آموزش زبان انگلیسی Extra آموزش زبان انگلیسی Extra
هم سریال ببینید، هم زبان یاد بگیرید!
روش جدید آموزش زبان انگلیسی با فیلم
روزگار شاهزاده GEM TV
سریال  روزگار شاهزاده نسخه کامل
تحویل 1 روزه تضمینی سفارشات تهران
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
مسافرت اروپا (پایان و تبریکات فراوان :-))
دوشنبه 28 اسفند ماه سال 1385

خلاصه علیرغم همه انکارها و استرس و حال بدی من، میکه چند تا قرص با خودش برداشته بود و بعدازظهر قبل از اینکه از پا دربیام، بدادم رسید. اون روز اونقدر عجله کردم و بدو بدو همه شهر رو گشت زدیم که هروقت یادم می‌آد دلم برای خودم می‌سوزه که چطوری فرصت به اون خوبی رو از دست دادم و نتونستم اون جوری که باید ازش بهره بگیرم. چقدر این بیماری از من شانس‌های طلایی ام رو گرفت ... ساعت ۶ عصر بود که باز شهری بودیم که میکه زندگی‌می‌کنه و من اصرار اصرار که باید برگردم آلمان و ناراحتی میکه که چرا اینقدر ناگهانی. بنده خدا می گفت اگر زودتر بهم گفته بودی برات بلیت تهیه می کردم و یادمه چه عجله‌ای کردیم تا به شهر برسیم. دو تا اتوبوس تو ایستگاه بودن که همون موقع یکی‌اش حرکت کرد و وقتی فهمیدیم همونی بوده که تا ایستگاه قطار تو شهر مرزی می‌رفت آه از نهادم بلند شد و بواقع اشکم دراومد. بنده خدا میکه که همش احساس گناه می‌کرد و می‌گفت من باید زودتر می‌جنبیدم و از قطار آمستردام که پیاده شدیم، عجله می‌کردم. هر آدم معقولی تو این موقعیت نه تنها به طرفش استرس نمی‌ده بلکه با یه تلفن سر و ته قضیه رو هم می‌آره و بدون شتاب فردا سر فرصت برمی‌گرده ولی من چی؟ فقط می‌خواستم برگردم اصلاً حالی‌ام نبود که دارم چه فشار و استرسی رو به میکه منتقل می کنم که بعنوان میزبان می‌خواست نهایت خدمت رو به من بکنه. وقتی اتوبوس رو از دست دادیم فکر کرد من می‌شینم سر جام برای همین گفت این آخرین وسیله‌ای بود که به ایستگاه می‌رفت. دیگه هیچ راهی نداریم. بریم خونه، صبح زود برو. ولی کو دل آروم؟ کو قرار؟ کو تصمیم درست؟ نگاهی به اطراف انداختم و با چشمای اشک‌آلود به تاکسی‌‌هایی اشاره کردم که کنار خیابون منتظر بودن. میکه با تعجب فراوون گفت نه!!! می دونی چند می‌گیرن تا ایستگاه قطار؟ گفتم چند؟ گفت نزدیک ۱۰۰ یورو می‌شه... با بی‌تفاوتی گفتم باشه می‌شه زحمت بکشی و با یکی‌شون صحبت کنی؟ داشت منو برّ و برّ نگاه می‌کرد و یه دفعه گفت تو چته؟ چرا می خوای اینقدر پول بدی که فقط امشب بری؟ بازهم دلم نمی‌خواست با خودم و اون صادق باشم یادمه چقدر خودمو تحت فشار گذاشتم و دروغ سرهم کردم که آره میزبنم تو آلمان ناراحت شده بوده که من داشتم تنهاشون می‌ذاشتم و می‌اومدم پیشت و بهم گفتن نرو منم گفتم نمی‌شه باید برم دیدن میکه!!! اونا هم گفتن پس حالا که می‌ری یه شب بیشتر نمون!!! میکه که اصلاً نمی‌فهمید اوضاع از چه قراره و همین‌طور ارتباطی بین این مسئله پیدا نمی‌کرد، هاج‌و واج استدلال‌های سراسر دروغ منو گوش کرد و در ناچاری کامل فقط گفت بذار کمی فکر کنم که من نذاشتم و با عجله رفتم سراغ راننده تاکسی‌ای که خوب فهمیده بود شکار شبش رو پیدا کرده و یه الاغی پیدا شده تا تو اون شهر پول هنگفتی بهش بده. (چون واقعاً کسی این حماقت رو نمی‌کنه مگر اینکه مسئله فوری و اورژانسی پیش بیاد) میکه متوجه عجله‌ام شد و به آرامش دعوتم کرد و قول داد همین آلان برام تاکسی خواهد گرفت. رفت سراغ یارو و بعد از کمی گفتگو بهم اشاره کرد که برم. رفتم جلو و با میکه خداحافظی کردم. بغلش که بودم، به تنها چیزی که فکر می‌کردم این بود که سریع‌تر به آلمان برسم و اصلاً به این فکر نمی‌کردم که اینی که داری باهاش خداحافظی می‌کنی، خودش رو دو روز در خدمتت گذاشت تا از اوقاتت لذت ببری پس حداقل بابت این همه مهربونی ازش تشکر کن. وقتی تاکسی راه افتاد، همه حواسم به ساعت و زمان حرکت آخرین قطار به آلمان بود که میکه برام از اطلاعات ایستگاه پرسید. بعد از مدت زمان نه چندان طولانی به ایستگاه رسیدم. میکه ازم خواهش کرده بود که به محض رسیدن به قطار، بهش یه ندا بدم تا خیالش راحت باشه، با موبایلی که دراختیار داشتم بهش زنگ زدم، از اینکه رسیدم خوشحال بود و بعد بهم گفت اونقدر عجله کردی و نذاشتی خوب فکر کنم که آلان ناراحتم. خندیدم و گفتم مسئله‌ای نیست (دیگه خیالم راحت بود) گفت نه آخه. ما می‌تونستیم خیلی راحت از راننده بخواهیم که اتوبوسی رو که از دست دادیم با سرعتی که تاکسی داشت، توی چند ایستگاه دورتر برات بگیره و حداقل نصف این پول رو بدی یا حتی کلی کمتر. ولی من اصلاً به اونش فکر نمی‌کردم و دقایق زیادی که باید تو قطار منتظر می‌موندم برام با بی‌تفاوتی زیادی همراه بود چون بالاخره شب می‌رسیدم، حالا دیر شدنش دیگه مهم نبود ! این بود که بالاخره یادم افتاد از میکه تشکر کنم و ازش خداحافظی کردم. بعد از کلی زمان اضافی بالاخره به سمت آلمان حرکت کردم و با میزبانم تماس گرفتم و از ایستگاه هم تا خونه‌شون باز پول تاکسی رو پیاده شدم. رسیدن به اونجا مصادف بود با خوندن تو نگاهشون که می‌دونن برگشتن من با اون حال نزار و قیافه آویزون یعنی چی. با آبروریزی کامل برام بساط مصرف رو چیدن و من هم بی‌توجه به اون‌چه که گذشته و در جریانه، به مصرفم رسیدم. دیگه چیزی برای پنهون‌کاری وجود نداشت اگرچه تا آخر مسافرتم کسی چیزی بروم نیاورد، ولی آلان می‌دونم که چه کردم و چه انعکاسی هم داشت. مسافرت من جز دردسر برای خودم و بقیه بار و ثمره‌ای نداشت و امروز بواقع برای از دست دادن همه اون اوقات متاسفم ...

فرصت رو مغتنم می‌شمرم و سال نو رو به همه دوستان چه دیده و چه ندیده (درهردوصورت برام عزیزین) تبریک می‌گم و از ته دل برای اونایی که مشکل دارن دعا می‌کنم تا در سال جدید همگی به آرامش برسیم و بتونیم از لحظه‌هامون بهره ببریم. خوش باشین و شاد. درپناه حق .


مسافرت اروپا (۹)
شنبه 26 اسفند ماه سال 1385

قرص‌ها کمی آرومم کرد و تونستم یه ساعت دیگه هم بخوابم. صبح زود از جا زدیم بیرون و آماده شدیم بریم. حال من خراب و هوا بشدت سرد بود. داشت بارون می‌اومد و من باز به بخت خودم ناسزا گفتم که حالا یه روز خواستیم بریم گردش، ببین هوا چه گندی شد. اثر قرص‌ها رو روی خودم حس می‌کردم و بابتش از میکه ممنون بودم که به دادم رسید. هیچ تغییری تو حال و روحیه‌اش نمی‌دیدم و چون خودم بیمارم و در شک و تردید دائم، به دیگران هم شک دارم و حال همه رو می‌خوام کنترل کنم. ولی اون هیچیش نبود، سرحال و قبراق. به ایستگاه رفتیم و با قطار تا آمستردام همش خواب بودم یا تو چرت. میکه هم سربسرم می‌ذاشت. درمجموع بد نبودم ولی کسل بودم و دلم می‌خواست برگردم تو رختخواب. نرسیده به آمستردام بارون بند اومد و بتدریج ابرها کنار رفتن و آفتاب همه جا رو روشن کرد. وای! که چه هوایی شد یه دفعه. آلان که فکر می‌کنم می‌بینم چقدر فکر بیمار من باعث رنجش من حتی از طبیعتی بود که اینقدر زیبا به من حال می‌داد و من نمی‌دیدمش. حتی همون هوای بارونی برای یه آدم سالم معنای دیگری داشت و برای من جز کسالت و افسردگی هیچی. چون بلد نبودم چطوری از بارون لذت و چطوری از فرصت‌هام استفاده بهینه ببرم. خلاصه رسیدیم و اونقدر هوای بیرون ایستگاه خوب بود که اول از میکه خواستم بریم دستشویی تا من پلوور کلفت و کاموایی خودم رو دربیارم. با هم رفتیم تو شهر و عجب زیبایی مسحور کننده‌ای. ساختمونای شهر آمستردام منو یاد دیزنی‌لند می‌انداخت یا مثل خونه باربی‌ها . همگی با سقفهای شکسته و نوک‌تیز و با نماهای رنگی که اکثراً پنجره‌هاشون سفید و نقش و نگاردار بود. رفتیم یه جا که اتوبوس آبی داشت مسافراشو تکمیل می‌کرد و راه می‌افتاد. رودخونه‌ بسیار زیبایی بود که تقریباً اکثر شهر رو دور می‌زد و فرصت مناسبی بود تا گشت کلی تو شهر داشته باشیم و همه شهر رو ببینیم. سوار شدیم درحالیکه همراه ما یه گروه پرصدای ژاپنی هم بودن. بازم عوض اینکه از لحظه زیبایی که داشتم استفاده ببرم، ناشکری کردم و با غرغر به میکه گفتم اینجا هم ژاپنی! همه جا ژاپنی! میکه لبخند زد و به خانم ژاپنی اشاره کرد که متوجه جمله معترضه من شده بود و داشت همین‌طور منو نگاه می‌کرد که آخه ما به این چکار داریم!‌ آخه اون بنده خدا چه می‌دونست که من اونقدر مریض احوالم و فکرم بیماره که به زمین و زمون گیر می‌دم. رو آب هم که بودیم، باز بجای لذت بردن از مناظر، هی غر می‌زدم که نیگا کن ندید پدیدها گُر و گُر عکس می‌گیرن (آخه این از عادتهای ژاپنی‌ها بخصوص تو سفرهاشونه که بدون درنظرگرفتن کادر مناسب و یا سوژه عکاسی فقط کلیک می‌کنن و عکس می‌اندازن) حال اینکه یکی نبود به من بگه بتوچه مربوطه. تو لذتت رو ببر و مناظری که فقط چندثانیه دربرابر چشمات بودن رو از دست نده. باز دم همون ژاپنیه گرم که داره ثبت می‌کنه لحظه‌هاشو، تو چی که همش داری نِق می‌زنی. رسیدیم به یه منظره زیبا جایی از شهر که از زیر پلی تو رودخونه عبور می‌کردیم و پشت بندش از پل بعدی و بعدی و چندین پل زیبا که یه عکس تو آرشیو کامپیوترم ازشون و همینطور یکی از خونه‌هایی که گفتم، پیدا کردم. این خونه اسمش خونه دوقلو بود که عین هم و کنار هم ساخته شده بود.

می‌ذارمشون  اینجا و اینجا

خلاصه که کل سفر چند ساعته ما خلاصه شد به کج‌خلقی‌های من با ژاپنی‌ها که روحشون از همه جا بی‌خبر بود و گهگاه با نگاههای غضب‌آلود من مواجه می‌شدن و لابد با خودشون می‌گفتن این معلومه از اون ناسیونالیست‌های آشغاله که تحمل دیدن خارجی جز خودش رو نداره :-) . سفر آبی که تموم شد، رفتیم تو شهر و دیدن محله‌های خوش‌نام آمستردام ! (اونایی که می‌دونن رِدلایت‌ها کجان) که خیلی دوست داشتم مفصل راجع بهشون بنویسم ولی دلم برای شماها سوخت که ناچارین این موضوع رو اینقدر تحمل کنین :-) اما بذارین من این ماجرا رو براتون بگم تو پست آخر که چطوری اون شب برگشتم آلمان اونم نیمه شب. چون هرچقدر هم بخوام سَمبَلش کنم، راه نداره :-) پس یه پست دیگه هم صبر کنین ، ممنون می‌شم. اونایی که می‌خوان برن سفر پیشاپیش بگم که براتون آرزوی سفری مطمئن و خوش رو دارم و امیدوارم به همه خوش بگذره. من دوشنبه هم سر کارم :-(  


مسافرت اروپا (۸)
چهارشنبه 23 اسفند ماه سال 1385

خونه که رسیدیم، ولو شدم رو تخت و میکه طفلکی مثل همون موقع‌ها که ایران بود تو تکاپو بود تا وسایل راحتی منو فراهم کنه. یه لحظه بعد دم دستم پر بود از بستنی، شکلات و انواع و اقسام هله‌هوله که خودش حال می‌کرد بعد از کشیدن سیگاری که دهن آدم کف می‌کنه و اشتها باز می‌شه، بخوره. طاقتم طاق شد و صداش کردم و گفتم بیا دیگه. اونم خندید و اومد نشست کنارم و سیگاری که تو دست من دیگه ماسیده بود، ازم گرفت و روشن کرد و طبق مرام این متاع اول داد دست من. اولین پک دوباره منو برد تو حال و هوای چند سال پیش که با خودش می‌کشیدیم البته چندبار بعدش هم پیش اومد که چندتا دود بگیرم و هر بار هم یاد خودش می‌افتادم. خیلی غلیظ تر از گرس‌های ما بود و دودش بشدت گلو رو می‌سوزوند و به سرفه‌ات می‌انداخت. یادم نیست چندتاپک زدم ولی از حرص احمقانه‌ام برای رفع خماری‌ام یادمه که زیاد کشیدم و بنده خدا میکه هم که فکر کرده بود دارم خیلی حال می‌کنم، بهم چیزی نگفت. هنوز چند لحظه‌ای از کشیدن نگذشته بود که پاشد و رفت دوربین دیجیتالش رو آورد و گفت دوست داره از این لحظه یادگاری داشته باشه و همین‌جور که دوربین تو دستش رو داشت چک می‌کرد، بهم گفت مال پدرشه و بلد نیست باهاش کار کنه. گفتم اینا ساده‌ان همشون و چیز خاصی ندارن و ازش خواستم بیاره نزدیک تا باهم ببینیم دکمه روشن-خاموشش کجاست و چطوری عکس می‌گیره. باورتون بشه یا نه دقیقاً نزدیک نیم‌ساعت ما دوربین رو زیر و رو کردیم ولی هیچ کدوممون دکمه روی دوربین رو که تابلو ترین دکمه‌اش هم بود، ندیدیم و بعد عین دیوونه‌ها دوربین رو پرت کرد یه گوشه و با عصبیت گفت اَه! من هیچ‌وقت با این دوربین‌های دیجیتال حال نکرده‌ام همون کلاسیک‌ها از همه بهتره. به محض گفتن این جمله مدتی بهم و به دوربین خیره شدیم و یه دفعه جفتمون زدیم زیر خنده ! حالا نخند کی بخند. در همون حال دولا شدم و دوربینو از کنار تخت آوردم و با اولین نگاه متوجه دکمه پاوِر شدم و متعجبانه به میکه نگاه کردم و گفتم این نیست؟ اونم همونطوری که از خنده ریسه رفته بود، گفت چرا آی‌کیو ... همونه... اثر سیگاری بشدت رو مغزم تاثیر گذاشته بود و در آن واحد هم از پریدن این اثر می‌ترسیدم و هم می‌دونستم دارم زیادی حال می‌کنم و مخم پیچیده. عجیبه واقعاً که اثر بیماری تا حدی رو افکار من سواره که حال خودم رو تو هیچ موقعیتی درست نمی‌فهمیدم و افراط و تفریط تو هرچیزی همیشه کار دستم داده. خلاصه دقایق سپری شده بعدی رو اصلاً بیاد ندارم. بدون‌اغراق از اون شب و اون ساعت فقط همون دقایق اولیه رو بخاطر دارم و صحنه بعدی که نیمه شب بود و میکه تو خواب ناز که از خماری شدید و ضعف دست و پا و دل‌پیچه از خواب پریدم... ساعت ۳ صبح بود و من برای چندساعتی بی‌هوش بودم. قرار بود ساعت ۵/۵ پاشیم و آماده رفتن به ایستگاه و از اونجا به آمستردام. داشتم از بدحالی می‌مردم، رفتم سر جعبه داروهای میکه و دربدر قرص مرفین‌داری چیزی که بخورم و آرومم کنه. با خش‌و‌خشی که راه‌انداختم میکه بیدار شد و اونچه که نمی‌خواستم بفهمه، فهمید. بدون اینکه حرفی بزنه یا دخالتی بکنه، بهم گفت حالت خوب نیست؟ منم که همچنان در انکار اعتیاد، گفتم نه احتمالاً مال همون سیگاری لعنتیه که هربار می‌کشم حالمو بد می‌کنه. طفلکی فقط تبسم تلخی کرد و بعد برام چندتا قرص آورد و گفت پس چرا زودتر نگفتی تا درد نکشی؟ باز با همون حالت مسخره گفتم نه! دردی نبود، فقط بی‌خوابی زده بود بسرم! گفت باشه، این قرص‌ها رو بخور و سعی کن یکی دو ساعت دیگه استراحت کنی تا بتونی از سفر فردات لذت ببری. بغلم کرد و صورتم رو بوسید. دلم می‌خواست تو بغلش گریه کنم. حالم خوب نبود و نگرانی‌های زیادی داشتم ولی باوجودی‌که همین چند دقیقه پیشش بهم ثابت کرده بود که قرار نیست سرزنشم کنه و قضاوتی انجام بده، باز فکر بیمارم نمی‌ذاشت صادق باشم و پته‌ام رو بریزم رو آب و حداقل ازش کمک بگیرم. و باز با همون کله خرابم داشتم پیش می‌رفتم و جنگ و جنگ و جنگ ... (ادامه دارد)

پ‌ن : می‌گم عجب روزای کاری مزخرفی درپیش داریم ، شنبه آینده و بدتر از اون دوشنبه‌ای که وسط تعطیلی باید بیاییم سر کار :(


مسافرت اروپا (۷)
سه شنبه 22 اسفند ماه سال 1385

اصلاً دلم آروم نمی‌گرفت و می‌خواستم یه دفعه قید همه چیزو بزنم و برگردم. از یه طرف هی بخودم نهیب می‌زدم که به میکه بگو تا یه کوفتی بهت بده و کمتر درد بکشی ولی ترس از عکس‌العملش بهم اجازه نمی‌داد و می‌گفتم نمی‌میرم که ! بالاخره یه طوری می‌شه دیگه. تو خونه هم طاقت نداشتم بمونم. بخصوص که فهمیدم اونچه که دنبالش بودم، تو کیفم هم اثری ازش نبود. باز می‌خواستم بزنم بیرون و حداقل یه زهرماری پیدا کنم تا یا خوابم کنه و یا بیهوش شم و چیزی نفهمم. برای همین مثل دیوونه‌ها دوباره به میکه پیشنهاد دادم یه سر بریم بیرون و کافی‌شاپ‌های شهر رو ببینیم که همیشه از فضاش تعریف می‌کرد و من دوست داشتم فروش سیگاری و حشیش رو با چشم خودم ببینم. و برای اون حال من هم چیزی دندون‌گیر از سیگاری بنظر نمی‌رسید. اگرچه نه با اثراتش حال می‌کردم و نه خیلی به کارم می‌اومد اما بهرحال کاچی به از هیچی. زدیم بیرون باز. احساس می‌کردم میکه کم کم رفته تو کارم و چون اصلاً توی این مسائل دور زدن و پیچوندن رو بلد نبود و مستقیم حرفشو بهت می‌زد، فقط از دستش در می‌رفتم و پشت هم موضوعات چرت و پرت سرهم می‌کردم تا این فرصت رو بهش ندم و ازم نخواد سؤال کنه. داشته باشین که با اون حال خراب که رو پاهات بند نیستی، ترک دوچرخه‌اش نشسته‌بودم و وقتی فکّم داشت از سرما و خماری به هم می‌خورد، یه ضرب ناچار به زِر زدن بودم. بالاخره به کوچه‌ای بن بست رسیدیم که توش یکی از همون کافی‌شاپ‌ها بود و فضای کوچه حسابی خفن بود. ۷-۸ تا دوچرخه روبروی کافی پارک بود که میکه هم همونجا دوچرخه‌اش رو قفل کرد و رفتیم تو. برای یه لحظه هیچی ندیدم. دود غلیظی از نیمه سالن تا سقف رو پوشونده بود. هوا تاریک شده بود برای همینم چراغای هالوژن رنگی سالن نمایش دود رو بهتر می‌کرد. دست چپمون با میز بیلیارد شروع می‌شد و منو با خودش برد تو فضای فیلمهایی که دیده بودم. یکی دو نفر تریپ خفن با تتوهای درشت رو بازوشون و گوشواره به گوش، با کت‌ و کاپشن‌های چرمی پر از وصله‌های رنگی داشتن بیلیارد بازی می‌کردن. از کنار میزشون که ردّ شدیم، نگاهم به چشمای قرمز و پف‌کرده‌ای افتاد که صاحبهاشون کنار بارِ بغل دست میز رو چهارپایه نشسته بودن و دونفری و یا تکی داشتن لیوان‌های آبجو رو سر می‌کشیدن. میکه صدام کرد و دیدم ته سالن و دم یه اتاقک پستو مانند منتظرمه. خودم رو رسوندم بهش. اینجا دیگه می‌تونستی از بوی غلیظ حشیش بی‌هوش شی. رفتیم تو اتاقک و منظره‌ای که پیش چشم داشتم رو باور نمی‌کردم. یه پیشخون چوبی دم دست بود که مرد تقریباً ۴۰ ساله و لاغری پشتش منتظر گرفتن سفارش ما بود. پشت مَرده یه سری قفسه‌بندی به دیوار بود که روشون همه چی می‌دیدی. ولی اونچه که بیشتر توجه منو بخودش جلب کرد، ظرفهای کوچیکی بود که عین عطاری هرکدوم محتوایی داشت و بسته بندی شده بود. در کنارش یه تابلوی چوبی بود که روش با حروف طلایی بزبون انگلیسی و هلندی شماره خورده شده و اسم اقلام موجود با قیمت‌هاشون خودنمایی می‌کرد. اونقدر برام جالب بود که برای یه لحظه ضعف دست و پام یادم رفت و انگار درمقابل دریایی از مواد مخدر قرار گرفتم، ذوق زده شدم. شروع کردم به خوندن و سؤال‌پیچ کردن میکه که این چیه، اون چیه و چه فرق‌هایی با هم دارن. بعد از کلی مشورت با یارو میکه سفارش یه جوینت داد و برخلاف تصورم که فکر می‌کردم یارو آلان از همون ظرفها و عین عطاری یه چیزی گَلِ هم می‌کنه و می‌ده دستمون، یه ظرفی از دم دستش داد دست میکه. یه مخروط بود که در قسمت دایره تهش یه در داشت و وقتی در رو باز کردم دیدم یه سیگار پیچیده شده توشه. سیگار رو درآوردم و دیدم به ظرافت پر شده از علف و بوش که خورد زیر دماغم، حالم بد شد. خیلی تند بود و هیچ شباهتی به گرس‌های ایران نداشت. خلاصه از هول خماری و فکر اینکه بالاخره این از هیچی بهتره و امکان داره حالم رو بهتر کنه، به میکه سُقُلمه زدم که بریم. آخه من هربار که حشیش یا گرس کشیده بودم همراه با مصرف مواّد بعدش بوده و اصلاً نمی‌دونستم چه حالی در انتظارم خواهد بود... (ادامه دارد)  

پ‌ن: به سلامتی دل خوش مثل اینکه دیروز بعد از کلی پشت در موندن سرورخان بلاگ اسکای نو شده. به امید اینکه دیگه کر‌کره‌هاش همیشه بالا باشه و پذیرای ما :-)  


مسافرت اروپا (۶)
یکشنبه 20 اسفند ماه سال 1385

بعد از غذا یه دفعه میکه گفت بریم بیرون؟ چون فضای خونه‌اش هم خیلی برام بسته بود، قبول کردم و راه افتادیم که بریم یه سر دانشگاهش رو ببینیم. خودش کمی از شرابی رو که گرم کرده بود ریخت توی یه فلاسک کوچیک و با شوق و ذوق کمکم کرد تا لباس مناسب بپوشم و سرما نخورم. از اینکه من کنارش بودم، سر از پا نمی‌شناخت و هرزگاهی یه بوسه از صورتم می‌کرد و باز خوش‌آمد می گفت. پارک جنگلی بسیار زیبایی پشت دانشگاهشون بود که دقیقاً عین رویاهای من بود. یه گذرگاه ورودی پر از درخت در دوطرفش و برگهای زرد و خشک شده‌ای که زمین رو پوشونده بود. فوق‌العاده منظره زیبایی بود. روی یه نیمکت تو سرمای شدید نشستیم و کم کم عوارض خماری من آشکار شد. از اونجایی که میکه خودش هم با این حالت‌ها آشنا بود، خواستم زرنگی کنم و قبل از اینکه بیشتر آشکار بشه، پیشگیری کنم. برای همینم دست بردم به سمت جاسازم و جستجوی جنس. ای‌وای! سر جاش نبود، چنان پریشون شدم که یه دفعه از جام بلند شدم. میکه متوجه آشفتگی‌ام شد و پرسید چیزی شده؟ آخ که چقدر از دروغ گفتن بدم می‌اومد ولی چی باید می‌گفتم؟ مکثی کردم و گفتم نه! چیزی نیست و همینطور دست تو جیب نشستم سر جام. هی جیبم رو زیر و رو کردم ولی نبود که نبود. چرا این‌جوری می‌شد؟ چرا من باید این‌قدر عذاب می‌کشیدم؟ تو دلم باز به بخت خودم ناسزا گفتم. فقط یه امید وادارم کرد که کمی آروم شم و اون اینکه شاید تو کیف دستی‌ام گذاشته بودمش و یادم نبود (این هم از اون امیدهای واهی بود) . از همون لحظه دیگه نه فهمیدم منظره چیه، طبیعت قشنگه یا زشته و بدتر از همه اینکه تمرکز حواسم رو به کلّ از دست دادم و نمی‌فهمیدم میکه چی می‌گه. تنها چیزی که داشت بهم اثر می‌کرد، سرمای استخون‌سوزی بود که بیشتر و بیشتر تو جلدم می‌رفت و یه باره انگار سطلی از آب یخ ریخته باشن روی لباسام . چونه‌ام شروع به لرزش بدی کرد که اصلاً قادر به کنترلش نبودم و فکّم می‌خورد به هم. طفلکی میکه متوجه حالتهای من شده بود و از طرفی اصلاً انتظار نداشت که من نا صداقتی باهاش داشته باشم و اگر چیزی‌ام بود لابد بهش می‌گفتم دیگه. درنتیجه اونو به حساب سرما گذاشت و فلاسک رو برداشت و درش رو پر کرد از مشروب و داد بدستم و گفت بخور برات خوبه جلوی سرما رو می‌گیره و گرمت می‌کنه. ولی من که مثل اون و یا هر آدم دیگه‌ای نبودم، می‌دونستم همین خماری فعلی‌ام هم مال اون پیکیه که تو خونه خوردم. حالا بعدی‌اش مصادف با مضاعف کردن شدت حالتهای آلرژی‌امه. ولی باز چاره‌ای نداشتم و باز مستأصل نگاش می‌کردم. برای همینم از دستش گرفتم و کمی از اون رو خوردم و بقیه‌اش رو تو دستم نگه داشتم. لحظه به لحظه حالم بدتر می‌شد و حالا دیگه آب بینی‌ام هم راه افتاده بود و نمی‌تونستم جلوش رو بگیرم.  خوشبختانه پیشنهاد شد که برگردیم تو فضای دانشگاه تا کلاسها و کلاً مجموعه‌ای رو ببینیم که بواقع عین یه شهرک بود. با هر قسمتی که می‌دیدیم فقط سرسری ردّ می‌شدم تا به بعدی برسم و اصلاً توضیحات میکه رو بیاد ندارم. درحالیکه همیشه آرزوم بود تا اونجا رو از نزدیک ببینم و با اونچه در ذهن داشتم مقایسه‌اش کنم. حالا دیگه مثل دیوونه‌ها می‌زدم که برگردیم خونه.. بدبختی رو می‌بینین؟ حسش می‌کنین؟ پاشدی رفتی مسافرت، باید از همه فرصت‌هات استفاده کنی و بعد ... بگذریم... بالاخره با هزار بهونه سرما و گرسنگی یه دفعه‌ای و زدن تلفن، تونستم بهش بفهمونم که می‌خوام برگردم خونه. اینم از بیماری منه که عادت نداشته و ندارم چیزی رو که می‌خوام، بطور مستقیم بگم و اونو به همه چیز ربط می‌دم، الّا خواسته اصلی. وقتی رسیدیم خونه سریع رفتم سراغ کیفم و زیر و روش کردم ولی نبود... آخه کجا می‌تونست باشه؟ من که خودم بَرِش داشتم. حالا چیکار کنم؟ اینجا هم که تریاک نیست... تازه به میکه چی بگم؟ بگم دروغ گفتم و دوباره شروع کردم و این بار هم مثل دفعه‌های قبل؟ ترس از قضاوتش مو به تنم سیخ می‌کرد اینکه بگه عجب! پس اینه ادعای رفاقتی که داشتی و داری؟ اینه جواب اون همه اعتماد من که بالا و پایین زندگیم رو برات ریختم بیرون؟ خیلی عصبی بودم. یه تلفن واجب داشتم که باید به ایران می‌زدم و با دوستم حرف می‌زدم. خدای من!‌ هروقت یادم می‌آد که تو چه شرایط روانی‌ای من اون تلفن رو زدم، بخدا قسم که عذاب الیم بود. دردهای فیزیکی‌ام که شروع شده بود از یه طرف، فکر ساعات باقیمونده و فردای اون روز که قرار بود به آمستردام بریم اونم ساعت ۵ صبح از طرف دیگه و سرآمد همه اینا، ناراحتی دوستم و دلخوری‌اش از من که چه غلطی دارم می‌کنم اونجا که اینقدر دیر بهش زنگ زده‌ام... ای خدا! چی کشیدم من. به محض اینکه تلفنم تموم شد، سرم رو بین دو دستم گرفتم و زار زار گریه کردم. به حال خودم، بدبختی‌ام و همه دردسرهایی که در پیش بود و من هیچ قدرتی در برابرشون نداشتم ... (ادامه دارد)


مسافرت اروپا (۵)
چهارشنبه 16 اسفند ماه سال 1385

روزای خوبی نبودن اگرچه من در مسافرت بودم، اگرچه برای بار اول بود که مسافرت اروپایی داشتم اگرچه از قبلش خیلی چیزا تو ذهنم بود که انجام بدم، ولی با خودم کاری کرده بودم که از هیچ کدوم اونا نتونم استفاده کنم اون‌جوری که دلم می‌خواست. از لحاظ روانی هم همه چیزم بهم ریخته بود و انگار نه انگار تو مسافرتم. هیچی برام تازگی نداشت و از ته دل آرزو می‌کردم آلان خونه باشم و راحت به همه چی‌ام برسم. برای پشیمونی دیر بود و بخاطر یه گرفتاری ناچار بودم یه هفته هم صبر کنم. میزبانم به کمک من نیاز داشت و من از قبل بهش قول داده بودم که در طول سفرم می‌تونه برای یه عمل کوچیک جراحی بره دکتر و من از بچه و زندگی‌اش مراقبت کنم. ولو اینکه یه روز بیشتر طول نمی‌کشید اما وقت ویزیتی که از دکترش داشت برای تقریباً ۱۰ روز بعد از رسیدن من به اونجا بود. خلاصه که دیدم بهترین کار دیدن میکه تو این فاصله ست که هم فرصت رو از دست ندم و هم اینکه باز با اون راحت تر بودم و شاید بودن در هلند، و شهری که بود، می‌تونست اون موقع فکرمو آروم کنه. بهرحال فروش مواد مخدر اونجا تا حد زیادی آزاد و بسیاری از مواد هم تو کافی‌شاپ‌ها عرضه می‌شه، پس برای من خیلی بهتر بود که اونجا باشم تا آلمان. قبل از هر چیز باید یه پاتک به جاساز آقای صابخونه می‌زدم و برای چند روزی که در پیش داشتم، یه غلطی می‌کردم. خدا خودش می‌دونه که همیشه از این کار نفرت داشتم، دست زدن به چیزی بدون اجازه صاحبش تا چه برسه به دزدی علنی و دست‌بردن به چیزی که نه حقّم بود و نه اجازه این کار رو داشتم. ولی کو فکر سالم؟ کو آدم نرمالی که بتونه مثل یه آدم معمولی از مسافرتش لذت ببره و لحظه‌هاشو با این همه فکر مریض و استرس هدر نده. ولی باز یکی از معضلات این بیماری انجام کاری از روی اجباره. اون موقع که کاری رو که فکر بیمارت بهت دستور می‌ده، انجام می‌دی و بعد طوری وانمود می‌کنی که گویی قدرت انتخاب داشتی. من هیچ کنترلی بر اوضاع نداشتم و تنها به این فکر می کردم تا قبل از اینکه بیش از این دست رو شده‌ام پیش میزبان‌هام لو بره ، ذخیره چند روزی رو برداشته و برم پیش میکه. وقتی زاغ سیاه صابخونه رو چوب زدم، متوجه شدم که موادش رو در قفسه‌ای نگهداری می‌کنه که خارج از خونه و در زیرزمینی قرار داره که ماشین لباسشویی‌ هم اونجا بود و برای شستشوی لباسها به اونجا می‌رفتن. خدا می‌دونه که چقدر فکر کردم و نقشه‌های جورواجور کشیدم تا این فرصت رو بدست آوردم و تنهایی به زیرزمین رفتم. قفسه رو باز کردم و بسته ای که بدقت باندپیچی شده بود رو با بی‌حوصلگی باز کرده و مقداری از مواد رو با دست کندم و بعد سعی کردم ظاهر جنس رو به صورت قبل در بیارم و بذارم سر جاش. با ترفندی که یاد گرفته بودم از عهده این کار بخوبی براومدم. فقط یه چیز یادم رفته بود و اون اینکه هیچ مصرف کننده‌ای وجود نداره که ندونه تکه‌ای از جنسش کنده شده هرچقدر هم که تو این امر تبحر داشته باشی باز طرف با نگاه اول متوجه کم شدن جنسش می‌شه. بهرحال فکر من آشفته تر از این حرفا بود. با خیالی آسوده به میکه زنگ زدم و هماهنگی لازم رو برای برداشتنم از ایستگاه قطار انجام دادم. ساعت ۶ صبح باید به ایستگاه می‌رفتم و از اونجا دو ساعتی با قطار و بعد میکه رو در شهر مرزی آلمان و هلند می‌دیدم و دیگه از اونجا به بعد وارد هلند می‌شدیم و خیالم راحت می‌شد. وقتی به ایستگاه رسیدم و میکه رو دیدم که تو اون سرما منتظر من ایستاده، سر از پا نمی‌شناختم . سه سالی از آخرین دیدارمون می‌گذشت و حسابی دلم براش تنگ شده بود. کلی تپلی شده بود و همین نشونه سلامتش بود. نه که چاق شده باشه ولی وقتی ایران بود و مصرف می‌کرد، باعث شده بود صورتش تکیده بشه درحالیکه صورت بشاش فعلی‌اش نوید اینو می‌داد که خلافی نداره و داره پاک زندگی می‌کنه. همدیگرو در آغوش گرفتیم و برای دقایق طولانی همونجوری وسط خیابون قربون صدقه هم می‌رفتیم. باهاش رفتم به خونه دانشجویی که تو یه آپارتمان داشت و از بودن تو اتاقی که در و دیوارش پر بود از عکسهای من و خودش تو مسافرتها و کل سالی که باهم بودیم یه دفعه حس نوستالژیک غریبی بهم دست داد و زدم زیر گریه. متوجه حالم شد و بعد از کمی گپ زدن تونستم خودمو کنترل کنم و حال هر دومون رو بد نکنم. با نهار کمی شراب قرمز گرم کرد و برام آورد . خوب می‌دونستم خوردن اون شراب برام چه پیامدی داره ولی از طرفی اصلاً دلم نمی‌خواست که میکه پی به آشفتگی درونم ببره. برای همین به سلامتی‌اش گیلاسم رو سر کشیدم و منتظر گرمی بعدش شدم. نمی‌دونستم چه جهنمی در انتظارمه ... (ادامه دارد)

پ‌ن : من دیگه می‌تونم از خونه آپ کنم :دی پستی هم که می‌خونین نشونه‌اشه (امروز خونه‌ام) فقط امیدوارم وقتم رو بتونم تنظیم کنم ... بهرحال از همگی و توجه‌شون ممنونم. درپناه حق ، دعا رو فراموش نکنیم . 


مسافرت اروپا (۴)
دوشنبه 14 اسفند ماه سال 1385

با همون وضع چمدونم رو تحویل گرفتم و به سمت قسمت ویزا رفتم و بعد هم در خروجی. خب اینجا دیگه خیالم راحت بود که موردی ندارم ولی بشدت حالم خراب بود. میزبان‌هام دیر کرده بودن و ناچار شدم مدتی منتظر بمونم.  بعد که اومدن و با هم از سالن فرودگاه زدیم بیرون...وای‌ی‌ی ... هیچ‌وقت یادم نمی‌ره سرما تا عمق سلولهام نفوذ کرد. خدای من! این دیگه چه جور سرمایی بود. درجا حساب کردم ۳۰ درجه زیر صفر، چون کمتر برای اون حال من راه نداشت. من باید این وضع رو چطور تحمل کنم. خیلی حالم خراب بود و سگ‌لرزه‌ای داشتم که حد نداشت. توی راه قصد خرید داشتن برای خونه‌شون. ولی مگه من طاقت داشتم؟ همش می‌خواستم برسم خونه زودتر. برای همینم هیچی از اون فضا و اتوبان و شهر یادم نیست. بعداً که تو نشئگی رفتم تو شهر با خودم گفتم من اینجاها رو قبلاً دیدم؟ خلاصه دردسرتون ندم رفتیم خونه . توی خونه هم دست کمی از بیرون نداشت. البته برای من این‌جوری بود وگرنه اونا می‌گفتن حداقل ۱۰ تا ۱۵ درجه فرقشه. منتها چون عادت ندارن مثل ما اینجا انرژی رو هدر بدن، متعادل از گرما استفاده می‌کنن تا بعد هم که با سرمای چندین درجه زیر صفر مواجه شدن هم طاقتش رو داشته باشن و هم براحتی سرما نخورن. اما باوجود همه این حقایق اصلاً تو کَتِ من نمی‌رفت و فکر می‌کردم فقط وارد یه فضای بسته شدم که سوز نداره وگرنه سرما همون سرماست. اونقدر لرزیدم که صابخونه بنده خدا شوفاژ‌ها رو برای من تا آخرین درجه زیاد کرد. یه دفعه بنظرم رسید که شاید الکل بدادم برسه و با خوردنش حداقل گرم بشم و از این آبروریزی که داشت بیشتر و بیشتر می‌شد، جلوگیری کنم. برای همینم رفتم سراغ بوفه کنار سالن و با لبخند زورکی‌ام گفتم کدومش بیشتر گرم می‌کنه. میزبان با خنده جواب داد همشون و اومد و یه شیشه جدا کرد و برام ریخت و داد دستم و رفت تا کمی مخلفات بیاره که نفهمیدم چطوری رفتم بالا. اصلاً از سوزش گلوم چیزی حالیم نبود و فقط یکی دیگه می‌خواستم تا گرمتر شم. تا صابخونه برگرده، برای خودم از تو شیشه یک پیک دیگه ریختم و بعد هم یکی دیگه. بلافاصله داغی خوبی تو تن و سر و چشمام حس کردم و انگار آتیش درونم از زیر خاکستر زد بیرون و گرمم کرد. سرم داشت دچار دَوَران می‌شد که خودم رو به نزدیک‌ترین مبل رسوندم و نشستم. چند پیک بعدی حالمو وخیم کرد و چیزی نگذشت که چنان خماری‌ام بالا زد که بیاد ندارم اونجوری خراب شده‌باشم. آب بینی‌ و چشمم همزمان راه افتاد و خمیازه پشت پشت خمیازه، با هر خمیازه هم صورتم از اشکی که بخاطر آلرژی خماری از چشام جاری می‌شد، خیس بود. رنگم بشدت پریده بود و همش دلم می‌خواست به دادم برسن. از اونجایی که یکی از شاخه‌های بیماری من هم اینه که تو این‌جور حالت‌ها فکر می‌کنی همه کورن و کسی متوجه حال تو نیست، وقتی صابخونه منو دید، رو هوا زد که حالم بده و وقت مصرفمه و رفت که بساط مصرف بچینه با خودم گفتم دمش گرم... آلان وقتش بود و بس. درحالیکه اون حال و روز منو می‌دید و این من بودم که فکر می‌کردم هیچی از ظاهرم پیدا نیست. خلاصه یادم نیست چطور و با چه کنترلی ولع مصرفم رو پشت سر گذاشتم اما بالاخره حالم برگشت سر جاش. و تازه چشام باز شد به طبیعت دور و برم و مثل دیوونه‌ها بعد از سه چهار ساعت از خونه‌شون تعریف کردم و حیاط خوشگلشون که با شمشاد محاصره شده بود و چاق سلامتی و ... بعد یاد فردام افتادم و اینکه چطوری این آبروریزی رو خاتمه‌اش بدم. باید فکری به حال خودم می‌کردم تا متوجه اعتیاد من نشن. به خودم و زمین و زمون فحش دادم که چرا دم اومدنی پام این‌جوری شد و من نتونستم برم دنبال جنسم. و یا اینکه چرا همون یه ذره مواد رو هم استفاده کردم و هیچی هم ازش نفهمیدم ...ولی برای این حرفها دیر شده بود دیگه. تنها کاری که بنظرم رسید دزدیدن از جنس صابخونه بود که و اینکه ببینم جاسازش کجاست. چند روز بعدش قصد هلند رو داشتم و سر زدن به دوستم «میکه» و این در حالی بود که من به اون گفته بودم که بعد از رفتنش از ایران ترک کرده‌ام و فقط بصورت تفننی مصرف می‌کنم . اصلاً دوست نداشتم با واقعیت اعتیادم روبرو بشم و اون هم همینطور... (ادامه دارد)  


مسافرت اروپا (۳)
یکشنبه 13 اسفند ماه سال 1385
نشستم روی صندلی درواقع وا رفتم. خانمه کمکم کرد تا پام رو بذارم رو یه صندلی دیگه و شکر خدا ازم دورشد. به هیچ چیز اون لحظه فکر نمی‌کردم الّا اینکه تو اولین فرصت مناسب اون لعنتی رو در بیارم و بذارم جای دیگه. نمی‌دونم اسم این حالت رو چی بذارم ولی استیصال کامل بود. تو همون وضعیت تعداد مسافرا هم بیشتر شد و یکی دو تا بوق دیگه ناشی از یه شی فلزی از دستگاه کنترلشون بلند شد. به محض اینکه سر همه‌شون رو گرم دیدم، دست کردم و جنسم رو برداشتم و تو مشتم نگه داشتم چون نگاه‌های زیادی هم روم بود. خانمه با یه دستگاه کنترل بدن برگشت، از اینا که با فاصله نگه می‌دارن رو تن تا وجود اسلحه یا مشابه اونو چک کنن. تازه دوزاریم افتاد که منظورش از گشتن نه بخاطر مواد مخدر بلکه وجود اسلحه و ایناست. عجب خری بودم من. با اون حال، و بخاطر ترس‌های جورواجورم، همونطور که دستگاه رو رو پاهام می‌گردوند، حس کردم جنسی که تو دستمه، گرم شده و بوی وحشتناکی از خودش داره ساطع می‌کنه. هول‌تر شدم و همین‌جوری که اون داشت کارشو می‌کرد، دستمو بردم تو جیب پالتوم و انداختم اون تو و دست عرق‌کرده‌ام رو با روسری‌ام خشک کردم. از اونجایی که همه کارمندای این قسمت بدجوری می‌رن تو کار آدما و نشونه‌هاشون رو از اضطراب درونشون می‌گیرن، خانمه هم می‌دونست من یه مرگم می‌شه ولی تو کَتِش نمی‌رفت تو مایه‌های مواد باشه. خب حالا می‌تونم بگم خدا رو شکر ولی اون موقع حالم افتضاح بود. بالاخره بازرسی تموم شد و منو تا دم کنترل گذرنامه همراهی کردن. از اون قسمت که ردّ شدم، واقعاً انگار از جهنم عبور کردم . این‌جور وقتا بدتر خمار می‌شدم و بقول بچه‌ها هر چی بود، می‌پرید. درنتیجه اولین فکرم این بود که برم تو دستشویی و جنس همراهم رو بخورم و هم از شرّش خلاص شم و هم تا مقصد تو هپروت باشم. وارد سالن ترانزیت که شدم، یه راست رفتم دستشویی و بعد از اینکه در رو بروی خودم بستم، دست کردم تو جیبم تا جنس رو در بیارم... ولی زهی خیال باطل، جنسی در کار نبود ... جیبم رو زیر و رو کردم و با اعصاب‌خردی بیش از حد هراسون دنبالش رو زمین گشتم. فکر می‌کنین کجا پیداش کردم؟ بله... تو آب توالت فرنگی که بصورت راکد تو کاسه توالت بود و جنس من پیچیده شده تو مشمّا داشت روی آب شنا می‌کرد. بدون یه لحظه فکر و بدون اینکه یادم بیاد که تو حالت عادی نه تنها نیم‌نگاهی به اون آب نمی‌انداختم بلکه می‌تونستم روزها اشتهامو از دست بدم بابت همین کار، آستینم رو کمی بالا زدم و دستمو به آب نزدیک کردم و با دو تا انگشت شست و سبابه‌ام بسته رو بیرون کشیدم... به هیچ‌چیز دیگه‌ای فکر نمی‌کردم و همونجوری که سعی می‌کردم آب اضافه رو با تکوندن از بسته جدا کنم، آب شیلنگ رو باز کردم و گرفتم روش و به اصطلاح پاکش کردم. درسته که آب‌بندی بسته من خیلی خوب بود و هیچ آبی در اون نفوذ نکرده بود ولی آلان که فکر می‌کنم می‌بینم تو هیچ شرایطی حاضر به این کار نبوده و نیستم الّا همون اعتیاد و افکار بیمارگونه. خلاصه که با بدبختی همون یه مقدار جنس رو خوردم و زدم بیرون. حالمو بد کرده بود چون همیشه از خوردن مواد مصرفی‌ام بدم می‌اومد مگر تو شرایط این‌چنینی قرار می گرفتم. کل مسیر راه (تقریباً ۶ ساعت) رو در اثر زیادی مصرف تخت خوابیدم و هیچ‌چی از طول راه یادم نمی‌آد ؛ جز یه چیز، بیدار شدن قبل از فروداومدن هواپیما تو فرودگاه دوسلدورف و یادآوری اینکه هیچی همراه ندارم و حال افتضاحم در اثر اون همه استرس و ترسی که پیش رو داشتم . فکر اینکه به محض رسیدن نیاز به مصرف داشتم و چطوری باید تو اون سرمای وحشتناک درد خماری رو تحمل کنم و یا چطور به صاحبخونه رو می‌نداختم که من همون اول کار حالم خوب نیست. درسته که اونا هم بقولی اهل بساط بودن ولی به ملاحظه محل زندگیشون و شرایطشون، اصلاً زیر بار مصرف دائم نمی‌رفتن . درنتیجه می‌دونستم که به افتخار من چند شبی بساطی پهن خواهندکرد ولی اینکه اول بسم‌الله و در بدو ورود بگم من حالم خرابه، خیلی برام افت داشت و مایه خفت و خواری بود. ولی راه دیگه‌ای هم مگه داشتم؟ ... (ادامه دارد)

مسافرت اروپا (۲)
شنبه 12 اسفند ماه سال 1385

یه بار دیگه یه توضیح کوچولو به خودم :

دوستان خوبم، اونچه که از ابتدای نوشتنم در اینجا بارها و بارها برآن تأکید داشته‌ام این بوده که هدفم از نوشتن ابتدا ارضای حسی درونی و بعد تقسیم تجربیاتم با شماست. بخصوص اخیراً قسمت دوم جمله‌ام و نیّت نهفته در اون رو بیشتر دوست دارم و تمرکزم بر اون بیشتره. پس اگر این تجربه‌ها شامل یه اتفاقاتی می‌شه که اتفاقاً با داستان بهبودی من سر و کار داره، بیش از اونکه دنبال هیجان باشم، دربدر انتقال حس‌هایی هستم که وضع و حال منو خوب بتونه تشریح کنه و با نوشتنشون نقبی در وجودم رقم بخوره و منو بیاد همه اون چیزایی بندازه که کارم رو به اینجا کشوند. پس بیش از اونکه بدنبال سناریویی از پیش نوشته شده باشم، این تجربه احساساتمه که این نوشته‌ها رو رقم می‌زنه. شاید نیت من و خواننده عزیزی که به دنبال نوشته‌ام کشیده می‌شه، یکی نباشه پس همین‌جا از اون دسته عذرخواهی و از توجه همگی ممنون و سپاسگزارم. همیشه مدنظرم در دعاهام، خواننده‌های دیده و ندیده اینجا در اول کار و بعد کسان دیگه بودن. شما هم منو از نظرتون در دعاها فراموش نکنین.

هر چی زمان سفر نزدیک‌تر می‌شد حالم بدتر می‌شد و ترسهام بیشتر. آخه بیاد نداشتم که با پای گچ‌گرفته جایی رفته باشم و اصلاً تهیه همون مواد و جاساز کردنش و همه و همه برام شده بود معضلی که خودمم نمی‌دونستم دارم چکار می‌کنم. احتیاطی که بازم از ترسهام نشأت می‌گرفت، بهم اجازه نمی‌داد که حتی با نزدیکترین دوستم هم راجع به این مسئله حرف بزنم. از طرفی، بعد از آخرین ترک‌کردنم، هنوز تو انکار بودم و حاضر نبودم نه به خودم و نه به کس دیگه‌ای بگم که مشکل دارم و دیگه هفته‌ها بود که هر روزه مصرف می‌کردم ولی چون همزمان ورزش می‌کردم، اصلاً زیر بار اعتیادم نمی‌رفتم و نمی‌خواستم قبول کنم که برای این سفر بیش از پیش مشکل خواهم داشت. وقتی همش یه روز مونده بود به تاریخ سفر و من هیچ چیز نتونسته بودم تهیه کنم، حالم بشدت رو به وخامت گذاشت. با پایی که تو گچ بود نمی‌تونستم دنبال تهیه مواد برم و به هیچ‌وجه دوست نداشتم از کسی هم این تقاضا رو بکنم. چون بهرشکل مصادف می‌شد با برملاکردن نقشه‌ای که تو مغزم بود و اصلاً نمی‌خواستمش. شب آخر بود و من مستأصل مونده بودم چه کنم. هرچی زور زدم، فایده‌ای نداشت و یا باید کمک می‌گرفتم و یا با جنس کمی که تو خونه داشتم، دلم رو به دریا می‌زدم و می‌رفتم و بقیه‌اش رو هم می‌سپردم به ناکَس خدایی که اون روزا برام معنی داشت. آخه می‌دونین جالبه که تعریف من از امداد گرفتن، متوسل شدن و خواستن تو دوران مصرف خاص خود من و همه اونایی که مثل من بودن و هستن، بود. برای انجام کار خلافی که همه جوره بهش واقف بودم، دست بدامان خدایی می‌شدم که ازش انتظار مدد داشتم برای انجام اون کار. چه صدقه‌ها و چه توسل‌ها که به اون منظور و یا چیزهایی تو همون ردیف نمی‌کردم و انتظار معجزه‌ای داشتم که برام معنی خاص خودش رو داشت. بهرحال، زمان رفتن رسید. خب با روتینی که من تو زندگیم داشتم، رفتن سر کار و بعد رسیدن به خونه و مصرف و رسیدن شبی دیگه، فرصت انجام کار دیگه‌ای نبود و اینکه من دلیلی مازاد بر ادامه این روتین هم داشتم، حالا دیگه پای همراهی هم نبود و وابستگی‌ام بیشتر شده بود. هیچ کاری ازم برنمی‌اومد، ناچار با اندوخته کمی که داشتم، چمدون سفر رو بستم و شب رفتن تا صبح زودی که وقت عزیمت بود، به مصرفم رسیدم تا مشگل نداشتن جنس کافی رو با نشئگی تحمل و از سر بدر بیارم و بعد برم جایی که به امید همون خدا، یه طوری می‌شد دیگه ... چقدر این جمله و این نوع تفکر برام آشناست ... سپردم به خودت، خداجون!!! اندوخته کمم رو تو جیب لباسم گذاشتم، تا سر فرصت تو فرودگاه تو گچ پام بذارمش و راهی فرودگاه شدم. دوست عزیزم منو تا فرودگاه بدرقه کرد و با حالی بد از هر جهت از هم خداحافظی کردیم و بعد از تحویل بار، رفتم به قسمت چک گذرنامه و بلیت که از اونجا به بعدش دیگه تنها بودم. بی‌تفاوتی خاص بعد از مصرف و اینکه بواقع به چیز خاصی فکر نمی‌کردم، بهم جرأت احمقانه‌ای داد تا همونجایی که نشسته بودم و جلوی دید همه، همون مقدار کم رو از تو جیبم دربیارم و لای باند دور پام بذارم و بعد با عصای دستم، راهی قسمت گشت بدنی بشم. وقتی از زیر درگاه کنترل بدنی رد شدم، بخاطر عصام دستگاه بوق زد و توجه همه بهم جلب شد. چندتا از کارمندهای قسمت اومدن طرفم و کمکم کردن تا رد شم اون‌ور و بخاطر ناگزیر بودن قضیه، به تفتیش بدنی بپردازن. یکی‌شون که از بقیه خوشرو تر بود تبسمی کرد و گفت خدا بد نده! بدشانسی آوردی دم سفر؟ خندیدم و با خونسردی گفتم بله متأسفانه. گفت عیب نداره لابد قسمت بوده و بعد منو به سمت یه صندلی هدایت کرد تا بشینم. کمی عصبی شدم و پرسیدم مگه بازرسی تموم نشد؟ با همون خوشرویی جواب داد چرا فقط باید پاتون رو هم بگردیم .... بدنم یخ کرد و عرق سردی سراپام رو خیس کرد. حس کردم خونی به صورتم نمونده و همین مسئله اعتماد به نفسی رو که تا چند لحظه پیش داشتم، به کل ازم گرفت. نمی‌دونم چرا ولی فکر می‌کردم چشمام کاملاً قرمزه و همین مسئله باعث شده تا بهم شک کنن و بخوان بیشتر بگردن. با صدایی که سعی می‌کردم از لرزشش کم کنم، پرسیدم چی‌رو می‌خواین بگردین؟ خندید و گفت نمی‌شه که از زیر مونیتور ردّتون کنیم، یه بازرسی ساده‌ست، برای کسایی که گچ دست و پا دارن... عجب !!! (ادامه دارد) 


مسافرت اروپا (۱)
چهارشنبه 9 اسفند ماه سال 1385

در طول مصرفم، مسافرتهای متعددی رفتم که از دوبی و دردسرش براتون اینجا نوشتم و عذاب الیمی که داشت کار دستم می‌داد. چند روز گذشته بخاطر نوشتن یه سری مطالبی که برای بهبودی‌ام لازمه، دوباره به اون مسافرت‌ها برخوردم و مکافات‌هایی که بابتشون کشیدم. گفتم شاید خالی از لطف نباشه اگر باهاتون تقسیمشون کنم.

دو سال پیش، برای یه مشکل شخصی و هم‌چنین غنیمت شمردن تعطیلی که در سال نوی میلادی داشتم، اقدام به تهیه ویزا و رفتن به آلمان کردم. خب تهیه ویزا اولِ کار و بدون هیچ دلیل خاصی به مشگل خورد و بعد از دو هفته که دیگه برام مهم نبود، گذرنامه ممهور به ویزا رو دادن دستم. دوران سخت احساسی رو داشتم اون موقع و تو رابطه‌ای بودم که تازه در حال شکل‌گیری عاطفی بود و هم دوست داشتم برم و هم نه (وارد جزئیات نمی‌شم). مدت کمی به موعد سفرم مونده بود که در حال ورزش تو سالن ورزشی پام پیچ خورد و رگهای مچ پام دچار کشیدگی بدی شدن. به کمک بچه‌ها رسونده شدم به یه ارتوپد و بله! ‌دستور گچ‌گرفتن ... خیلی حالگیری عظیمی بود. اولین سفر اروپایی‌ام بود و باید با پای گچ‌گرفته تا زانو می‌رفتم. خب بهرحال شده بود دیگه. زمان مصرف هم یه بی‌خیالی خاصی تو این جور موارد داشتم ( که زیادم بد نبود) البته اول که این اتفاق افتاد به زمین و زمان ناسزا گفتم و یادمه اون دختر سر به هوایی که کنارم وایساده بود و تو حرکات ایروبیک هی خودشو به من نزدیک‌ می‌کرد رو تا سر حد مرگ دوست‌داشتم بزنم :-) اما بهرجهت بعد که خودمو در مقابل عکس گرفته شده از مچ پام دیدم، بناچار پذیرفتمش. به کسانی که می‌خواستم بدیدنشون برم تو آلمان اطلاع دادم و اونا هم اظهار ناراحتی کردن ولی خب بقول اونا که قسمت بوده و کاری‌اش نمی‌شد کرد. همزمان بعد از یه دوره ترک کوتاه مدت، دوباره مدتی بود که مصرفم هر روزه شده بود و سعی در انکارش داشتم ولی نتونستم برای رفتن عزا نگیرم که چطوری مواد مصرفی‌ام رو با خودم ببرم. و اگرچه کسانی که به دیدنشون می‌رفتم مصرف‌کننده هم بودن، ولی اصلاً دوست نداشتم آویزون کسی بشم. برای همینم این فکر هم به فکرای قبلی‌ام اضافه شد که حالا چطوری جاساز برای خودم پیدا کنم. یادمه مثل دیوونه‌ها بیاد گچ پام افتادم که البته از این گچ فانتزی‌ها بود (اسمشو یادم نیست) که خیلی سبکه و راحت. ایراد کار اینجا بود که بر خلاف گچ‌های سنتی که طبعاً کمی از محل بسته‌شده فاصله داشت، این مدل گچ، یه باند ظریف بود که دور محل می‌بستن و با آهار خاصی سفت می‌شد. پس هیچ فاصله‌ خاصی بین پوست و باند باقی نمی‌موند که بخواد به من در محل اختفای جنسم کمک کنه. البته می‌شد یه لایه نازک از هر چیزی رو بین پوست و باند قرار داد. ولی ترتیب این جاسازی مشمول کلی وقت و انرژی بود. تو ارتباطی که بودم، دوستم به شدت نگران حال من بود و ازم می‌خواست اگه بشه به این سفر نرم. ولی وسوسه رفتن مدتها بود گریبانگیرم شده بود و اگرچه بابتش عذر و بهونه توجیهی هم زیاد داشتم، ولی فقط می‌خواستم برم. با خودم فکر کردم بهترین راه‌حل همینه. مواد رو تهیه می‌کنم، صافش می‌کنم به شکل ورقه و می‌ذارم بین گچ پام و به این طریق با خیال راحت دو هفته‌ای رو که اون ور بودم، سپری می‌کنم و در فکر و خیال هم نخواهم بود که حالا هم از نظر مکانی و هم خورد و خوراکی به اونا وابسته‌ام بسه دیگه حداقل موادم رو خودم همراه ببرم ... (ادامه دارد)


قضاوت نادرست (۳)
سه شنبه 8 اسفند ماه سال 1385
از صبحش استرس و هیجان خاصی داشتم ، خب بهرحال اولین بار بود که می‌خواستم تو یه جلسه نسبتاً‌ نامتعارف شرکت کنم و می‌دونستم باید خودمو معرفی کنم با اسم کوچیک و بعد پسوند معتاد. حالا این خودش یه فلسفه داره که من نمی‌خوام اینجا واردش بشم چون از موضوع اصلی منو دور می‌کنه. فقط اینو بگم که شکر خدا پذیرش این قسمت رو کاملاً داشتم (یا فکر می‌کردم، دارم) روز جمعه‌ای بود که هوا خیلی خوب بود و با روحیه خوبی از خونه زدم بیرون. به محل موردنظر رسیدم و شاهد هیاهوی لذت بخشی بودم که همه به هم کمک می‌کردن تا صندلی‌های سیار رو کنار هم بچینن و بقیه هم کم‌کم به جمعشون اضافه می‌شدن. چشم گردوندم تا هم‌جنسی ببینم (بله دیگه منظور همون زنه :-)) دیدم چند تا خانم دیگه هم کنار آقایون در حال جابجایی صندلی هستن. مثل این جوجه مریض‌ها خزیدم کنارشون و منتظر موندم. یکی‌شون متوجه تازه وارد شدن من شد و با خوشرویی هرچه تمامتر بهم خوش‌آمد گفت و بغلم کرد. بقیه هم متوجه شدن و منو در آغوش گرفتن و حس خیلی خیلی خوبی بهم دادن. تا اینجاش همه چی خوب بود. مشکل از جایی شروع شد که تو جمع حدوداً ۵۰-۶۰ نفره‌ای که فقط چندتا زن بود و بقیه همه آقایون نشستم و بعد به محض شروع مشارکت‌ها، گوشام تیز شد و قضاوت کردنم از نفر اول شروع. خانم بغل دستی من دختر جوونی بود که اصلاً با دیدنش به قضاوت نشستم و با خودم فکر کردم که خب حالا این چی استفاده می‌کرده؟ چند سال استفاده می‌کرده و بذار ببینم تاثیرش رو صورتش چی بوده و ... یه لحظه به خودم اومدم و دیدم از اونچه که منو به این جمع آورده، عشقی که بهم بعنوان تازه وارد دادن، هیچ اثری نمونده و من درگیرم بدفرم. خیلی سعی کردم خودمو کنترل کنم و همونجور که سرم پایین بود فقط گوش بدم. ولی یه لحظه ترس از مورد قضاوت قرار گرفتن هم به بقیه ترسهام اضافه شد. چرا؟ چون خودم داشتم دقیقاً همین کار رو می‌کردم. زمانی رسید که سؤال شد آیا کسی در جمع ما هست که برای بار اول در این جلسات شرکت می‌کند؟ اینجا باید خودمو معرفی می‌کردم و این درحالی بود که حس می‌کردم همه دوربین‌ها بروی من زوم شده و ناخودآگاه از استرس ایجادشده، ماهیچه‌های پام شروع به گرفتگی کرد. دیگه نمی‌فهمیدم که من اولین و آخرین نفری نیستم که به این جمع وارد شده‌ام و این از طبیعی‌ترین چیزاییه که برای اعضا پیش می‌آد. با لرزشی که تو صدا و دستام بود، خودم رو معرفی کردم و بعد صدای بلند جمعیت که همگی بهم سلام کردن و خوش‌آمد گفتن ... وای ! یه لحظه احساسم به کل بهم ریخت و سراپا غرور شدم. غرور از اینکه در جمعی هستم که اینطور یک صدا و همدل به تازه‌واردی خوش‌آمد می‌گن. این احساس خوب تو جلسات بعدی بیشتر و بیشتر شد ولی همزمان نتونستم دست از این قضاوت لعنتی بردارم. یادمه با شنیدن هر صحبتی، تو دلم براش یه طومار می‌چیدم و شروع به تحلیل روانی و احساسی‌اش می‌کردم. بواقع چیز زیادی از اون جلسه بخاطر ندارم غیر از آراء جورواجور خودم راجع به آدمها. و چقدر زننده‌ست کسی که خودش سراپا ایراده تو ذهنش کسی رو حلاجی کنه. نظر شخصی‌ام تو همون جلسه نسبت به خانم بغل‌دستی‌ام این بود که آدم بدبخت و بیچاره‌ایه و درموردش چه فکرها که نکردم. بعدها که سعی کردم روی این ضعف خودم کار کنم، ملاقات دیگری با این شخص داشتم و دیدم وای بر من! چطور تونستم این فکرها رو در موردش بکنم و واقعاً اگر اون هم می‌خواست مثل من عمل کنه، آیا می‌تونست به این درجه از شخصیت والا برسه که یه تازه‌وارد رو بدون درنظرگرفتن همه داشته‌ها و نداشته‌هاش بغل کنه؟ بهش لبخند بزنه و انرژی بده؟ امروز، دارم یاد می‌گیرم آدما رو به همون شکلی که هستن قبول کنم و سعی نکنم به دادگاه مغز بیمارم بکشونمشون و یا تغییرشون بدم . من اگر خیلی زرنگ باشم، خودم رو تغییر خواهم داد و بعد با این تغییر، شاهد عوض شدن زندگی، ارتباطات و رفتار آدمای دور و برم خواهم شد. زندگی می‌کنم، بدون مصرف هیچ ماده مخدری و اجازه می‌دهم دیگران نیز زندگی‌شان را بکنند ...  

قضاوت نادرست (۲)
دوشنبه 7 اسفند ماه سال 1385
خب ابتدای برنامه تنها بودم و به هیچ احد و ناسی هم اعتماد نداشتم. نه دلم می‌خواست راجع به احساساتم با کسی حرف بزنم و نه اصلاً ‌دلیلی بابتش پیدا می‌کردم. فقط یه ترس دائم باهام بود. اگر بخوام ادامه بدم باید راه‌حلی برای این احساس ناخوشایند پیدا کنم و بالاخره تسلیم شدم که خودم از پس اون بر نمی‌آم . با عزیزی در این مورد حرف زدم، کسی که تو برنامه بود و تونست راهی برام باز کنه که همون راه باعث شد به خودم بیام و بفهمم چقدر در اشتباهم. اونچه اون دوست بهم گفت نه سرزنش بود و نه اشاره ای به اینکه ایراد از خود منه ( درحالیکه مطمئنم به این مسئله آگاهی کامل داشت) فقط بهم یه جمله گفت و اون این بود: تو برای پاک موندن خودت داری از یه موهبت بهره می‌بری. یعنی به همون مدتی که در جلسه می‌گذرونی حداقل از وسوسه استفاده از مواد به دوری، پس دوربین‌هاتو خاموش کن و گوش بده... وای ! که چقدر این جمله برام معنی داشت. اولاً که من هنوز یاد نگرفته‌ام تا کسی حرف می‌زنه، دور از جون شما خفه شم و بذارم طرف حرفشو تا آخر بزنه. حتماً باید اظهار نظر کنم و یه جوری به یارو بفهمونم منم حالیمه و تو باغم (درحالیکه عمراً‌ نبودم) و برای اولین بار به خودم نهیب زدم که بابا یه کم تواضع به خرج بده و گوش کن. بعد نشستم (واقعاً نشستم :-) و با خودم فکر کردم دوربینت رو خاموش کن برام چه معنی داره. دیدم دقیقاً همون کاری بوده که همیشه کردم و حالا باید یاد بگیرم از کارگردانی این فیلم که هیچ‌وقت هم تمومی نداره، دست بکشم. من باید یاد بگیرم من مسئول همه سناریوهای در جریان نیستم و به عبارت دیگه هیچ ربطی هم به من نداره. به من مربوط نیست کسی که کنارم نشسته چه زینت‌آلاتی تو دستاش داره و اون یعنی چی . آخه مثلاً اگر قبلاً یه دستبند با یه سنگ زمرد روش می‌دیدم محال بود که با خودم قضاوتش نکنم و نگم حتماً بدله و اگر هم اصله مگه فکر کردی پولش از کجا اومده ؟؟؟ وای که وقتی یادم می‌آد حالم از قضاوت‌هام بهم می‌خوره. چطوری می‌شه که آدم بتونه نه اینکه بی‌تفاوت باشه ولی صرف دیدن باشه و حتی لذت بردن از اونچه که می‌بینه و می‌شنوه و نه داوری و نه رأی به حق دادن... فکر کنین راجع بهش. تمرینش سخت نیست. ببینین می‌تونین ... برای من که داره خیلی کار می‌کنه. حالا این مسئله قضاوت رو تو مسائل شنیداری در نظر بگیرین، کار سخت تر می شه. یه عمری یاد گرفتم از روی حرف زدن آدما قضاوتشون کنم. ببینین خوب گوش دادن با قضاوت کردن خیلی فرق داره. یه وقتایی شما گوش می‌دی تا بتونی چیزی یاد بگیری ( که حتی تو دوران دانشگاه هم قضاوتم قاطی‌اش بود) یه وقتی گوش به دهن طرف می‌سپاری تا ناخودآگاه قضاوتش کنی. در مورد خودم اینکاره‌ شده بودم شدید ... بطرز احمقانه‌ای همه مشارکت دوستان رو قضاوت می‌کردم ... با شنیدن حرفای یکی می گفتم این از سر بی‌عاری اینقدر سرخوشه و یا اون یکی ببین با خودش چه کرده که به اینجا رسیده و در همه موارد؛ من با بقیه فرق داشتم ... با خودم می‌گفتم تو با اینا فرق می‌کنی !‌ تو جات اینجا نیست ! تو هیچ وقت کارت به اینجا نرسیده ! تو تو تو تو خیلی کارت درسته !!! ولی آیا واقعاً هست؟ درسته که من خیلی از کارا رو نکردم و کارم به اینجا رسید ولی درعوض خیلی کارا رو هم کردم... پس هیچ فرقی با اونی ندارم که در کنارش قرار گرفته‌ام. کاری به جزئیاتش ندارم ولی واقعیت اینه که روزی که به این نقص بزرگم پی بردم، دارم هم‌چنان تمرین می‌کنم که تو گفتارم و شنیدن‌هام، خودم باشم... بی ترس از مورد قضاوت قرار گرفتن و یا در عین حال قضاوت کردن ... می‌شنوم و از اونچه که به دردم می‌خوره، بهره می‌گیرم. تو بدترین چیزایی که به گوشم می‌خوره هم چیزی وجود داره که منِ من رو به خودم نشون بده ... حتی تو شنیدن ناسزاها ... امروز دارم یاد می‌گیرم با شنیدن خبرای بد، خوب ، ممتنع به قضاوت نشینم و سعی کنم چیزی از توش برای خودم بگیرم که به کارم بیاد. یه مثال تو این مورد شاید به روشن کردن قضیه کمک کنه. درسته که این حالت امکان داره اولین بار برای من در یه جلسه انجمن پیش اومده باشه ولی برای همه قابل اتفاقه، مهم فکر کردن به اونه. مثلاً من اولین باری که به یه جلسه حضوری معتادان گمنام رفتم، جلسه‌ای مختلط بود که در یکی از پارک‌های تهران برگزار می‌شد... (ادامه دارد)

یک زن، یک معتاد و قضاوت نادرست (۱)
یکشنبه 6 اسفند ماه سال 1385

خدا وکیل این برنامه «اِن‌اِی» برای من شده یه دریا که با وجود مدت کمی که توش هستم، هرچی بیشتر پیش می‌رم، تعجبم از کامل بودن و جذابیتش بیشتر و بیشتر می‌شه. اونقدر برنامه برای خودم دارم که گاهی اوقات گیج می‌شم از کجا شروع کنم. خدا رو شکر برنامه خودش راهکار می‌ده و تو مسیر قرار می‌گیرم. ولی اونچه که دوست دارم اینجا ازش بگم و شماها هم بی‌نصیب نمونین، ایرادهای رفتاریه که اگرچه من بعنوان یه معتاد* (برای اونایی که معنی‌اش رو نمی‌دونن، در حال بهبودی هم بهش اضافه کنین) باید بیشتر روش کار کنم ولی اگه دوست داشته باشین، شما هم می‌تونین با خوندن این مطالب یه نگاه کوچولو به خودتون بندازین و ببینین چقدر شامل حالتون می‌شه.

قضاوت کردن و ترس از مورد قضاوت قرار گرفتن یکی از مسائلیه که خیلی حرف تو خودش داره. ناخودآگاه وقتی تو جمعی قرار می گرفتم سریع دوربین هام (همون چشمهای قاضی‌گونه)  رو روشن می‌کردم  و زوم می‌کردم رو افراد حاضر در جمع و بسم‌الله .. حالا قضاوت نکن، کی بکن. خیلی هم به این قضاوت خودم می‌بالیدم و پیش خودم نه تنها توجیه کافی بابتش داشتم بلکه از نتیجه هم راضی بودم. تو جمع جدیدی از اقوام و آشنایان سریع می‌رفتم تو کار ظاهر افراد ناشناخته و برای خودم یه روش‌هایی هم برای گرفتن نتیجه دلخواه داشتم. مثلاً با ظاهری کاملاً خونسرد این کارو می‌کردم درحالیکه لبخند عاقلانه‌ای هم بر لب داشتم. غرور کاذبم بهم این اجازه رو می‌داد تا کلیه رفتار و اعمال افراد رو زیرنظر بگیرم و بعد از یه قضاوت مشتی، از دو حال خارج نبود، یا با طرف حال می‌کردم و یا ازش خوشم نمی‌اومد. حالت سومی هم وجود نداشت. تنها کسانی برام بی‌تفاوت بودن که نقش چندانی تو زندگیم نداشتم مثل اصغرآقا دکه‌ای سر کوچه . تازه همونم اگر قبلاً قضاوتش کرده باشم و تو دلم حال نکنم، محاله از دم دکه‌اش رد شم تا چه برسه خرید هم بکنم . اخیراً دارم فکر می‌کنم کی به من این حق رو داده که این‌جوری برم تو کار آدما؟ مگه من کیم؟ از کجا اومدم؟ اصلاً بر اساس چه معیاری آدما رو قضاوت می‌کنم؟ معیارهای خودم؟ روانشناسی؟ مگه کسی از من خواسته که معلوماتم رو صرفش کنم؟ خلاصه که خیلی نتیجه شرم‌آوری داشت برای خودم و اون اینکه غرور احمقانه من باعث می‌شه به محض ورود به یه جمع، برم اون بالا بشینم( حالا مکانی یا روانی) و سریع دست بکار زیر و رو کردن جد و آباد طرف شم. این قضاوت اصلاً جنبه خاله‌زنکی نداشت ها ... کاملاً یه پروسه درون مغزیه که شاید نه تنها ازش آگاهی نداشتم بلکه کاملاً ناخودآگاه اتفاق می‌افتاد. این رو زمانی فهمیدم که برای بار اول از مورد قضاوت قرار گرفتن وحشت کردم... کجا؟ تو جلسات حضوری برنامه. به محض اینکه وارد شدم، تو صورت تک تکشون نگاه کردم تا ببینم آلان دارن در مورد من چی فکر می‌کنن. درحالیکه نمی‌دونستم اکثر اونا همین حس رو روزی قبل‌تر تجربه کردن و آلان دیگه می‌دونن منم از اونام و بالعکس. منی که دائماً با یه ماسک گنده وارد اجتماعات اطرافم می‌شدم، حالا عریان از هر نوع نقاب، با خودِ خودم وارد جمعی شدم و ترس دیدن این عریانی به جونم افتاد. دیگه دلم نمی‌خواست تو صورت کسی نگاه کنم و یا رفتار دیگری رو زیر نظر بگیرم. ولی بازم این کار رو کردم. این بار برای اینکه از قضاوت زودتر اونا می‌ترسیدم و برای فرار از این حالت و نه تفنن رفتم تو کار تک تکشون. خب تعداد زیاد بود، درنتیجه کل ساعت جلسه رو به بررسی قیافه‌ها پرداختم و اینکه به این یکی چی می‌آد که به اون یکی نمی‌خوره باشه و ... به خودم اومدم زمان گذشته بود و وقت ترک جلسه بود... عاید من چی شده بود؟ یه روحیه مزخرف که نه تنها کمکی به بهبودش نشده بود بلکه حالا دیگه پر بود از ترس. ترس از اینکه شناخته بشم. ترس از اینکه اینجا کجاست و من کجا قرار دارم و از همه بدتر، چطوری به اینا اعتماد کنم و بتونم بینشون راحت باشم ... خیلی سخت بود (ادامه دارد)

پ‌ن : آخه خیلی‌ها که تازه خواننده اینجا شدن و یا با روال برنامه معتادین گمنام آشنا نیستن، بنظرشون می‌آد من همچنان مصرف کننده باقی موندم و بعد عوضی اشتباه می‌شه :-) وگرنه من حق ندارم پسوند و پیشوندی به کلمه معتاد اضافه کنم و همیشه باید یادم باشه از کجا اومدم ، پس معرفی می‌کنم : یک زن هستم، یک معتاد :-)


حس اعتماد بیمار (پایان)
چهارشنبه 2 اسفند ماه سال 1385

دوباره کمی صدامو بلند کردم و گفتم خواهش کردم آقای محترم... من اصلاً متوجه نمی‌شم، واقعاً از شما بعیده ... لبای سیاهش رو چسبوند دم گوشم و گفت نگو که نمی‌خوای! خوب گِرا می‌دادی که، مگه واسه همین اینجا نیستی؟!!! زبونم بند اومده بود و اصلاً قدرت حلاجی افکارم رو نداشتم. می‌خواستم بفهمم چرا به اینجا کشید ولی الآن وقتش نبود. روسری‌ای که حالا از سرم افتاده بود باعث شد دستامو برای جمع و جور کردنش بیارم بالا و همین حرکت من رو کاملاً‌ خلع‌سلاح کرد و در عوض اون با هیکل درشتش تونست منو عقب برونه و بچسبم به دیوار. مستأصل شده بودم و با خودم فکر کردم از شهین کمک بخوام. یه لحظه هم به فکرم نرسید که نباشه و یا کاری از دستش بر نیاد. با عجز تموم فقط تونستم بنالم؛ استاد! نمی‌دونم چه معجزه‌ای تو این کلمه بود که یه دفعه انگار برق بهش وصل شد. سرشو گرفت عقب و دستاشو از دورم باز کرد. تمام بدنم خیس از عرق بود و به نفس نفس افتاده بودم. بی اینکه حرفی بزنه رفت پشت میزش و سرجاش تمرکید. روسری‌ام رو درست کردم و لباسمو مرتب کردم و کیفمو برداشتم و از اتاق زدم بیرون. با چشم دنبال دستشویی گشتم. نگام به چندتا در بسته خورد که نمی‌دونستم کدومشونه. به سمت یکی‌اش که باریکتر از بقیه بود رفتم و چند ضربه به در زدم. صدایی نیومد و در رو آروم باز کردم. یه اتاق کوچیک مثل انباری بود که از همین جلوی در قفسه‌بندی شده بود و توش پر از پرونده‌های مختلف بود. خواستم در رو ببندم که صدای شهین از تو اومد، با گریه گفت رفت؟ با ناباوری در رو کامل باز کردم و سعی کردم تو تاریکی اتاق چیزی رو تشخیص بدم. کمی دقت کردم، نشسته بود ته اتاق و زانوهاش تو بغلش بود. کفم بریده بود. پس این اینجا بود؟ گفتم ببخشید، من دنبال دستشویی بودم... همونجوری که نشسته بود، صداش اومد که در بغلیه... دوباره خواستم در رو ببندم ولی نمی‌دونم چرا بنظرم کار احمقانه‌ای بود که از اونچه که داشتم می‌دیدم، بی‌خیال ردّ شم. برای همینم گفتم می‌خواین بیاین بیرون؟ می‌تونم کمکتون کنم؟ چند لحظه سکوت و بعد آروم از جاش بلند شد و اومد سمت من. حالا دیگه صورتشو می‌دیدم، از آرایش تندی که همیشه صورت رنجورش رو می‌پوشوند، خبری نبود. بهش گفتم می‌خواین شما اول برین و به در دستشویی اشاره کردم. لبخند زورکی زد و با سر جواب منفی داد. من رفتم دستشویی و تا می‌تونستم صورتمو آب زدم... بی‌وقفه... ولی سرم هم‌چنان گیج بود و فکر می‌کردم همه اونچه که گذشت، یه خواب بوده. چند لحظه مکث کردم و وقتی بخودم مسلط شدم، اومدم بیرون. ناخودآگاه بطرف دفتر شیشه‌ای نگاهی کردم ولی کسی نبود و چراغش خاموش بود. شهین پشت همون میزی که اول بود، نشسته بود و سرشو تو دستاش گرفته بود. خواستم از همونجا منم بزنم بیرون و همه چیزو بی‌خیال شم ولی دلم برای شهین سوخته بود حسابی. چند قدم رفتم طرفش. با همون فلاکتی که تو رفتارش بود با صدای گرفته گفت دیوونم کرده بخدا. دیگه نمی‌دونم چکار کنم. خیلی بدبختم نه؟ هیچی نداشتم بهش بگم. نه که باورش کنم و نه اینکه اصلاً بفهمم از چی داره حرف می‌زنه. اونقدر همه چیز اون موقع برام عجیب و ضد و نقیض بود که به هیچ عنوان قدرت درکش رو نداشتم. می‌دونستم که دیوونه وار همسرشو دوست داره ولی همه رفتارا رو که می‌ذاشتم کنار هم عین یه پازل درب و داغون هیچ تکه‌اش به اون یکی نمی‌خورد. تا اومدم دهن باز کنم، باز ادامه داد بهم گفته بود که یکی سر کلاسهام هست که اگه بدونی... فقط برای من می‌آد و هر کاری می‌کنه تا یه بار بهش نگاه کنم!!! اونقدر گفت تا اومدم ببینمت. یه دفعه همونجوری که سرش پایین بود، صدای گریه‌اش اومد و تکون خوردن شونه‌هاش... نمی‌دونم چکار کنم. من حسّم بهم دروغ نمی‌گه! می‌دونستم تو اهلش نیستی. با اون حال بهش گفتم هستی. هی پرسید ازت و پرسید ازت منم بهش دروغ گفتم .. گفتم که تا حالا صدبار از پریسا سراغشو گرفتی، دربدر آدرس و تلفنشی و می‌خوای ببینیش، بهش گفتم این مصاحبه هم بهونه‌ست و فقط می‌خواد بیاد که ببینتت... یه دفعه صداش رفت بالا و داد زد : دلم می‌خواست می‌زدی تو دهنش... حالا دیگه خشمش زیاد شده بود و داشت مستقیم نگام می‌کرد... ادامه داد: چرا داد نزدی؟ جیغ می‌زدی و آبروش رو می‌بردی... بعد دوباره سرشو انداخت پایین، گریه‌اش شدیدتر شد و نالید هرچند که کسی تو این آپارتمان نیست، جز من،‌جز اون ... و بعد هم پاشد و اومد طرفم. یه آن ترسیدم، تعادل روحی نداشت. از کنارم بی‌تفاوت رد شد و در رو برام باز کرد ... وقتی از کنارش ردّ می‌شدم، بوی عطر شیرین زنونه‌اش باز تو ذوقم زد...

مدرکم دو هفته بعد آماده بود و بهم زنگ زدن که برم بگیرمش. ریز نمراتی وجود نداشت اما امتیاز من تو اون مدرک «بسیار عالی» عنوان شده. هنوزم شک دارم اون امتیاز منه یا نتیجه رفتار و احساسات احمقانه‌ام یا ثمره یه حس بیمار ...


در خبرنامه این بلاگ عضو شوید تا در هنگام بروز رسانی به شما اطلاع داده شود.
(این سیستم فقط برای کاربران بلاگ اسکای فعال می باشد.)
نام کابری: