خلاصه علیرغم همه انکارها و استرس و حال بدی من، میکه چند تا قرص با خودش برداشته بود و بعدازظهر قبل از اینکه از پا دربیام، بدادم رسید. اون روز اونقدر عجله کردم و بدو بدو همه شهر رو گشت زدیم که هروقت یادم میآد دلم برای خودم میسوزه که چطوری فرصت به اون خوبی رو از دست دادم و نتونستم اون جوری که باید ازش بهره بگیرم. چقدر این بیماری از من شانسهای طلایی ام رو گرفت ... ساعت ۶ عصر بود که باز شهری بودیم که میکه زندگیمیکنه و من اصرار اصرار که باید برگردم آلمان و ناراحتی میکه که چرا اینقدر ناگهانی. بنده خدا می گفت اگر زودتر بهم گفته بودی برات بلیت تهیه می کردم و یادمه چه عجلهای کردیم تا به شهر برسیم. دو تا اتوبوس تو ایستگاه بودن که همون موقع یکیاش حرکت کرد و وقتی فهمیدیم همونی بوده که تا ایستگاه قطار تو شهر مرزی میرفت آه از نهادم بلند شد و بواقع اشکم دراومد. بنده خدا میکه که همش احساس گناه میکرد و میگفت من باید زودتر میجنبیدم و از قطار آمستردام که پیاده شدیم، عجله میکردم. هر آدم معقولی تو این موقعیت نه تنها به طرفش استرس نمیده بلکه با یه تلفن سر و ته قضیه رو هم میآره و بدون شتاب فردا سر فرصت برمیگرده ولی من چی؟ فقط میخواستم برگردم اصلاً حالیام نبود که دارم چه فشار و استرسی رو به میکه منتقل می کنم که بعنوان میزبان میخواست نهایت خدمت رو به من بکنه. وقتی اتوبوس رو از دست دادیم فکر کرد من میشینم سر جام برای همین گفت این آخرین وسیلهای بود که به ایستگاه میرفت. دیگه هیچ راهی نداریم. بریم خونه، صبح زود برو. ولی کو دل آروم؟ کو قرار؟ کو تصمیم درست؟ نگاهی به اطراف انداختم و با چشمای اشکآلود به تاکسیهایی اشاره کردم که کنار خیابون منتظر بودن. میکه با تعجب فراوون گفت نه!!! می دونی چند میگیرن تا ایستگاه قطار؟ گفتم چند؟ گفت نزدیک ۱۰۰ یورو میشه... با بیتفاوتی گفتم باشه میشه زحمت بکشی و با یکیشون صحبت کنی؟ داشت منو برّ و برّ نگاه میکرد و یه دفعه گفت تو چته؟ چرا می خوای اینقدر پول بدی که فقط امشب بری؟ بازهم دلم نمیخواست با خودم و اون صادق باشم یادمه چقدر خودمو تحت فشار گذاشتم و دروغ سرهم کردم که آره میزبنم تو آلمان ناراحت شده بوده که من داشتم تنهاشون میذاشتم و میاومدم پیشت و بهم گفتن نرو منم گفتم نمیشه باید برم دیدن میکه!!! اونا هم گفتن پس حالا که میری یه شب بیشتر نمون!!! میکه که اصلاً نمیفهمید اوضاع از چه قراره و همینطور ارتباطی بین این مسئله پیدا نمیکرد، هاجو واج استدلالهای سراسر دروغ منو گوش کرد و در ناچاری کامل فقط گفت بذار کمی فکر کنم که من نذاشتم و با عجله رفتم سراغ راننده تاکسیای که خوب فهمیده بود شکار شبش رو پیدا کرده و یه الاغی پیدا شده تا تو اون شهر پول هنگفتی بهش بده. (چون واقعاً کسی این حماقت رو نمیکنه مگر اینکه مسئله فوری و اورژانسی پیش بیاد) میکه متوجه عجلهام شد و به آرامش دعوتم کرد و قول داد همین آلان برام تاکسی خواهد گرفت. رفت سراغ یارو و بعد از کمی گفتگو بهم اشاره کرد که برم. رفتم جلو و با میکه خداحافظی کردم. بغلش که بودم، به تنها چیزی که فکر میکردم این بود که سریعتر به آلمان برسم و اصلاً به این فکر نمیکردم که اینی که داری باهاش خداحافظی میکنی، خودش رو دو روز در خدمتت گذاشت تا از اوقاتت لذت ببری پس حداقل بابت این همه مهربونی ازش تشکر کن. وقتی تاکسی راه افتاد، همه حواسم به ساعت و زمان حرکت آخرین قطار به آلمان بود که میکه برام از اطلاعات ایستگاه پرسید. بعد از مدت زمان نه چندان طولانی به ایستگاه رسیدم. میکه ازم خواهش کرده بود که به محض رسیدن به قطار، بهش یه ندا بدم تا خیالش راحت باشه، با موبایلی که دراختیار داشتم بهش زنگ زدم، از اینکه رسیدم خوشحال بود و بعد بهم گفت اونقدر عجله کردی و نذاشتی خوب فکر کنم که آلان ناراحتم. خندیدم و گفتم مسئلهای نیست (دیگه خیالم راحت بود) گفت نه آخه. ما میتونستیم خیلی راحت از راننده بخواهیم که اتوبوسی رو که از دست دادیم با سرعتی که تاکسی داشت، توی چند ایستگاه دورتر برات بگیره و حداقل نصف این پول رو بدی یا حتی کلی کمتر. ولی من اصلاً به اونش فکر نمیکردم و دقایق زیادی که باید تو قطار منتظر میموندم برام با بیتفاوتی زیادی همراه بود چون بالاخره شب میرسیدم، حالا دیر شدنش دیگه مهم نبود ! این بود که بالاخره یادم افتاد از میکه تشکر کنم و ازش خداحافظی کردم. بعد از کلی زمان اضافی بالاخره به سمت آلمان حرکت کردم و با میزبانم تماس گرفتم و از ایستگاه هم تا خونهشون باز پول تاکسی رو پیاده شدم. رسیدن به اونجا مصادف بود با خوندن تو نگاهشون که میدونن برگشتن من با اون حال نزار و قیافه آویزون یعنی چی. با آبروریزی کامل برام بساط مصرف رو چیدن و من هم بیتوجه به اونچه که گذشته و در جریانه، به مصرفم رسیدم. دیگه چیزی برای پنهونکاری وجود نداشت اگرچه تا آخر مسافرتم کسی چیزی بروم نیاورد، ولی آلان میدونم که چه کردم و چه انعکاسی هم داشت. مسافرت من جز دردسر برای خودم و بقیه بار و ثمرهای نداشت و امروز بواقع برای از دست دادن همه اون اوقات متاسفم ...
فرصت رو مغتنم میشمرم و سال نو رو به همه دوستان چه دیده و چه ندیده (درهردوصورت برام عزیزین) تبریک میگم و از ته دل برای اونایی که مشکل دارن دعا میکنم تا در سال جدید همگی به آرامش برسیم و بتونیم از لحظههامون بهره ببریم. خوش باشین و شاد. درپناه حق .


