‌شد. می‌دونستم دوست‌دختر داره و پسریه که بقول معروف هرز هم نمی‌ره. برای همین علاقه‌ام بهش بعنوان برادر دوستم بود و نه بیشتر. اگرچه امروز صادقانه می گم که اگر احساس می کردم راهی برای این ارتباط هست، کوتاه نمی‌اومدم ؛-)

سال‌های دانشجویی من تموم شده بود و با شروع زندگی مجردی من و اعتیاد فعالم، ارتباطم با این دوستم کمتر. برادرش رو هم اصلاً نمی‌دیدم تا اینکه یه بار که تلفنی با دوستم گپ می‌زدیم بهم گفت که افشین مدیریت یه گروه موزیک رو در فلان شهر بعهده گرفته و شروع به اجرای کنسرت‌های متعدد کردن. خیلی کنجکاو شده بودم که ببینمش و یکی از برنامه‌هاش رو بصورت حرفه‌ای شاهد باشم. برای همینم بهش گفتم ترو خدا بی‌خبرم نذار تا بتونم برم.

میکه ایران بود که برای اولین بار از یکی از برنامه‌هاش مطلع شدم و بلیت تهیه کردیم و رفتیم. یه سبد گل هم خریدم که بهش بدم. هیجان خاصی داشتم و دیدنش بعد از مدت‌ها برام شور عجیبی داشت. برنامه شروع شد و معرفی اعضای گروه و افشین بعنوان مدیر اجرای برنامه روی صحنه اومد ... اولش اونقدر هیجان داشتم که متوجه چیزی نشدم و کل اون زمان رو از موسیقی لذت بردم.

بعد از اجرا، با میکه رفتیم نزدیک تا سبد گل رو بهش بدم و چاق سلامتی کنیم. خیلی از دیدن من اظهار خوشحالی کرد و کلی ذوق‌زده شد. تو همون برخورد اول دیدم ای داد بی‌داد.... افشینی که روبرومه با اونی که توی ذهنم داشتم، چقدر فرق داره. متاسفانه درگیر شده بود و آثار اون رو بوضوح در چهره‌اش می‌دیدی. پاهام شل شد. جالبه که خانواده این دوست، تا اون جایی که من شناخت داشتم، همه فرهنگی بودن و حتی یه سیگاری هم در اون‌ها دیده نمی‌شد. طوری که هربار می‌رفتم اون جا مصیبت سیگارکشیدن داشتم و اینکه همه از بوی اون پیف ییفشون بلند می‌شد و من دچار عذاب وجدان و درنتیجه تحمل بی‌سیگاری و سردرد بعدش که همیشه همرام بود. تصور اینکه چه پروسه‌ای طی شده تا افشین به این راه کشیده بشه، بشدت باعث فضولی‌ام شد ... (ادامه دارد)


در خبرنامه این بلاگ عضو شوید تا در هنگام بروز رسانی به شما اطلاع داده شود.
(این سیستم فقط برای کاربران بلاگ اسکای فعال می باشد.)
نام کابری: