زیباترین مستند جهان زیباترین مستند جهان
مجموعه حیات وحش بی نظیر(حیات)
زیرنویس فارسی محصول ۲۰۰۹
روزگار شاهزاده GEM TV
سریال  روزگار شاهزاده نسخه کامل
تحویل 1 روزه تضمینی سفارشات تهران
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
سرما در گرما (۲)
دوشنبه 30 شهریور ماه سال 1388

این و این یه نموره از اون همه مه‌ای بود که روز اول فضا رو حسابی رمانتیک کرده بود .

اینم نمای آفتابی روز آخر پشت ویلا بود.

سفرهای دسته‌جمعی علاوه بر تفریح، دو سه تا تجربه خیلی ناب برای من داشته که هر بار بیش از قبل بهم کمک می‌کنه. اولاً که به شخصه آدم فوق‌العاده سختی بوده‌ام یعنی با هر کسی و هر جایی نمی‌تونستم برم و دوستام کاملاً محدود و سفرهام فقط با اونا بوده و بس. اما بعد از تجربه این مدل سفرها هرباری که شخص جدیدی بهمون اضافه می‌شه، نه تنها اذیت نمی‌شم بلکه سعی می‌کنم خودمو محک بزنم که چقدر ارتباطم قوی شده و با تیپ‌های مختلف سازگاری داره. تأثیرپذیری یکی از دردسرهای من بوده و هست این‌که اگه یکی اول صبحی حالش بد باشه و از دنده چپ پا شده باشه، منم تحت تأثیر قرار می‌گرفتم و خیلی وقتا طرف حالش خوب می‌شد اما من وِل‌کن نبودم :) درطی این سفرها کم‌کم یاد گرفتم که اگر بخوام بهترین لذت رو از لحظاتم ببرم، باید هم به خودم و هم آدمای اطرافم فرصت بدم. اگه یکی حالش خوب نیست ازش احوالپرسی می‌کنم و اگر تمایلی به دلجویی و یا همراهی نداشت، به حال خودش وا می‌ذارمش تا به مود خوبش برگرده حتی اگر این بازگشت تا آخرین روزی که با هم هستیم طول بکشه.و یا اگر خودم به هر دلیلی میزون نباشم، سعی می‌کنم حال بدم رو به دیگران منتقل نکنم و گاه با اعلام این‌که «من امروز خوب نیستم» این حق رو به اطرافیانم می‌دم تا از اوضاع مطلع بشن و چنانچه با بدخلقی من روبرو شدن شوکه نشن .

تجربه ناب دیگه‌ یادگیری مهارت‌ها و تجربیات دیگرانه . شاید به حرف کمی کلیشه‌ای بنظر بیاد ولی توی جمع بودن برای دو سه روز و در عین حال مصاحبت و همزیستی با دیگران باعث می‌شه آدم امکان بهره‌گرفتن از آموخته‌ها و دانش رایگان رو در اختیار داشته باشه. برای امثال منی که همیشه خودم رو تو هر مقوله‌ای ارشد می‌دونستم، این مسئله تغییر بزرگیه. من یاد می‌گیرم که اون‌چه دارم رو با دیگران به مشارکت بذارم و درعین حال چشم و گوشم رو باز نگه دارم تا دریافت کنم. تأثیر این بهره‌مندی بخصوص در مدیتیشن خیلی جالبه. مدیتیشن‌‌های گروهی و احساس آرامش دسته جمعی بعد از اون جزو مواردیه که با استفاده از ذهن قوی دیگری تو هم به خلسه راه پیدا می‌کنی و لذت پرواز روح رو به جاهای ناشناخته حس می‌کنی. من هر بار به خودم قول می‌دم که بعد از سفر هم به مدیتیشنم ادامه بدم ولی بعد از اون تجربه‌های گروهی که از انرژی دیگران برای تریپ استفاده می‌کنم و ناکامی‌ام در تلاش شخصی، تنبلی به سراغم می‌آد و هربار هم این پروسه تکرار می‌شه ...

امیدوارم برای همه اونایی دوست دارن، تجربه سفرهای خوبی در پیش باشه و همگی بتونیم از با دیگران بودن، لذت ببریم.

مخاطب خاص : نمی‌دونم این حس به چی برمی‌گرده ولی بدجوری داری توی خواب و رؤیاهام رژه می‌ری، خبر داری ؟ صدالبته من از دیدنت بی دردسر کلی هم لذت می‌برم.

پ‌ن: تصمیمم این شده که تا سه ماه به خودم فرصت بارداری بدم و اگه نشد، برم برای جراحی :) اینم برای مخاطب خاص دیگر (دکی پدی)

غرنوشت : چرا این‌قدر اوضاع اینترنت و فی‌لترینگ خرابه باز ؟ عصبانی‌ام می‌کنه.


سرما در گرما (۱)
چهارشنبه 25 شهریور ماه سال 1388

ظاهراً دوباره اوضاع اینترنت خرابه حداقل اینجا که این‌جوریه . دیروز نصف صفحه چرک‌نویسم رو ظرف یه ثانیه به باد دادم .

من و ۷ تا از دوستان مؤنث روز پنج‌شنبه به سمت شمال حرکت کردیم . مقصدمون ییلاقی در ارتفاعات بود که بعد از مرزن‌آباد به سمت منطقه کُجور می‌رفت و از اونجا حدود یک ساعت هی پیچ خوردیم و رفتیم بالا و بالا و بالا تا جایی‌ که مه تا توی ماشین پایین اومد. منطقه زیبایی مسحورکننده‌ای داشت . کوه و جنگل و دشت رو با هم داشتیم . کل ییلاق در سراشیبی دامنه کوه قرار گرفته بود که پوشیده از جنگل در ارتفاعات و همین طور که به پایین می‌اومدیم، میزان دشت و سبزی بیشتر و بیشتر می‌شد. ویلایی که متعلق به اقوام یکی از دوستان بود در اختیارمون بود که خداروشکر کاملاً مجهز به سیستم گرمایی بود چون سرمای غافل‌کننده‌ای همون بدو ورود ما را واداشت سراغ لباس گرم‌هامون بریم و همه رو بکشیم به سر و کله‌مون . من از قبل سرما خوردگی داشتم (که کماکان ادامه داره) و توی جاده حسابی از گرما و تب کلافه شده بودم و بعد یک‌باره اون سرما که با وجود ریزش مه حسابی به تن و بدن حال اساسی می‌داد باعث تعجب همه شده بود. به شخصه مناطق کوهستانی رو به ساحلی ترجیح می‌دم . بقول یکی از بچه‌ها آدم یاد کارتون بچه‌های کوه آلپ می‌افتاد و هر آن انتظار داشتی لوسی‌مِی و سباستین از پشت درختا بزنن بیرون :)

داستان آتش و شومینه هم که عشق قدیمی من بوده و هست و اگه دور و برم خلوت باشه ساعتها باعث سرگرمی‌ام می‌شه. ولی با تعداد بیش از ۱۰ تا خانم سرحال و پرانرژی (سه نفر دیگه هم شمال به جمعمون اضافه شدن) کمتر وقت فراغتی باقی می‌مونه. مدتها بود که لذت بازی‌های دست‌جمعی رو از یاد برده بودم. یکی‌اش همون بی‌بی‌سلام و خنده بازار عکس‌العمل‌های ترکیبی بود . این‌که بجای گفتن بی‌بی‌سلام بگی سلام بی‌بی درحالیکه یه دستت هم بین سینه و سر، سرگردون مونده :)) (برای اونایی که بازی رو بلد نیستن این‌جوریه که یکی تند تند کارت می اندازه زمین و بقیه با دیدن بی‌بی باید بگن بی‌بی‌سلام با دیدن سرباز سلام نظامی بدن با دیدن شاه یه دست رو به سینه بذارن و با دیدن آس کف دستشون رو بزنن به هم) چون انداختن کارت ها تند تند انجام می‌شه، نیاز به سرعت عمل بالا داره . اولین نفری که عکس‌العمل اشتباه داشته باشه بازنده حساب می‌شه که منتظر آخرین نفر می‌مونه که از توی جمع باقی مونده تا براش یه مجازات تعیین کنه. این سخت‌ترین و حنده‌دارترین قسمت بازی بود که چون تنوع بچه‌ها زیاد بود حکایتی شده بود برای خودش . یکی از اونا این بود که به مسن‌ترین و تپل‌ترین فرد جمع دستور داده شد تا با باسن بزرگش توی هوا سه بار عدد ۸ انگلیسی رو بنویسه . بقیه‌اش رو شما ترسیم کنین :)

دوست دارم در ادامه کمی از این سفرها بیشتر بنویسم... پس فعلاً .

پ‌ن : ویولت چرا فیلتر شده؟!!!


فقط رکاب بزن !
دوشنبه 16 شهریور ماه سال 1388

هر وقت راحت از احساسم حرف می‌زنم نتیجه معجزه‌آسایی برام داره ... یه جور آرامش خیال... یه جور سبکی که سال‌ها تجربه‌اش نکرده بودم .. هرچه رهاتر حرف بزنم، نتیجه‌اش بهتره . یعنی هرچی از قضاوت شدن نترسم، اعتماد کنم و بدون دردسر اون‌چه در ذهنم می‌گذره رو بیرون بریزم، بارها و بارها باعث دریافت انرژی فوق‌العاده‌ای شده که بهم در گذر از بحران‌ها کمک زیادی کرده. برعکس هربار یه چیزی رو توی ذهنم با عناوین مختلف و یا توجیهات آشنا مثل این‌که «چیز مهمی نیست» «بگم که چی بشه» و یا «احمقانه‌ست» نگه داشته‌ام بمرور احساس سنگینی فکر و ذهن بسراغم می‌آد و علاوه بر اون احساس که هم‌چنان باقی‌ست، احساسات بد دیگه‌ای مثل تنهایی، ناامیدی و یأس رو هم بدنبال داشته. یکی از این اتفاقات تو جلسه خونگی ما می‌افته. در جلسه خونگی گروه من (شامل راهنمام و همه رهجوها) چند هفته یک بار سنت‌های دوازده‌گانه رو کار می‌کنیم و مشارکت آزاد داریم. این نوع مشارکت در نوع خودش بی‌نظیره چون برای من با اعتماد کامل، بدون ترس از گمنامی و یا قضاوت انجام می‌شه و درنتیجه کاملاً تخلیه روانی می‌شم . بعد از جلسه همیشه یه جور احساس نشئگی غریبی دارم که سال‌ها در مصرف جستجوش کرده بودم و حالا فقط با یه مشارکت راحت بدستش می‌آرم . شاید برای خیلی‌ها غیرقابل باور و یا تصور باشه ولی بواقع اثر عجیبی داره . 

یکی از زیباترین نشانه‌هایی که ظرف چندروز گذشته بهم رسیده ایمیلی‌ست که برای مشارکت با شما اینجا می‌ذارمش ... نمی‌تونم بگم که چقدر شبیه باور امروزمه و چقدر این رفتار رو تکرار کرده‌ام و چقدر بهش ایمان دارم


زندگى کردن مثل دوچرخه سوارى است. آدم نمى افتد، مگر این که دست از رکاب زدن بردارد.

اوایل، خداوند را فقط یک ناظر مى دیدم، چیزى شبیه قاضى دادگاه که همه عیب و ایرادهایم را ثبت می‌کند تا بعداً تک تک آنها را به‌رخم بکشد.
 
به این ترتیب، خداوند مى خواست به من بفهماند که من لایق بهشت رفتن هستم یا سزاوار جهنم. او همیشه حضور داشت، ولى نه مثل یک خدا که مثل مأموران دولتى.
 
ولى بعدها، این قدرت متعال را بهتر شناختم و آن هم موقعى بود که حس کردم زندگى کردن مثل دوچرخه سوارى است، آن هم دوچرخه سوارى در یک جاده ناهموار!

اما خوبیش به این بود که خدا با من همراه بود و پشت سر من رکاب مى‌زد.

آن روزها که من رکاب مى‌زدم و او کمکم مى‌کرد، تقریباً راه را مى‌دانستم، اما رکاب زدن دائمى، در جاده‌اى قابل پیش بینى کسلم مى‌کرد، چون همیشه کوتاه‌ترین فاصله‌ها را پیدا مى‌کردم.

 

یادم نمى‌آید کى بود که به من گفت جاهایمان را عوض کنیم، ولى هرچه بود از آن موقع به بعد، اوضاع مثل سابق نبود. خدا با من همراه بود و من پشت سراو رکاب مى‌زدم.


 حالا دیگر زندگى کردن در کنار یک قدرت مطلق، هیجان عجیبى داشت.

 

او مسیرهاى دلپذیر و میانبرهاى اصلى را در کوه ها و لبه پرتگاه ها مى شناخت و از این گذشته می‌توانست با حداکثر سرعت براند،

او مرا در جاده‌هاى خطرناک و صعب‌العبور، اما بسیار زیبا و با شکوه به پیش مى‌برد، و من غرق سعادت مى‌شدم.
 

گاهى نگران مى‌شدم و مى‌پرسیدم، «دارى منو کجا مى‌برى» او مى‌خندید و جوابم را نمى‌داد و من حس مى‌کردم دارم کم کم به او اعتماد مى‌کنم.
 

بزودى زندگى کسالت بارم را فراموش کردم و وارد دنیایى پر از ماجراهاى رنگارنگ شدم. هنگامى که مى‌‌گفتم، «دارم مى‌ترسم» بر مى‌گشت و دستم را مى‌گرفت.

 

او مرا به آدم‌هایى معرفى کرد که هدایایى را به من مى‌دادند که به آنها نیاز داشتم.

هدایایى چون عشق، پذیرش، شفا و شادمانى. آنها به من توشه سفر مى‌دادند تا بتوانم به راهم ادامه بدهم. سفر ما؛ سفر من و خدا.

و ما باز رفتیم و رفتیم..

 

حالا هدیه ها خیلى زیاد شده بودند و خداوند گفت: «همه‌شان را ببخش. بار زیادى هستند. خیلى سنگین‌اند!»

و من همین کار را کردم و همه هدایا را به مردمى که سر راهمان قرار مى‌گرفتند، دادم و متوجه شدم که در بخشیدن است که دریافت مى‌کنم. حالا دیگر بارمان سبک شده بود.

او همه رمز و راز هاى دوچرخه سوارى را بلد بود.


او مى‌دانست چطور از پیچ‌هاى خطرناک بگذرد، از جاهاى مرتفع و پوشیده از صخره با دوچرخه بپرد و اگر لازم شد، پرواز کند..

 

من یاد گرفتم چشم‌هایم را ببندم و در عجیب‌ترین جاها، فقط شبیه به او رکاب بزنم..

 

این طورى وقتى چشم‌هایم باز بودند از مناظر اطراف لذت مى‌بردم و وقتى چشم‌هایم را مى‌بستم، نسیم خنکى صورتم را نوازش مى‌داد.

 

هر وقت در زندگى احساس مى‌کنم که دیگر نمى‌توانم ادامه بدهم، او لبخند مى‌زند و فقط مى‌گوید،

 

«رکاب بزن....»


یک بار دیگر تصمیم‌گیری
یکشنبه 8 شهریور ماه سال 1388

من به شدت با تصمیم گیری مشکل دارم . یکی از سخت ترین کاراییه که می شه تصور کرد. هر بار توی زندگی ام با گزینه انتخاب روبرو شدم، مثل خر توی گل وا موندم و اونقدر صبر کردم که یا حق انتخابم رو از دست داده ام و برام تصمیم گرفته‌ان و یا از سر ناچاری تک گزینه موجود رو پیش گرفته‌ام چون عملن اونقدر لفتش داده‌ام که گزینه دیگری نمونده . امروز هم بر سر یه دوراهی بزرگ وا رفته‌ام. واقعیت اینه که هنوز نمی‌دونم بچه می‌خوام یا نه ... دیگه واضح‌تر از این نمی‌تونم بنویسم . درسته که دکتر گفته رحم من مشکل داره و باید مدتی بعد اونو خارج کنم ولی این «مدتی بعد» نقش بزرگی رو ایفا می‌کنه یعنی من همین الان هم اگر بچه‌دار شم مشکل جدی نیست و یک سال بعد هم می‌شه این جراحی رو انجام داد . ولی من باز می‌خوام این دنیا باشه که برام تصمیم می‌گیره من می‌شینم تا دکتر بگه بیا واسه عمل و منم بگم خب دیگه نمی‌شه کاری‌اش کرد ...

اینجا صادقانه فریاد می‌زنم من نمی‌تونم تصمیم بگیرم چون می‌ترسم ... من از مسئولیت بچه‌دارشدن می‌ترسم .. من بخاطر از دست دادن همه آزادی‌هایی که هست و می‌تونه باشه از بچه‌دار شدن می‌ترسم ... من از همه بی‌قدرتی‌هایی که در این راه پرمشغله وجود داره می‌ترسم و در نهایت می‌ترسم چون بنظرم تعهدی بزرگ برام به همراه داره که نمی‌خوام زیر بارش برم.

از طرفی از این‌که این‌قدر خودخواه باشم احساس بدی بهم دست می‌ده و فکر می‌کنم وقتی مسئولیت تآهل رو پذیرفتم پس باید به نظر همسرم احترام بذارم . از طرفی ترس از انتخابی که نه برای خودم بلکه فقط بخاطر دل دیگری باشه، بنظرم احمقانه و از شما چه پنهون ساده لوحانه و کورکورانه است.

یک بار دیگه در مقابل نیروی برترم زانو می زنم و عاجزانه ازش درخواست کمک می‌کنم . ازش می‌خوام شهامتی ده تا تغییر دهم آنچه را که می‌توانم ...


کیش در دو نگاه (3)
شنبه 7 شهریور ماه سال 1388

نوبتی هم که باشه نوبت کنسرت رضا صادقیه :) ساعت ۱ تا ۳ شب بود . وقتی بلیت رو گرفتیم دیدم که نه شماره صندلی روش هست و نه هیچ اطلاعات اضافی فقط یه شماره تلفن برای هماهنگی بیشتر . ساعت ۱۲ به شماره زنگ زدیم و یارو گفت همین الان بایستی بیایین وگرنه صندلی خالی گیرتون نمی‌آد !!! خلاصه سریع حاضر شدیم و رفتیم به تالار بزرگ کیش . یه صف طولانی دم در سالن تو ذوق می‌زد که حکایت از درستی ادعای اون بنده خدا بود. ما هم به بقیه پیوستیم و متوجه شدیم توی سالن یه برنامه در حال اجراست که تا ۱ طول می‌کشه ولی چشمتون روز بد نبینه ساعت ۱ شد ۱.۴۵ و ما هم‌چنان توی صف ولو روی زمین خدا نشسته بودیم و سماق می‌مکیدیم. خلاصه در باز شد و همه عین مور و ملخ از زیر حفاظ‌هایی که با لوله‌های آهنی جلوی در کشیده بودن رد شدن و در واقع خودشون رو چپوندن توی سالن. وقتی وارد شدیم باوجود این‌‌که نفر سی یا چهلم توی صف بودیم اواسط سالن یه جا توی ردیف کناری گیرمون اومد که غنیمت شمردیم و ولو شدیم. ماشالله اون وقت شب اون همه بچه قد و نیم‌قد بیدار که چشماشون از هیجان برق می‌زد آدمو به شک می‌انداخت که شاید ساعت محلی کیش با اون‌چه که ما روی مچمون داشتیم یه اختلاف چندساعته داره :) اونایی که تالار بزرگ کیش رو دیدن می‌دونن که صندلی های فایبر گلاس توی یه سطح کل سالن رو پوشونده و اگر یه بلند قد رعنا جلوت باشه عملاً چیزی از سِن پیدا نیست و خب بچه‌ها هم که روی صندلی وامیستادن تا قدشون برسه و تو خد حدیث مفصل بخوان ...

من قبلا اجرای زنده رضا صادقی رو شنیده بودم ولی باور داشتم که حتماً ظرف این سال‌ها بهتر شده اما افسوس . موزیک به گوش‌ات نه تنها آشناست بلکه از اون آهنگاشه که دلت ضعف می‌ره براش و پر از خاطره‌ای ولی وقتی رضا شروع به خوندن می‌کنه از اون‌چه در ذهن تو هست هیچ خبری نیست و هیچ هماهنگی بین موزیک زنده (و انصافاً خوب گروه) با صدای ایشون نیست :( بعد از یکی دو تا آهنگ به دوستم گفتم تو حال می‌کنی ؟ گفت نه بابا چه علافی شدیم به خدا . گفتم پس بزن بریم که خواب رو بچسبیم و این جوری شد که نیم ساعت اول عطای رضا صادقی رو به لقاش بخشیدیم و ترجیح دادیم از این به بعد به عشق همون لذت شنیداری‌مون از آهنگای زیباش بیش از این تصویرش رو مخدوش نکنیم :)

از بدی هتل پارمیس گفتم از خوبی اش هم بگم و جلسه رو ختم کنم . یه رستوران مکزیکی پایین هتل هست که غذاهاش حرف نداره. لازانیا و میگوش رو که من امتحان کردم خیلی خوب بود . می تونین از غذا در کنار این آکواریوم زیبا و اجرای زنده پیانو لذت وافر ببرین :)


کیش در دو نگاه (2)
سه شنبه 3 شهریور ماه سال 1388

بلیت برنامه‌شون رو تهیه کردیم و کمی جلوتر که رفتیم تبلیغ کنسرت رضا صادقی رو دیدیم که قیمتش ۱۵ هزار تومن بود . بنظرمون خیلی مفت بود حالا این‌که من به کل تجربه قبلی کنسرت سراج در کیش رو فراموش کرده بودم که با میکه رفته بودیم. خلاصه خر شدیم و بلیت اونم گرفتیم .

برنامه اون رستوران که حرف نداشت و خیلی عالی بود بخصوص که یه دف زن و فلوت‌زن جدید به گروه اضافه شده بود که انصافاً کارشون خیلی خوب بود. دف زنه که بنوعی دچار ایناکسیکیتید می‌شد و چشماش رو می‌بست و سرش رو تکون می‌داد ملت آی جیغ می‌زدن انگار باورشون می‌شد که یارو اِکسی چیزی زده :)اون دوست قدیمی متاسفانه هم چنان مصرف کننده ست و جالبه که با دیدن من از جاش بلند شد و اومد سر میزمون و کلی هم خوش و بش و احوال پرسی کرد. از اون جالب تر اینکه من نه تنها از دیدنش معذب نبودم بلکه دلم می خواست فرصت بیشتری بود تا بتونم باهاش حرف بزنم شاید براش پیامی داشته باشه. بنظرم چون توی چشماش یه جور تعجب می دیدم و انگار می خواست بپرسه و نمی تونست. تداعی خاطره ای شد از سال ها قبل و لذت وافر از موزیک زنده و اجرای خوب .

تجربه دوچرخه سواری هم که معرکه بود . باوجود گرمای شدید هوا و شرجی بودنش و این‌که تقریباً همون ده دقیقه اول پا زدن همه لباس‌هام خیس شده بود ولی یک ساعت و نیم پا زدیم و لذت بردیم از هوا و منظره . یه قسمتی داره که از پشت هتل داریوش رد می‌شه و نمای زیبایی داره .

کاریز هم که قبلاً رفته بودیم باز یه سر زدیم تا هم دوستم ببینه و هم فکر کردم تغییراتی حاصل شده که خب نشده بود فقط درختاش بزرگتر و سرسبز‌تر شده بودن. جالبه که من قبلاً اشتباهی فهمیده بودم که از اول این کاریز این شکلی بوده ولی این بار متوجه سوءتفاهم ام شدم . کاریز همون‌طور که از اسمش پیداست فقط یه قنات بوده زیر زمین که سال ۷۷ این‌قدر خوشکلش کردن و دیواره‌هاش رو تراش‌کاری و چیدمان خاصی بهش دادن وگرنه لقب شهر زیرزمینی یه گول زنک خوشکله برای جذب توریست .

یه چند تا عکس هم از کاریز گرفتم که به ترتیب ورود اینجا و اینجا و اینجا (ظاهراً اونی که شبیه توالت فرنگیه پروژکتور باشه، مرسی از «ج» عزیز)  و اینجا می‌ذارمشون .

البته این محل بنظر من خیلی پتانسیل داره برای جذب بازدیدکننده ولی نمی دونم چرا از چندسال پیش که قرار بود استان های مختلف اونجا غرفه بزنن و محصولات فرهنگی هر شهری رو عرضه کنن، هم چنان در حد پروژه مونده و راهنمای اونجا طوری توضیح می داد که انگار داستان جدیده وقتی بهش گفتم چندسال پیش هم همینو شنیدم، خندید و گفت خب پس شما می دونی !! :)


به مخاطب خاص: نمی دونم چرا برداشتت اونی بوده که برام نوشته بودی ولی فکر می کنم یه بار با لبخند بخونیش شاید نظرت عوض شه :)

قسمت سوم هم داره ...


کیش در دو نگاه (1)
یکشنبه 1 شهریور ماه سال 1388

یه چندروزی کیش بودم (سلام سیناجان:))

همسرجان نتونست بیاد و من با یکی از دوستام رفتم . خداروشکر همه چی خوب بود فقط چندتامورد بود که خواستم بگم برای اونایی که احیانا" قصد کیش رفتن دارن. اول این که به هیچ عنوان از سرویس دهی و خدمات هتل پنج ستاره پارمیس خوشم نیومد . من نمی دونم اینا تحت نظر هستن اصلا" یا نه چون نمی تونم تصور کنم اون ستاره ها رو از کجا آوردن شاید خودشون چیده باشن . روز اول که یه اتاق بهمون دادن با سرویس ایرانی که نوبر بود یعنی هتل پنج ستاره با سرویس ایرانی که شیر آب پشت سرت نصب شده و کلی قلنج  می کردی تا برگردی و برش داری بعدشم برای دو تا خانم تخت خواب کوئین (دونفره سایز کوچک) گذاشتن که زن و شوهراش هم به زور همدیگه رو روش تحمل می کنن تا چه برسه به ما دو تا. رفتم پیش مدیر هتل و گفتم اتاق ما رو عوض کنین هم بخاطر سرویس هم تخت . می گه تخت رو می تونیم یه تختخوابشو بهتون بدیم و سرویس رو هم تحمل کنین تا فردا، امشب اتاق نداریم . همش 4 تا اتاق ما سرویس ایرانی داره که از شانس شما قسمتتون شده حالا می تونین برای سرویس فرنگی بیایین از دستشویی لابی استفاده کنین !!! عصبانی شدم ولی سعی کردم خودمو کنترل کنم بهش می گم آقای محترم من پول هتل پنج ستاره ندادم که ساعت 3 نصفه شب با لباس خواب بیام تو لابی برم دستشویی ! می خنده و می گه نه منظورم که اون موقع شب نیست! می گم خب بنظر شما من اگه خواستم نصفه شب برم دستشویی باید کیو ببینم ! خلاصه با کلی حرف و حدیث قول داد فرداش اتاق ما رو عوض کنه . جالبه که فرداش ساعت 2 این تعویض انجام شد و سرویس اتاق جدید اگرچه فرنگی بود ولی باز شیر آب پشت سر نصب شده بود و این بار اون قدر عقب بود که بواقع کمر آدم می گرفت تا برگرده ... خلاصه که با تجربه داریوش و این بار پارمیس به این نتیجه رسیدم که تنها هتل های استاندارد کیش همون آنا و شایان هستن که انصافا سگشون به اینا می ارزه . بیچاره بچه های بومی کیش که فکر می کنن توی این هتل ها چه خبر هست و با یکی دو تاشون که حرف می زدیم باورشون نمی شد که چه افتضاحیه اون تو . از نحوه نصب سنگ ها بگیر تا در و پنجره همه یه تف کاری واقعی ...

توی فرودگاه داشتن از برنامه رستورانی تبلیغ می کردن که برام جالب بود . آخه چند سالی بود که اون جا دیگه مثل قبل نبود و آخرین باری که با میکه رفتیم کیش تو سوئیت هاش اقامت کردیم اونم فقط برای این که من بتونم به مصرفم برسم آخه تنها جایی که نگران بو برنگ موادم نبودم همون سوئیت ها بود که فضای دورش بازه و کسی کاری به کارت نداره بعدشم بخاطر خاطره ای که از سفر قبلی با میکه اون جا داشتیم انتخابش کردیم ولی بوضوح تخریب رو همه جاش می دیدی . بعد هم که فهمیدم دیگه کلا جمعش کردن. حالا با همون مدیریت دوباره سازی شده بود و اون دوست قدیمی هم  جزو گروه موزیکش بود ...


در خبرنامه این بلاگ عضو شوید تا در هنگام بروز رسانی به شما اطلاع داده شود.
(این سیستم فقط برای کاربران بلاگ اسکای فعال می باشد.)
نام کابری: