مشاوره انتشار مقاله ISI مشاوره انتشار مقاله ISI
دکتر جلالیان: روش تحقیق، آمار
تولید مقاله از پایان نامه، ویرایش مقاله
زیباترین مستند جهان
مجموعه حیات وحش بی نظیر(حیات)
زیرنویس فارسی محصول ۲۰۰۹
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
ازدواج نابهنگام (۲)
دوشنبه 14 آبان ماه سال 1386

این دو تا وسط مینی‌بوس می‌زدن تو سر و کله هم که یه دفعه خواهرم یه دستی کاپشن اصغر رو کشید عقب و داد زد سرش به تو چه که وکیل وصی من شدی؟ و خلاصه اصغر بیچاره که بور شد حسابی و بُغ کرده گفت آخه حواسش کجاست و ... خواهرمم مجالش نمی‌داد که مگه تو فضولی  و ... این شد اولین برخورد کلامی این دو تا. بعد هم که با خواهرم حرف زدم بهم گفت حالم از این پسره بهم می‌خوره، غیرتی بازی درمی‌آره فکر کرده من زنشم!! از اون روز تا آخر سال تحصیلی اصغر با موتور تو سرما و گرما دنبال مینی‌بوسی که ما توش بودیم راه می‌افتاد و عین سایه تا دم مدرسه ‌همراهیمون می‌کرد. جلو هم نمی‌اومد تا گَزَکی دست خواهرم بده. تابستون همون سال یکی از دوستای خواهرم تو سن ۱۷ سالگی ازدواج کرد و همسرش دوست جون جونی اصغر بود. تو مراسم عروسی‌شون خواهرم رو می کشه یه گوشه و درددل اصغر رو بهش می‌گه که این بابا حسابی آب و روغن قاطی کرده و یه دل نه صد دل عاشقت شده. خواهرمم می‌گه غلط کرده پسره مزخرف من می‌خوام درس بخونم و بهش بگو یا بی‌خیال می‌شه یا به پدرم می‌گم بره سراغ خانواده‌اش. ولی خبر نداشت که خانواده‌اش زودتر از همه باخبر شدن چون بعد از یه مدت به گوشمون رسید که اونقدر تو خونه تابلوبازی درآورده که مامانش پا‌پیچش شده که بگو جریان چیه. اصغر سال آخر دبیرستان بود و اون سال باید می‌رفت سربازی. تو این ایام هم خواهرم با رفیق تازه عروسش حسابی تو رفت و آمد بود و ناخواسته در جریان کارای اصغر قرار می‌گرفت و یا هرزگاهی هم رو می‌دیدن. شروع سال جدید تحصیلی بود و باز همون مدرسه رفتن با اعمال شاقه. خواهر اصغر خودشو به من نزدیک‌تر کرده بود و می‌دونستم می‌خواد باهام رفیق بشه تا ارتباط خوبی برای کانال زدن پیدا کنه. یه پسره هم بود که می‌دونستم خواهرم ازش خوشش می‌آد و هی سر راهمون سبز می‌شد. اسمش امیر بود و باباش مغازه شیشه‌بری داشت تو شهرک. من ازش خوشم نمی‌اومد ولی خب نظر من مهم نبود. تو همون ایام بود که یه روز بابا خواهرمو صدا می‌کنه و یه دفعه دیدم خونه شد یه پا میدون جنگ. خواهرم پشت مامان قایم شده بود و بابا با صدای بلند داشت فریاد می‌کشید اینه درس خوندنت؟ اینه جواب اعتمادی که من بهتون دارم؟ و ... تا شب نفهمیدم جریان چی بوده و فقط از حرفای مامان و خانم داداشم فهمیدم که بابا گفته خواهرم حق نداره بره مدرسه تا خودش بگه چکار کنه. خواهرمم لام تا کام حرف نمی‌زد و فقط گریه می‌کرد و خودش رو حبس کرده بود توی اتاق. نگو مدتیه که امیر به خواهرم نامه می‌ده و این مکاتبه بعد از مدتی دوطرفه می‌شه. دیگه چه چیزایی تو نامه نوشته بودن نمی‌دونم و هیچ وقت هم نفهمیدم. ولی ظاهراً هر روز هم رو می‌دیدن. حالا می‌فهمیدم که گاهی بعد از مدرسه وقتی مینی‌بوس می‌رسید و ملت عین وحشی‌ها حمله می‌کردن که سوار شن. من اون وسط متوجه می‌شدم که خواهرم نیست و خودم لای جمعیت پِرس می‌شدم تو ماشین و بعد سرک که می‌کشیدم خواهرم با دست اشاره می‌کرد تو برو من می‌آم. این اتفاق خیلی پیش می‌اومد ولی خب من گاگول فکر نمی‌کردم عمدی باشه و این جوری بخواد خرمگس معرکه رو شوت کنه :)


در خبرنامه این بلاگ عضو شوید تا در هنگام بروز رسانی به شما اطلاع داده شود.
(این سیستم فقط برای کاربران بلاگ اسکای فعال می باشد.)
نام کابری: