<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0">
	<channel>
		<title><![CDATA[من، فقط یک زن]]></title>
		<link>http://me-justawoman.blogsky.com</link>
		<description><![CDATA[افکار ، خاطرات و ایده‌های یک زن معمولی]]></description>
		<language>fa</language>
		<generator>RSS Generated by BlogSky.com</generator>
		
			
				<item>
					<title><![CDATA[راننده بااخلاق (۵)]]></title>
					<link>http://me-justawoman.blogsky.com/1387/05/02/post-822/</link>
					<description><![CDATA[<P>بگذریم که تا مدت‌ها بعد از اون قضیه بابای مشکوک و نظامی مآب من به هرکی می رسد می‌پرسید بنظر شما پیکان ۱۵۰ تا می‌ره ؟ <IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/26.gif">&nbsp;</P>
<P>خاطره بعدی برمی‌گرده به وقتی که خواهرم از ایران رفته بود و من برگشته بودم خونه بابا اینا و تو آژانس هواپیمایی مشغول بودم . هر روز این مسیر کوفتی رو می‌اومدم ومی‌رفتم. خواهرم ماشینش رو به امانت گذاشت پیش من و عجب خبطی کرد. قرار بود هر دو سه هفته یه بار من فقط ماشین رو روشن کنم تا به اصطلاح دچار استهلاک خواب نشه. ولی معتاد جماعت مگه این حرفا سرش می‌شه ... اولش فقط هفته‌ای یه بار باهاش می‌رفتم سر کار ولی از اون‌جایی که راحت‌طلبی تو خونمه، دیدم چه کاریه؟ بنزین و مختلفاتش که با خودمه چرا بذارم ماشین خاک بخوره ؟ <IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/09.gif">&nbsp;یه روز که طبق معمول خواب مونده بودم، صورت نشسته پریدم پشت ماشین و راه افتادم. توی اتوبان یه گوشکوبی که یادم نیست ماشینش چی بود فقط یادمه برای اون موقع ماشین تابلویی می‌زد، چون کروک بود. پشت سرم تو خط سه داره چراغ می‌زنه. فاصله‌ام با ماشین جلویی زیادنبود و به همین ترتیب ماشین جلویی با جلویی‌اش ... توی یه خط با سرعت تقریباً یکسانی بودیم چون مسیر شلوغ بود. اولش اعتنا نکردم و بعد دیدم اومد نزدیک‌تر و دستش رو هم گذاشت روی بوق. راهنمای راست زدم و وانمود کردم دارم بهش راه می‌دم، کمی به سرعتش اضافه کرد. بین خط سه و دو بودم که دوباره برگشتم سر جام. عصبانی‌اش کرده بودم، اومد سمت راستم و پابپام می‌اومد که ماشین جلوش دراومد و ناچار پیچید پشتم و از سرعتش کم کرد. دوباره با مکافات ماشینای خط دو رو رد کرد و بغلم قرار گرفت. منم یه محاسبه سرعت و فاصله کردم و یه دفعه از خط سه رفتم خط یک و سرعتم رو زیاد کردم و چندین ماشین ازش جلو افتادم و بعد دوباره برگشتم خط سه و اون باز پشتم قرار گرفت ... این بازی تا چند کیلومتر ادامه داشت و تفریح صبحم رو جور کرده بود ولی چشمتون روز بد نبینه وقتی به عوارض رسیدم، چشمام سیاهی رفت ... </P>
<P>اون موقع‌ مثل الان از کنترل محسوس و نامحسوس خبری نبود و تازه مد شده بود از این دوربین‌های پایه‌ای توی اتوبان‌ها کار می‌ذاشتن و یکی میخ می‌شد پاش&nbsp;و یا توی عوارض گاه یه سرباز می‌دیدی که یه لب‌تاپ روی پاشه و پلاک بعضی ماشین‌ها رو چک&nbsp;می‌کنه (آخر تکنولوژی بود) ... چشمم افتاد به دو ردیف سرباز نیروی انتظامی که جلوی باجه‌های عوارض صف بسته بودن. مسلماً منم تو نگاه اول حتی به ذهنمم خطور نکرد اینا برای چی اون‌جا وایسادن ولی به محض این‌که به ترافیک نزدیک شدم دیدم یه سرهنگ خشمگین با بی‌سیم دستش داره به ردیف من اشاره می‌کنه و به سرباز‌ها نشون می‌ده ... بازم نفهمیدم دنبال چی‌ان و فکر کردم آمار خلافکاری رو گرفتن که می‌خوان بازداشتش کنن. ولی وقتی دورم عین مور و ملخ پر شد از سرباز، احساس کردم قلبم توی دهنمه و ضربانش داشت خفه‌ام می‌کرد ماشین رو&nbsp;از صف ترافیک بیرون کشیدن و هدایتم کردن به سمت کنار&nbsp;برخلاف جهت ماشین‌های اون ور اتوبان ...&nbsp;ناخودآگاه حواسم رفت به&nbsp;اون حروم‌لقمه با ماشین کروکش&nbsp;و دیدم اونم اوضاعش از من بهتر نیست و حتی از ماشین پیاده‌اش کردن و یکی از سربازا نشست پشت ماشینش و بردنش&nbsp;سمت مخالف عوارضی ... فاتحه خودم و ماشین رو یه جا خوندم ... &nbsp;</P>]]></description>
					<pubDate>Wed, 23 Jul 2008 15:02:42 GMT</pubDate>
					<comments></comments>
          <guid>http://me-justawoman.blogsky.com/1387/05/02/post-822/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[راننده بااخلاق (۴)]]></title>
					<link>http://me-justawoman.blogsky.com/1387/04/31/post-820/</link>
					<description><![CDATA[<P>وقتی رسیدم خونه تصمیمم رو گرفته بودم و برای همینم یه راست رفتم توی اتاقم و درحالی‌که لباسم رو عوض می‌کردم،&nbsp;از همون‌جا بابا رو خطاب قرار دادم که داشت توی هال جدول حل می‌کرد... بنظرم این یکی از اون روش های ماست‌مالیزاسیون بود که یعنی قضیه‌ای که دارم راجع بهش حرف می‌زنم چندان مهم نیست ولی خب بد هم نیست، گوش بدین... موضوع رو خلاصه‌اش کردم و گفتم یه مردکی هم سر راه رفتنم (نگفتم به کجا) و هم برگشتنی با من کورس گذاشته بوده و بعد هم سر راهم سبز شده و گفته رئیس تاکسیرانیه و ... نهایت رذالت رو بخرج دادم :) چرا؟ چون یکی از افتخارات پدرم درمورد رانندگی من این بوده و هست که خودش بهم اون رو یاد داد و طوری باهام کار کرد تا شرّ هرچی مزاحم سر راه رو بتونم بکَنَم و از چیزی نترسم. خب منم عوض این‌که بذارم فکر کنه مشگلی دررابطه با مجوز پیش اومده یا می‌آد، کلی باعث غرور پدر شدم و با خنده گفت عجب ! حالا می‌رم ببینم چی می‌خواد بگه و اصلاً براش مهم نبود. </P>
<P>فرداش&nbsp;پدر رفته بود و ظهر با هزار سلام و صلوات برگشتم و دیدم منتظرمه. از صورتش متوجه شدم کمی گیجه.گفتم چی شد. گفت&nbsp;خیلی عصبانی‌اش کردی، گفته&nbsp;چرا ماشین رو به دخترتون می‌دین و حق این کار رو ندارین و هم اینکه خارج محدوده بوده (خدارو شکر نگفته بود کجا)&nbsp;و اگه یک‌بار دیگه ببینه حتماً مجوز رو لغو می‌کنه و این ماشین مال مسافرکشیه و نه ویراژ دادن و&nbsp;... ولی یه چیزی ... تو با این ماشین چند تا می‌ری؟ منم که انگار منتظر همین قسمت بودم گفتم شما چی فکر می‌کنی؟ خب این ماشین خیلی پُر کنه ۱۲۰ ... یعنی مگه بیشتر هم می‌ره... بابا سرشو تکون داد و گفت خیلی بره ۱۳۰ تا&nbsp;که تازه اونم&nbsp;پدرِ موتور درمی‌آد و من که انگار&nbsp;بار اوله این عدد رو می‌شنوم&nbsp;گفتم نه بابا راه نداره&nbsp;بابا گفت نمی‌دونم ولی چیزی که عجیبه این آقا رو بدجوری عصبانی کردی ... چون ظاهراً ماشینش نویه و خودش ادعا می‌کنه بالای ۱۴۰ دنبال تو بوده و نرسیده بهت <IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/30.gif">&nbsp;منم با تعجب گفتم امکان نداره ...مردک دروغ می‌گه، مگه می‌شه؟ بابا با گیجی گفت چی‌ بگم؟ منم فکر کردم که فقط حرصش گرفته ولی فکر هم می‌کنم که کیلومتر ماشین ایراد داره و تو سرعت بالا قاطی می‌کنه.</P>
<P>این گذشت تا حدود یک ماه بعدش که خواهر من قصد داشت بره فرودگاه و ما دو ماشینه بودیم ... من و خواهرم با پاترول&nbsp;و پدرم ومامان با همون پیکان. قبلش بابا از خواهرم که رانندگی می‌کرد خواهش کرد تا آخرین سرعت ممکن پاترول رو بگازه و بعد سرعت رو ببینه و همزمان پدر هم سعی کنه همپاش بره و به این ترتیب به بابا ثابت بشه که این ماشین نمی‌تونه بیش از ۱۳۰ اینا بره. وقتی راه افتادیم خواهرم گفت آخه اَنتر خب اعتراف کن که سرعت رفتی و یارو رو پیچوندی تا این بیچاره هم بی‌خیال شه ... گفتم خر نشو.. برای بابا جالبه که من یکی رو (ولو رئیس تاکسی‌رانی) بپیچونم ولی اصلاً جالب نیست بدونه یه مسیر طولانی با ۱۵۰ تا گاز دادم و دهن موتور رو صاف کردم. چون دیگه ماشین نمی‌ده بهم. خلاصه توی مسیر اتوبان خواهرم اول ۱۲۰ بعد ۱۳۰ و بعد با زور و بلا سرعت رو به ۱۵۰ رسوند و وقتی بغل دست رو دیدیم، بابا رو کنارمون رصد کردیم که دو دستی فرمون رو چسبیده و پابپای پاترول می‌آد... اینجا بود که خواهرم گفت دهنتو سرویس ببین چطوری ماشین داره پرواز می‌کنه، تو&nbsp;چکار می‌کنی؟!!! وقتی رسیدیم فرودگاه بابا به خواهرم گفت ببینم اون چندتا بود تو باهاش می‌روندی؟ و خواهرم که دم رفتنش هم بود، نگاه معنی‌داری به من کرد و درجواب بابا گفت نهایتش به ۱۳۰رسید...اینجا بود که پدرم نفس راحتی کشید و گفت من می‌گم این کیلومترش خرابه... مردک اُزگَل ببین از حرصش چه چرندیاتی که نبافت ها... و به این ترتیب&nbsp;دوباره اعتماد&nbsp;در معرض خطرم رو محکم‌کاری کردم&nbsp;!&nbsp;</P>]]></description>
					<pubDate>Mon, 21 Jul 2008 16:31:16 GMT</pubDate>
					<comments></comments>
          <guid>http://me-justawoman.blogsky.com/1387/04/31/post-820/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[راننده بااخلاق (۳)]]></title>
					<link>http://me-justawoman.blogsky.com/1387/04/29/post-818/</link>
					<description><![CDATA[<P>اصولاً توی این سفرهای چندساعته من خودم رو به حمید می رسوندم و یه جایی&nbsp;گیر می آوردیم و من تا خِرخِره مصرف می‌کردم و بعد یه دفعه ساعت رو می‌دیدم که دیر شده و نمی‌فهمیدم چطوری بشینم پشت رُل و گازش رو بگیر و ... وااای چقدر استرس مزخرف تحمل کردم <IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/12.gif">اون روز هم وقتی داشتم برمی‌گشتم خونه سیگار از لای انگشتم نمی‌افتاد و آتیش به آتیش روشن می‌شد و ضبط هم صداش بلند و منم که توی هپروت ... اتوبان تقریباً تموم شده بود و داشتم به خروجی موردنظرم نزدیک می‌شدم که احساس کردم یکی باهام کورس گذاشته . البته عادت داشتم چون واقعاً تابلو بودم با اون ماشین و وقتی هم که سرعت می‌رفتم، ناخواسته بعضی‌ها رو تحریک می‌کردم به کَل کَل ... تو آینه بغل دیدم ماشین مربوطه هم پیکانه و راننده‌اش هم مسن می‌زنه&nbsp;و پام رو روی پدال گاز فشار دادم... من با اون ماشین همیشه ۱۰۰ تا ۱۲۰ می‌رفتم و انصافاً برای موتور پیکان که این سرعت فشار محسوب می‌شه، اون ماشین خوب جواب می‌داد و دور موتور بازم جا داشت. اینجا جاش بود که امتحانش رو پس بده برای همینم رفتم رو ۱۳۰ و بعد ۱۴۰ ... گمم کرد و وقتی به خیابون اصلی خونه رسیدم دیدم همون ماشینه‌&nbsp;جلوتر از من از یه راه میان‌بر که به خیابون ما وصل می‌شد روبروم در اومد. موندم که نکنه یارو از این مخفی‌هاست ولی آخه برای&nbsp;چی؟ شروع کرد به&nbsp;نوربالا زدن که نگه دارم و منم که هیچ‌وقت ریگی به کفشم نبود&nbsp;(!)&nbsp;زدم کنار ببینم چی می‌گه این مردک ... </P>
<P>وقتی از ماشین پیاده شد و بطرفم اومد دیدم&nbsp;اِ.. چقدر قیافه‌اش آشناست و بعد&nbsp;تیک‌خوردم که ای بابا همون یارو است که رفتنی ازش سبقت گرفتم ... یعنی چی ؟ این اینجا توی خیابون ما چکار می‌کنه؟ با من چکار داره؟ ما که تصادف نکردیم&nbsp;... بعدش هم از رفتن من حداقل پنج ساعتی می‌گذشت و این بابا هم داشت وارد اتوبان تهران می‌شد یعنی تا تهران دنبال من بوده و با هم برگشتیم ؟&nbsp;در اون‌صورت من می‌دیدمش ... خلاصه تا طرف بیاد دم پنجره ماشین، هزار جور فکر توی سرم اومد و با تعجب نگاش کردم ... دستش رو گذاشت بالای در و کمی دولاشد و گفت سلام خواهر ! خسته نباشی... و بعد گفت ماشین مال خودتونه؟ گفتم خیر گفت متعلق به همسرتونه؟ نیشخند زدم و گفتم خیر بعد دید من خیال جواب دادن ندارم، پرسید می‌تونم بپرسم ماشین مال کیه؟ یه دفعه فکر کردم از این خریدارهای خیابونیه که دنبال ماشین راه می افتن ... گفتم مال پدرمه ..حالا می‌شه لطف کنین بگین این سؤال و جواب مال چیه؟ اینجا بود که یارو دست کرد جیبش و یه کارت درآورد و گرفت جلوی صورتم و منم توی اولین نظر، نگام روی آرم تاکسی‌رانی که بالای کارت حکّ شده بود، میخ موند و همزمان صدای آقاهه که&nbsp;فامیلی‌اش رو گفت با عنوان : رئیس تاکسی‌رانی منطقه ... <IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/08.gif">&nbsp;وا رفتم ولی سعی کردم بروی خودم نیارم و گفتم خوشوقتم، امری بود؟ گفت لطف کنین به پدرتون اطلاع بدین فردا رأس ساعت ۸ صبح با کارنامه ماشین توی دفتر من حاضر باشن و بعدشم بدون اینکه منتظر عکس‌العمل من باشه، برگشت و رفت سوار ماشینش شد. </P>
<P>همزمان چندتا معضل داشتم یکی اینکه از بخت گندیده من این بابا موقع رفتنی منو دیده بود و فقط پیش خودتون حساب کنین که چقدر بدشانسی دیگه هم باید بهش اضافه بشه که تو مسیر برگشت هم ایضاً. یعنی اگه حتی من قصد هم می‌کردم با یکی این‌جوری قرار بذارم، محال بود بشه تو حرکت و ساعات مختلف سر راه هم سبز بشیم. بعدش این‌که حالا من به بابا چی باید می‌گفتم؟ که رفتم تهران؟ اونم با این ماشین؟ و یا می‌زدم زیرش؟ درحالی‌که جای شک نداشت که طرف شماره ماشین رو برداشته. حتی به اینم فکر کردم که اصلاً به بابا نگم ولی باز ترسیدم که یارو از رو پرونده ماشین بیاد دنبالش و بد از بدتر بشه. اینه که گفتم الی‌لله می‌گم هرچی پیش‌ بیاد ... (ادامه دارد)</P>
<P>پ‌ن : خسرو شکیبایی برای من یادآور یه آدم عشقی، بامرام و بواقع هنرمند بود، دوستش می‌دارم اگرچه از رفتنش بشدت دلگیرشدم :( روحش قرین آرامش ابدی باد</P>]]></description>
					<pubDate>Sat, 19 Jul 2008 15:54:22 GMT</pubDate>
					<comments></comments>
          <guid>http://me-justawoman.blogsky.com/1387/04/29/post-818/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[راننده بااخلاق (۲)]]></title>
					<link>http://me-justawoman.blogsky.com/1387/04/24/post-816/</link>
					<description><![CDATA[<P>اولین خاطره‌ام برمی‌گرده به سال ۷۳-۷۴ که پدرم یه پیکان ۷۲ خرید که تو سری پیکان‌ها از شهرت خوبی برخوردار بود (بخاطر قدرت موتور) . اون سال‌ها مملی خرجش خیلی سنگین بود و یه دفعه از بانکی که توش حساب داشت به بابا زنگ زدن که چه نشستی که این شازده‌ات روزی ۱۰ هزار تومن از حسابش برداشت می‌کنه و چون بابا هم همون جا حقوق می‌گرفت، کارمنده دلش براش سوخته بود و گفته بود من فقط خواستم بدونین که چطور این پسر داره مالش رو به آتیش می‌کشه . اینا همه درحالی بود که چندی قبلش بابا سهم فروش باغ رو به حساب مملی گذاشته بود و در عین حال هرزگاهی دفترچه‌اش رو چک می‌کرد مبادا این پول رو دست بزنه و کار خلافی باهاش انجام بده و مملی هم وقتی دیده بود بابا خیلی گیره، فیلم اومد که دفترچه بانکی‌ام رو گم کردم و به این ترتیب اوضاع مدتی از کنترل پدرم خارج شد. از اون طرف کارمنده که حال و روز مملی رو دیده بود و دفترچه المثنی براش صادر کرده بود، بنظرش می‌آد یه جای کار گیره و چون چندبار با پدر همدردی کرده بود، بهش اون خبر رو داد. بابا هم نامردی نکرد و همه پول رو از حساب مملی خارج کرد و ریخت به حساب مادرم و بهش گفت تا وقتی حال و روزت اینه از پول خبری نیست. ولی خب از اون‌جایی که همیشه عادت داشت مسئولیت زندگی مملی رو بعهده بگیره (کاری که اکثر پدر و مادرها بعنوان وظیفه انجام می‌دن) رفت دنبال کارای اداری تا مجوز حمل مسافر برای اون پیکان بگیره که موفق هم شد. همه اینا رو پیش‌زمینه گفتم تا بدونین که اون پیکان از ظاهر یه ماشین شخصی برخوردار بود بجز یه مهر گنده سیاه‌رنگ روی در راننده که آرم تاکسیرانی رو نشون می‌داد و کارنامه‌ای که همیشه باید توی داشبورت ماشین می‌بود تا اگه پلیس گیر داد، نشون داده بشه. اینم از اون مواردی بود که به بن‌بست خورد چون بهرحال مملی عرضه کارکردن نداشت یعنی حالشو نداشت، گاه یه دور یه ساعته با ماشین می‌زد و می انداختش در خونه. بگذریم که دو بار هم باهاش گیر افتاد و ماشین مدتی خوابید توی کلانتری و ... دردسرتون ندم . </P>
<P>من گاهی ماشین رو برمی‌داشتم و باهاش این‌ور و اون‌ور می رفتم و اگه بگم بیش از یه بنز مدل‌بالا با اون ماشین جلب توجه کرده‌ام و بنوعی حال کردم، اغراق نکرده‌ام&nbsp;:) چون حتی الانش هم راننده تاکسی زن جلب توجه می‌کنه تا چه برسه به اون سال‌ها که حتی راننده زن هم کمتر دیده می‌شد و می‌تونین تصور کنین که دیدن یه&nbsp;خانم ۲۳-۲۴ ساله درحال ویراژ دادن با یه پیکان آرم‌دار چه تصویر یونیکی بود.&nbsp;گاه&nbsp;باهاش دانشگاه هم&nbsp;می‌رفتم و گشت زدن باهاش کلی مایه تفریح بچه‌ها هم می‌شد... </P>
<P>یه روز جمعه که حسابی تو کف بودم ماشین رو برداشتم و بعد از یه خالی‌بندی متعارف راه افتادم به سمت تهران تا به مصرفم برسم و چندساعت بعدش برگردم .&nbsp;صدالبته به بابا نگفتم که تهران می‌رم چون اون ماشین بدون مجوز حق خروج&nbsp;از شهر رو نداشت. شدیداً&nbsp;خمار بودم&nbsp;و طبعاً&nbsp;خیلی هم عجله داشتم. بدون توجه به اطرافم&nbsp;، سر خروجی اتوبان تهران&nbsp;یه پیکان جلوم بود که با سرعت لاک‌پشت داشت پیچ رو دور می‌زد منم که حوصله‌ام سر رفته بود، تو همون دور ازش سبقت گرفتم و بعد هم چون ورودی اتوبان باریک می‌شد، ناچار پیچیدم جلوش که&nbsp;دستش رو گذاشت روی بوق ... وقتی از توی آینه نگاه کردم دیدم یارو تقریباً ۵۰ ساله می‌زنه&nbsp;و دستاشو به علامت اعتراض از پنجره آورده بیرون و صورتش پر از خشمه ... شونه‌ای بالا انداختم و به راهم ادامه دادم ... </P>]]></description>
					<pubDate>Mon, 14 Jul 2008 16:25:46 GMT</pubDate>
					<comments></comments>
          <guid>http://me-justawoman.blogsky.com/1387/04/24/post-816/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[راننده بااخلاق (۱)]]></title>
					<link>http://me-justawoman.blogsky.com/1387/04/23/post-815/</link>
					<description><![CDATA[<P>باید اعتراف کنم از وقتی که این کنترل‌های نامحسوس پلیس رو توی تلویزیون دیده‌ام، کلی چشمام روی عقربه‌های سرعت میخ می‌شه تا یه وقت از&nbsp;حد مجاز&nbsp;اونورتر نره و حتی با رعایت فاصله و راهنما و اینا لایی نکشم و تا یه زانتیا هم پشت‌سرم می‌بینم کلی خانم می‌شم و آروم می‌کشم کنار تا رد شه :)</P>
<P>داشتیم تو بزرگراه می‌اومدیم و یکی پشت‌سرم داشت چراغ ‌می‌داد، راهنما زدم که بیام کنار و بذارم رد شه ...آها تا یادمه بذارین بگم که زدن این راهنما چقدر حیاتیه، چون اصولاً اونایی که از پشت سپربه‌سپرت گذاشتن و می خوان سبقت بگیرن از اون‌جایی‌که هفت ماهه‌ان بعد از چند ثانیه و وقتی از راه دادن شما ناامید می‌شن، با همون سرعت می‌گیرن سمت راستت و مو به موت رد می‌شن و بعد اگه عقده‌ای باشن می‌چپن جلوت و یه نیش ترمز هم می‌زنن تا تو مثلاً حالت گرفته شه و بترسی :) و همه اینا درحالیه که اگه تو هم از همه جا بی‌خبر بدون راهنما(یعنی اینکه صبرکن بابا دارم می‌آم کنار) بگیری سمت راست همزمان همدیگه رو ملاقات می‌کنین که خب اصلاً خوش‌آیند نیست <IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/28.gif">... خلاصه داشتم می‌گفتم که تصمیم گرفتم به پشت سری‌ام راه بدم و این در حالی‌بود که همسرجان روی صندلی‌اش جابجا شد و دستش رو گذاشت پشت صندلی‌ام و گفت نه بابا می‌بینم که یه راننده اخلاقی هستی ! منم لبخندی زدم و گفت اِ عزیزم فرمایش‌ها می فرمائین ها ... ماشینه که رد شد دید که زانتیاست و برگشت به حالت اولیه‌اش و زیرلب گفت خر خودتی ! گفتم جانم؟ درحالیکه ادای منو در می‌آورد گفت&nbsp; آخه مردک این بزرگراه ۱۲۰ تا حدشه دلم نمی‌خواد از خط سه برم دو مگه زوره؟ بمون اون پشت و صفا کن&nbsp;و بعد راننده ننه مرده که شاید از زور جیش داره به خودش می‌پیچه، می‌کشید سمت راست تا از اون ور بره و تو هم هم‌زمان می‌اومدی سمت راست و بعد وقتی یارو فکر می‌کرد تو از این راننده با شخصیت ها هستی و داری بهش راه می‌دی ولی کمی ناشیانه،&nbsp;دوباره می‌رفت سمت چپت که گورشو&nbsp;گم کنه تو باز می‌رفتی خط سه و بلللللله دیگه ... خنده‌ام گرفت و گفتم نه دیگه تو هم که ...کجا من از این کارا می‌کنم؟ گفت نخیر شما رو که عرض نمی‌کنم... بعد برگشت رو به ماشین کناردستی مون و گفت اون بی‌شعور رو می‌گم ..همین موقع خانم راننده بغلی&nbsp;برگشت رو به ما و یه لبخندی هم تحویلمون داد و منم غش غش زدم زیر خنده ... حالا اینا رو می‌گفت نه که یادم نیاد چه گوشکوبی بودم توی رانندگی بلکه کلی اُفت داشت که باز اعتراف کنم الانم که پاش بیافته، جزو تفریحاتمه ولی با یه تغییر بزرگ، این جمله پرهیزگاری <STRONG>آیا ارزش دارد؟</STRONG> یه ضرب توی مغزم دارام دارام می‌کنه و باعث می‌شه بی‌خیال شم و از اون مهم‌تر اینکه بشدت از مواجهه با یکی از این پلیس مخفی‌ها وحشت دارم و تصور این‌که جلوشون دارم «بله قربان، ببخشید،&nbsp;شما درست می‌فرمایین» می‌گم حالمو بد می‌کنه... </P>
<P>از شما هم پنهون نمونه&nbsp;که من دو تا&nbsp;خاطره بسیار فراموش نشدنی از این مسئله دارم که سرفرصت باید براتون تعریف کنم و بازم بسیار متأسفانه (!) همسرجان از هردوش خبردارشد و برای همینم حالا حالاها تو این مسئله حنام پیشش رنگی نداره که نداره ...&nbsp;(ادامه دارد)</P>]]></description>
					<pubDate>Sun, 13 Jul 2008 14:17:45 GMT</pubDate>
					<comments></comments>
          <guid>http://me-justawoman.blogsky.com/1387/04/23/post-815/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[تشکر]]></title>
					<link>http://me-justawoman.blogsky.com/1387/04/18/post-813/</link>
					<description><![CDATA[<P>امروز صبح اول وقت موفق شدم با مملی حرف بزنم ... صداش پر از انرژی بود . </P>
<P>پیغام‌های تبریکتون به مملی رسید و&nbsp;پای تلفن صدای بغض‌دارش رو از شادی به گوش جان شنیدم و خواستم به شما هم برسه ... از همگی تشکر کرد و گفت چیزی برای گفتن نداره چون پر از احساسه.<IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/23.gif"></P>
<P>ممنون از همه </P>]]></description>
					<pubDate>Tue, 8 Jul 2008 15:41:08 GMT</pubDate>
					<comments></comments>
          <guid>http://me-justawoman.blogsky.com/1387/04/18/post-813/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[تولد مملی]]></title>
					<link>http://me-justawoman.blogsky.com/1387/04/17/post-812/</link>
					<description><![CDATA[<P>فردا تولد یک سالگی مملیه <IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/04.gif"></P>
<P>از اون‌جایی که وسط هفته‌ست متاسفانه من نمی‌تونم برم ولی حتماً آخرهفته می‌رم پیشش. مملی برای من مثل یه معجزه متحرکه ... هروقت که می‌بینمش با لُپ‌هایی که بتازگی درآورده و منو یاد نوجوونی‌اش می‌اندازه، برق نگاهش که انگار تازه چشماش نور گرفته، همه و همه حکایت از شروع یه زندگی جدیده براش. انگیزه‌اش&nbsp;برای تغییر کاملاً جدّی، قدم‌هاش رو مصمم کار می‌کنه و کلی&nbsp;هدف داره که برای رسیدن بهشون تلاشش رو می‌کنه. </P>
<P>بماند که مامان و بابا و همه اونایی که درکی از برنامه ندارن، منتظرن تا یه روز&nbsp;رفتن به جلسات رو تموم کنه و مثل بقیه زندگی عادی‌اش رو داشته باشه بدون راهنما و بدون نیاز به کارکرد قدم‌ها ولی من و اون خوب می‌دونیم که تنهایی،&nbsp;از پسِ&nbsp;غول&nbsp;بیماری‌مون برنمی‌آییم و نه تنها برنامه رو مانعی برای پیشرفت نمی‌دونیم بلکه اگه امکانش بود هم راضی به این کار نمی‌شدیم. حرف همدیگه رو خیلی خوب می‌فهمیم و این روزا احساس می‌کنم برادری دارم که عشقم بهش خیلی واقعیه. </P>
<P>فیلم علی سنتوری رو چندماه پیش با هم دیدیم و صحنه‌های زیادی صورت‌های خیس از اشکمون رو پاک کردیم. صحنه تزریقش و هق‌هق پدر، صحنه‌ای که از درد به خودش می‌پیچید و از بقیه معتادا کمک می‌خواست، اون‌جایی که پیش مامانش می‌ره، استیصال مادرش وقتی روی زمین ولو می‌شه، صحنه سم‌زدایی‌اش (با اون روش احمقانه) ... </P>
<P>اون‌جا که کارتن‌خواب‌ها رو نشون می‌داد، رو به من گفت البته اینجاش کمی اغراقه‌ها ... دیگه جنس‌ها خوب&nbsp;نیستن که&nbsp;آدم این‌طوری حرف بزنه و زانو‌هاش این‌جوری تا بشه !!! برگشتم توی صورتش نگاه کردم و گفتم شوخی می‌کنی؟ گفت نه، جدی می‌گم!&nbsp;جنس‌های قدیم شاید ولی&nbsp;این اواخر اونقدر آشغال شده بود که ده بار تزریق در روز هم به جایی نمی‌رسید و این‌طوری نشئه‌ات نمی کرد که بخوای چرت بزنی و ... ناباورانه نگاش کردم و گفتم باید ازت فیلم می‌گرفتم... گفت ها؟ خنده تلخی کردم و&nbsp;تکرار کردم باید ازت فیلم می‌گرفتم ... ممد، تو خودت رو نمی‌دیدی، این ما بودیم که می‌دیدیمت و تو دقیقاً و دقیقاً عین علی سنتوری بودی، وقتی&nbsp;بعد از تزریقش زبونش وا می‌شه و با پدرش حرف می‌زنه، مسالمت‌آمیز شروع می‌کنه، دعواش می‌شه و در آخر به التماس می‌افته و با پولی که گیرش می‌آد همه چیز یادش می‌ره ... دولا راه رفتنت، زانوهات که دیگه انگار هیچ‌وقت خدا قرار نداشتن صاف شن، دم‌پای پشت‌ شلوارهات که همه ده سانتی پاره و خاکی بودن بس که روی زمین خِرکِش شده بودن و انگار نه انگار اون شلوار یه روزی به قامت تو صاف وامی‌ستاده...اُوِردوز کردنات اونم نه یه بار، مردن و دوباره برگشتنت، وزنی که روز به روز آب می‌رفت و چشمهات...&nbsp;نمی‌دونم این لعنتی&nbsp;با چشمها چکار می‌کنه، بی فروغ بهترین&nbsp;توصیفه براش... آره، داداشی،&nbsp;باید خودت رو می‌دیدی،&nbsp;حتی اگه&nbsp;جلوی آینه هم وامی‌ستادی، باز هم خودت رو نمی‌دیدی ... سکوت کرد و بعد هر دو خندیدیم ... نه تلخ،&nbsp;از ته دل، شاد شاد &nbsp;</P>]]></description>
					<pubDate>Mon, 7 Jul 2008 15:44:03 GMT</pubDate>
					<comments>http://me-justawoman.blogsky.com/Comments.bs?PostID=812</comments>
          <guid>http://me-justawoman.blogsky.com/1387/04/17/post-812/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[نکاتی چند درباره ذهن !]]></title>
					<link>http://me-justawoman.blogsky.com/1387/04/15/post-810/</link>
					<description><![CDATA[<DIV style="FONT-SIZE: 14pt; FONT-FAMILY: times new roman, new york, times, serif"><FONT size=2><FONT face="times new roman, times, serif"><FONT style="FONT-SIZE: 14pt">عقایدتان بر رفتارهای تان تاثیر می‌گذارند پس اگر از زندگی تان راضی نیستید و احساس می‌کنید به آنچه می‌خواهید دست نیافته اید باید باورهای خود را تغییر دهید</FONT>&nbsp;</FONT></FONT></DIV>
<DIV style="FONT-SIZE: 14pt; FONT-FAMILY: times new roman, new york, times, serif"><FONT face="times new roman, times, serif" size=2>&nbsp;</FONT></DIV>
<DIV style="FONT-SIZE: 14pt; FONT-FAMILY: times new roman, new york, times, serif"><FONT size=2><FONT face="times new roman, times, serif"><FONT style="FONT-SIZE: 14pt">آیا می‌دانید بزرگترین دشمن شما در این دنیا کیست؟ بزرگترین دشمن شما،‌ همان ذهنتان است. افکار منفی در سر پروراندن، فکر و ذهن ما را به دشمن شماره یک ما تبدیل می‌کند. (باربارا دی آنجلیس)</FONT><BR>&nbsp;</FONT></FONT></DIV>
<DIV style="FONT-SIZE: 14pt; FONT-FAMILY: times new roman, new york, times, serif"><FONT size=2><FONT face="times new roman, times, serif"><FONT style="FONT-SIZE: 14pt">شما آنچه را که می بینید باور نمی کنید بلکه آن چیزی را می بینید که قبلا به عنوان یک باور انتخاب کرده اید. (برایان تریسی)</FONT><BR>&nbsp;</FONT></FONT></DIV>
<DIV style="FONT-SIZE: 14pt; FONT-FAMILY: times new roman, new york, times, serif"><FONT size=2><FONT face="times new roman, times, serif"><FONT style="FONT-SIZE: 14pt">بزرگ ترین خطری که کیفیت زندگی ما را نابود می‌کند، افکار و باورهای مخرب است. (آنتونی رابینز)</FONT><BR>&nbsp;</FONT></FONT></DIV>
<DIV style="FONT-SIZE: 14pt; FONT-FAMILY: times new roman, new york, times, serif"><FONT size=2><FONT face="times new roman, times, serif"><FONT style="FONT-SIZE: 14pt">هر چه را که ما بخواهیم همان چیز، خواهان ماست و هر چه مطلوب ما باشد همان چیز طالب ماست. (وین دایر)</FONT><BR>&nbsp;</FONT></FONT></DIV>
<DIV style="FONT-SIZE: 14pt; FONT-FAMILY: times new roman, new york, times, serif"><FONT size=2><FONT face="times new roman, times, serif"><FONT style="FONT-SIZE: 14pt">به هر چیزی که می اندیشید،‌ایمان بیاورید و اگر با اطمینان انتظارش را بکشید، مطمئنا به آن دست می‌یابید. (استایوسکی)</FONT><BR>&nbsp;</FONT></FONT></DIV>
<DIV style="FONT-SIZE: 14pt; FONT-FAMILY: times new roman, new york, times, serif"><FONT size=2><FONT face="times new roman, times, serif"><FONT style="FONT-SIZE: 14pt">افکار و رویاهایتان تصاویری هستند از کتابی که روحتان درباره شما می‌نوسید.</FONT><BR>&nbsp;</FONT></FONT></DIV>
<DIV style="FONT-SIZE: 14pt; FONT-FAMILY: times new roman, new york, times, serif"><FONT style="FONT-SIZE: 14pt" face="times new roman, times, serif" size=2>فردا همان خواهد شد که امروز اندیشیده‌اید </FONT></DIV>
<DIV style="FONT-SIZE: 14pt; FONT-FAMILY: times new roman, new york, times, serif"><FONT face="times new roman, times, serif" size=2>&nbsp;</FONT></DIV>
<DIV style="FONT-SIZE: 14pt; FONT-FAMILY: times new roman, new york, times, serif"><FONT size=2><FONT face="times new roman, times, serif"><FONT style="FONT-SIZE: 14pt">هر گونه بیماری در جسم،‌نشانه نوعی ناپاکی در ذهن است. هرگز به علت پاکی و خوبی‌هایتان بیمار نمی‌شوید. بیماری نمایانگر بی قراری و ناآرامی ذهن است. (کاترین پاندر)</FONT><BR>&nbsp;</FONT></FONT></DIV>
<DIV style="FONT-SIZE: 14pt; FONT-FAMILY: times new roman, new york, times, serif"><FONT style="FONT-SIZE: 14pt" face="times new roman, times, serif" size=2>همه اندیشه خود را روی خواسته مهم زندگی‌تان متمرکز کنید. این تمرکز باید پیوسته و ادامه دار باشد. همه دقایق، همه ساعات،‌همه روزها و همه هفته‌ها. (چارلز پاپلتون)</FONT></DIV>
<DIV style="FONT-SIZE: 14pt; FONT-FAMILY: times new roman, new york, times, serif"><BR><FONT face="times new roman, times, serif" size=2>&nbsp;</FONT></DIV>
<DIV style="FONT-SIZE: 14pt; FONT-FAMILY: times new roman, new york, times, serif"><FONT style="FONT-SIZE: 14pt" face="times new roman, times, serif" size=2>برای انسانهای بزرگ هیچ بن بستی وجود ندارد ، زیرا آنان بر این باورند که : یا راهی خواهم یافت و یا راهی خواهم ساخت</FONT><FONT face="times new roman, times, serif" size=2>&nbsp;</FONT></DIV>]]></description>
					<pubDate>Sat, 5 Jul 2008 16:24:12 GMT</pubDate>
					<comments></comments>
          <guid>http://me-justawoman.blogsky.com/1387/04/15/post-810/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[هیچی جدی نیست!]]></title>
					<link>http://me-justawoman.blogsky.com/1387/04/12/post-809/</link>
					<description><![CDATA[<P>اول اینو بگم که اینایی که من می‌گم به این معنی نیست که من خودم رو بابتش سرزنش می‌کنم درواقع اصلاً اینطور نیست ... قبلاً هم گفتم که نقص‌ها یه جور ابزار بودن برای من و کار راه‌انداز. منتها امروز که راه دیگه‌ای هم در کنارشون بنظرم می‌رسه، ترجیح میدم تا جایی که بشه از ابزارهای قدیمی استفاده نکنم تا خودم راحت‌تر و شادتر باشم.&nbsp;</P>
<P>مسئله مهمی که خیلی دوست دارم بهش توجه کنین اینه که اصولاً نگاه منتقدانه به مسائل چیزیه که باعث می‌شه خیلی از ماها شروع به کنترل رفتار آدما و درنتیجه قضاوتشون کنیم. تو قضاوت کردن قاعدتاً ما یه سری معیار برای خودمون در نظر می‌گیریم که اگه سوژه از اونا پیروی نکنه، من براحتی اونو تو بدها&nbsp;لیست می‌کنم . این معیارها چیزی نیست جز باورهای من و برای همینم هست که بازنگری باورها خیلی مهمه. این خوب و بد بودن آدما و کاراشون هم برگرفته از تعریف و تعبیر من از مسائله. ساده تر بگم... من وقتی به خودم اجازه می‌دم آدمی رو قضاوت کنم که بنظرم کارش غلط برسه و این غلط بودن چیزی نیست جز&nbsp;آموخته‌های قبلی من . حالا اگه من یادبگیرم که هر آدمی اعم از کوچک و بزرگ، پیر و جوون، با تجربه و بی‌تجربه نه تنها اجازه بلکه حق اشتباه کردن داره، دیگه وقتی با اون اشتباه مواجه شدم سریع توی ذهنم شروع به محاسبه غلط و درست بودن اون رفتار نمی‌کنم و مجرم به حسابش نمی‌آرم . <STRONG>چون می‌پذیرم که اون هم مثل من یه انسانه و خیلی ساده‌ست که اشتباه کنه ... </STRONG>درسته که همه چی به همین راحتی نیست و من تا بیام تشخیص بدم که بابا حالا آسمون که به زمین نرسیده و اینا، یه سری عکس‌العمل‌های آنی از خودم نشون داده‌ام (مثل متن همون ایمیل) ولی اینم یه تمرینه مثل بقیه چیزا ... اون حس شرمندگی هم از همین مسئله نشأت می‌گیره یعنی امروز وقتی می‌بینم چه خشمی توی متنم موج می‌زنه، می‌خندم و با خودم می‌گم حالا چی شده بود مگه؟ تو صد دفعه دیر کردی اون تذکر داد و تو به هیچ جا هم حسابش نکردی، حالا اونم اشتباه کرد و عجولانه قضاوت کرد، این همه واکنش منفی نداشت.</P>
<P>ببینین مسئله دفاع کردن از حق نیست که من همه چی رو بخوام به این که حقمه تعمیم بدم چون تو همین مثال در ازای اون همه تأخیر من حتماً حق رئیسم این می‌شد که در مقابل بی‌توجهی چندباره من به تذکرهاش، اخراجم کنه! غیر از اینه؟&nbsp;قصدم زیرسؤال بردن هیچ کدوم از طرفین این مسئله نیست موضوع نگاه&nbsp;casual&nbsp;به قضیه است (مترادف مناسبی براش ندارم) اینکه هیچ چیز اون قدر جدی نیست که من بخوام اینقدر بهش بپردازم... حتی همون ایمیل هم این‌قدر پرداختن نداره ، دلیل اینم که می‌گم فقط یه تلنگره به خودم که بابا سخت نگیر همه اینا تجربه‌ست و نه حساب کتاب و دودوتا چهارتا...همین.</P>
<P>اکثراً وقتی من از درک آدما عاجزم و بنظرم همه باید طبق اصول من رفتار کنن، پذیرش اونا هم برام مشگل می‌شه. در حالی‌که اگر خوب به قضیه نگاه کنم، یه لحظه خودم رو جای اون آدم بذارم و فکر کنم آره... هیچی غیرممکن نیست، منم شاید اگه در اون شرایط بودم، این کار رو می‌کردم، همین مسئله باعث می‌شه دیگه قضاوتش نکنم و به جاش باهاش&nbsp;<STRONG>همدردی </STRONG>کنم... هم حس بهتری داره و هم کارمای بهتری. </P>
<P>اینقدر&nbsp;این بحث بنظرم گسترده و ریشه‌ایه که&nbsp;گاه مغزم هنگ می‌کنه راجع بهش پس می‌گذرم ازش و امیدوارم چیزی توش داشته باشه براتون. &nbsp;</P>]]></description>
					<pubDate>Wed, 2 Jul 2008 14:13:00 GMT</pubDate>
					<comments>http://me-justawoman.blogsky.com/Comments.bs?PostID=809</comments>
          <guid>http://me-justawoman.blogsky.com/1387/04/12/post-809/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[یه تذکر!]]></title>
					<link>http://me-justawoman.blogsky.com/1387/04/10/post-807/</link>
					<description><![CDATA[<P>امروز بین ایمیل‌های کاری‌ام یه ایمیل توجهم رو بخودش جلب کرد که مربوط به سال گذشته بود و وقتی که تنها دو یا سه ماه از پاکی من می‌گذشت. دیدم چند تا نقصم توش داره بهم چشمک می‌زنه گفتم شما هم بخونین . البته متن اصلی به زبان اجنبیه که من برگردون کردم . </P>
<P>من تقریباً همیشه آدم خوش قولی بوده‌ام چه زمان مصرفم که یا قرار با کسی نمی‌ذاشتم و یا اگه می‌ذاشتم خیلی از بدقولی بدم می‌اومد و چه&nbsp;توی بهبودی،که یکی از چیزایی که خیلی سعی کردم رعایت کنم این بود که حتماً سر وقت باشم. جز سر کار رفتنم ، که&nbsp;همیشه خدا با استرس حاضر می‌شدم و قبلاً هم همیشه تأخیر داشتم ... بابت این تأخیرها دوبار بهم تذکر داده شد . رئیس قبلی‌ام مرد جنتلمنی بود و سرش به کار خودش بود (تعریف جنتلمن در باب ریاست) و هروقت دیر می‌کردم هیچی نمی‌گفت اما بعد از اون گیر یه جغله افتادم که خیلی بچه پررو بود و هربار از در اتاق می‌اومدم تو ساعت رو نگاه می‌کرد و با زبون بی‌زبونی بهم می‌گفت که دیر کردی . دو بار هم بهم تذکر شفاهی&nbsp;داد که خواهش می‌کنم سر وقت بیا و منم گفتم چشم <IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/24.gif">&nbsp;. این گذشت تا من توی بهبودی یاد گرفتم که نباید از ساعت کارم دزدی کنم :) برای همینم دیگه همیشه سعی کردم قبل از ساعت ۸.۳۰ کارتم رو بزنم . نمی‌دونم یه روز چطور شد و رئیس من با زنش دعواش شده بود و یا چی که وقتی یکی دو دقیقه از شروع ساعت کاری گذشته بود و من وارد اتاق شدم اون نفله هم اول به ساعت دیواری نگاه کرد و بعد یه ایمیل بهم زد که ببین علیرغم تذکرهای من تو بازم دیر می‌آی و این چند دقیقه شاید بظاهر ناقابل باشه ولی خیلی تو پرستیژ کاری تأثیر داره و خواهش می‌کنم رعایت کن. خوندن ایمیل همان و از خشم منفجرشدن من همان . چون من مدتها بود که&nbsp;دیگه آن-تایم بودم و اینو خودم حداقل می‌دونستم که هیچ‌وقت دیر نکرده‌ام . از اون‌جایی که هنوز هم پذیرش آدما رو نداشتم و فکر می‌کردم همه چی یا خوبه یا بد و بقول پدرم مو رو از ماست باید کشید، نتونستم از این اشتباهش بگذرم . بنابراین یه ایمیل نوشتم به این مضمون : </P>
<P>۱- تایمی که من وارد اتاق می‌شم به معنای ورود من از در ساختمان شرکت و زدن کارتم نیست (اتاق بخش ما&nbsp;طبقه چهارم ساختمونه)</P>
<P>۲- معنای پرستیژ کاری رو لطفاً در موردش دقت کن ... پرستیژ کاری شامل اطلاع داشتن از همه&nbsp;قوانین کاریه. </P>
<P>۳- طبق قانون کار، من ۱۵ دقیقه از شروع ساعت کاری‌ام فرجه دارم و این&nbsp;به اون معناست که تا یک ربع بعد از ساعت ۸.۳۰ من فرصت دیرکرد دارم. </P>
<P>۴- به پیوست کپی کارت ورود و خروج من در ماه جاری&nbsp;را دریافت دارید و مشاهده کنید که ظرف مدت ۲۰ روز گذشته مجموع دیرکرد ورود من به ۵ دقیقه هم نرسیده. </P>
<P>۵- چنانچه&nbsp;دفعه بعد نیاز به تذکر&nbsp;راجع به هر موضوعی داشتید لطفاً&nbsp;همه موارد را بررسی و سپس اقدام به ایمیل زدن کرده تا این احساس بد نادیده گرفته شدن به هردوطرف دست ندهد.</P>
<P>واقعاً خودم از خوندنش از خجالت آب شدم بخصوص که&nbsp;به محض&nbsp;ارسال یه عذرخواهی بلندبالا ازش تو این‌-باکسم جا خوش کرده&nbsp;که امروز بعد از دیدنش بازم شرمنده شدم .</P>]]></description>
					<pubDate>Mon, 30 Jun 2008 17:30:07 GMT</pubDate>
					<comments>http://me-justawoman.blogsky.com/Comments.bs?PostID=807</comments>
          <guid>http://me-justawoman.blogsky.com/1387/04/10/post-807/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[رنجش و ترس]]></title>
					<link>http://me-justawoman.blogsky.com/1387/04/08/post-806/</link>
					<description><![CDATA[<P>این‌روزا کلی زودرنج شده‌ام ... از آدما رنجش بدل می‌گیرم و همین باعث می‌شه با خودم برم تو جنگ. اصولاً رنجش مکمل پرتوقعیه . وقتی که من براساس یه سری داده‌های ذهنی نسبت به یه مسئله‌ای برای خودم سناریو می‌بافم و بر همون اساس پیش می‌رم و توقع دارم همه چی با ذهنیت من جور دربیاد و نتیجه نمی‌گیرم، قاعدتاً پایانی جز رنجش نداره. مشگل بعدی اینه که بلد نیستم از احساسم با طرف حرف بزنم . اگه دردسری پیش بیاد، نمی‌تونم یه راست بهش بگم از چی دلخورم و حلش کنم بره پی کارش . نگهش می‌دارم و مدتها با خودم حملش می‌کنم و همین باعث می‌شه تو برخوردای بعدی اوضاع بدتر هم بشه. جالبه که خودمم متوجه رفتارام نمی‌شم و کج‌رفتاری‌ می‌کنم و تازه وقتی طرف متوجه این بدخلقی‌ام می‌شه و ازم می‌پرسه دوست عزیز چیزی شده؟ از دست من دلخوری؟ بازم بلد نیستم عنوانش کنم و می گم : من؟ نه بابا .. چی باعث شده فکر کنی من ازت دلخورم؟<IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/14.gif">&nbsp;&nbsp;چون اینجا هم ترس از دوست‌داشتنی نبودن سراغم می‌آد و می گم ولش کن اگه بهش بگی، از دستش می‌دی و یا از قضاوتش می‌ترسم که فکر کنه عجب آدم مزخرفی هستم <IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/21.gif">&nbsp;</P>
<P>یکی از قدم‌های ما پرداختن به این قبیل رنجش‌هاست که قبلاً هم کمی راجع بهش نوشتم. وقتی از دوران کودکی تا به امروز راجع به مسائلی نوشتم که توی ذهنم مونده و این همه سال با خودم حملشون کردم، بعد از پایان کار، دیدم چقدر بعضی‌هاش بی‌اهمیت بوده ولی چون هیچ فرصتی برای عنوانش نذاشته بودم، اون طوری قلنبه شده بود روی هم. بعد از کارکرد اون قدم متوجه شدم که یکی از راه‌های رفع رنجش دیدن نقش خودم در ایجاد اونه. درسته که خیلی جاها هم من نقشی نداشته‌ام یا خیلی کوچیک بودم و یا واقعاً بی‌تقصیر ولی اکثر موارد و بخصوص بعد از بلوغ و داشتن شعور و تفکر براحتی می‌شد تشخیص داد که خودم در ایجاد اونا تأثیر زیادی داشتم. تو اکثر موارد اگه فقط من راجع به اون قضیه حاضر می‌شدم با طرفم حرف بزنم، نه تنها مسئله حل شده بود بلکه مشگلات بعدی هم بوجود نمی‌اومد ولی عادت‌ها اجازه نمی‌داد. همون عادتی که یاد گرفته بودم <STRONG>به روی خودم </STRONG>نیارم و این یه ارزش بود برام. یعنی توانایی&nbsp;عدم بروز اونچه درونم می‌گذره !&nbsp;&nbsp;که امروز می‌فهمم نه تنها اسمش توانایی نیست بلکه بی‌قدرتی محضه . آدمی که چیزی رو که درونش می‌گذره، پنهان می‌کنه و به جاش یه ماسک می‌زنه روی صورتش، پر از ترسه، ترس از دیده شدن حقیقت درونش و اون تضاد وحشتناک ... </P>
<P>این متن رو چهارشنبه نوشتم تا پست کنم که برق رفت و موند روی دستم! آخر هفته خوبی رو داشتم و امروز از رنجش خالی‌ام ، باشد که همیشه باشم :)</P>]]></description>
					<pubDate>Sat, 28 Jun 2008 14:50:53 GMT</pubDate>
					<comments></comments>
          <guid>http://me-justawoman.blogsky.com/1387/04/08/post-806/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[بازگشت به حس و حال گذشته]]></title>
					<link>http://me-justawoman.blogsky.com/1387/04/04/post-804/</link>
					<description><![CDATA[<P>پست قبلی رو که نوشتم همش تو حال و هوای سال‌های ۶۸-۶۹ بودم. یاد دوران خوب و خاطره‌انگیز آینه عبرت و دوستانی که دیگه هیچ وقت ندیدمشون. چند وقت پیش از سر کنجکاوی اسامی یکی دوتاشون رو سرچ‌ کردم ببینم کار جدیدی دارن یا نه ولی ظاهراً اکثریت سرنوشتمون یه جور بوده، جز یکی دو نفر معدود که تا چندسال بعدش هم ادامه دادن . یکی از مسائلی که خیلی به فکرم خطور می‌کنه و باعث خنده‌ام می‌شه اینه که آینه عبرت اگه قرار بود درسی داشته باشه، چطوری بود که برای خود من یکی نداشت؟ البته همیشه با این‌ مدل پیام‌رسانی مخالف بوده‌ام. منظورم استفاده از طنز و یا شخصیت‌های جذابی در نقش‌های منفیه که بیشتر رغبت بیننده رو برای تأیید اون شخصیت برمی‌انگیزه تا درک مشگل اصلی. </P>
<P>یادمه که قسمت اولی که ساخته شد و اجازه پخش نگرفت، به همین دلیل بالا بود که از بس شخصیت آتقی خواستنی و گوگوری‌مگوری از آب دراومده بود که نه تنها درس عبرتی توش نداشت بلکه تبدیل به آدم باحالی شده بود که آدم بدش نمی‌اومد یکی از اونا رو تو خونه‌اش هم داشته باشه محض خنده و سرگرمی :)</P>
<P>خب تو اون قسمت‌ها من دختر خانواده بودم که بشدت از اعتیاد پدر و همراهی برادرم بعنوان ساقی، در رنج بودم و همین موضوع و شکست عشقی من باعث شد بالاخره هر دوشون رو بفروشم (قابل توجه آدم‌فروشان محترم، لنگ بندازین لطفاً<IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/29.gif">).&nbsp;توی اون دوران خاص اوضاع مملی خیلی خراب بود و بابا در یه اقدام ضربتی ترتیب دستگیری‌اش رو داده بود و من هربار که می‌خواستم موقع ضبط حس بگیرم کافی بود پلک‌هامو&nbsp;بذارم رو هم و صحنه رفتن مملی رو بیاد بیارم و چشمام&nbsp;پر شن از اشکای بی حدی&nbsp;که عین ابر بهاری صورتم رو خیس می‌کردن.&nbsp;بخصوص اون پلانی که من وارد خونه می‌شم و به مادرم می‌گم که&nbsp;بالاخره رفتم و بابا رو لو دادم و شوکه شدن مادر که برمی‌گرده به من می گه: تو چکار کردی؟!! و این صحنه&nbsp;۳۸ بار تکرار شد!!!&nbsp;و خب درنظر داشته باشین من باید هر دفعه درحال گریه می‌بودم و تو بعضی از این تکرارها گاه به جمله اول نرسیده، کارگردان با حسّ یکی از ماها حال نمی‌کرد و کات می‌داد و دوباره&nbsp;... تا اینکه یه دفعه خانم مهتدی (که نقش مقابلم بود) قاط زد و سر کارگردان هوار شد که کشتی ما رو بابا... مگه حس گرفتن کشکه که هی کات می‌دی؟ بریدم ! کارگردان هم که&nbsp;بنظر می‌رسید واقعاً حواسش به این قسمت نبود، یه آنتراکت داد و گذاشتیم یه چند دقیقه بعدش تا ضبط انجام شه... &nbsp;</P>
<P>یادش بخیر ... اینا رو یادم اومد و هم اینکه نه اون کارگردان خیلی کارکشته بود و نه هیچ کدوم از ما بازیگر حرفه‌ای و نه از هیچ لحاظی اون کار قابل مقایسه با کارای امروزی (از لحاظ امکانات) . با همه اوصاف بدم نمی‌آد یه بار دیگه فرصتی پیش بیاد و پشت صحنه یکی از این فیلم‌ها حاضر بشم و بتونم از نزدیک شاهد پیشرفت کارشون باشم. </P>
<P>روز زن بر همه&nbsp;مبارک، امیدوارم حداقل برای چنین روزی همه عزیزان بهانه‌ای برای شادبودن داشته باشن. </P>
<P>Life is tough but doesn't mean that I should be the same, let's cheer up <IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/04.gif"></P>]]></description>
					<pubDate>Tue, 24 Jun 2008 15:39:41 GMT</pubDate>
					<comments>http://me-justawoman.blogsky.com/Comments.bs?PostID=804</comments>
          <guid>http://me-justawoman.blogsky.com/1387/04/04/post-804/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[فیلم تجاری یا آبگوشتی]]></title>
					<link>http://me-justawoman.blogsky.com/1387/04/02/post-802/</link>
					<description><![CDATA[<P>نمی‌دونم من خیلی وقته فیلم تجاری ندیده‌ام یا واقعاً اینقدر اوضاع خرابه. فیلم «زن‌ها فرشته‌ان» رو رفتم بعد از مدت‌ها اونم چون دیدم مهتاب کرامتی و نیکی‌جون توش بازی می‌کنن، با خودم گفتم باید حرف حسابی توش باشه . مدتی قبل فیلم کلاغ‌پر رو تو خونه دیدم و متوجه فاجعه&nbsp;ایرونیزه‌ کردن فیلم زیبای&nbsp;addicted to love&nbsp;شدم که رسماً گند زده بودن تو فیلمنامه به اون خوشگلی. با خودم گفتم خب داستان امکاناته و همون تبعیض نژادی و اینا :) ولی تکرارش اونم برای این فیلم ... اولاً که بازی مهتاب کرامتی شوکه‌ام کرد و تا دقایقی منتظر بودم یارو کات بده و معلوم بشه بازی تو بازیه. می دونین که چه جوری می‌گم؟ از اون مدلا که فیلم تو فیلمه ولی در کمال ناباوری دیدم که بازی ادامه داره و همینه و غیر از اونم چیزی نیست... فیلمنامه&nbsp;هم بی‌شک&nbsp;باز یه کپی‌وطنی ناشیانه از&nbsp;یه فیلم هالیوودی بود که تو اونم سه تا دوست دست بدست می‌دن تا دخل شوهر خائن رو بیارن. اولاً که تکلیف خانم نازنین همون اول فیلم معلوم نشد که چی شد و نه به اون هارت و پورتش و نه به اون پلان آخری که چنان سوت شد که تا آخر فیلم جز یکی دو پرده دیگه ازش حرفی هم به میون نیومد.&nbsp;قضیه طلاق نیکی کریمی از همسرش و بعد رجوعش در آخر فیلم هم از اون آبگوشت‌کاری‌های درجه یک بود. وکیلش عنوان کرد که ایشون از همه حق و حقوقش گذشته بس که همسرش اذیتش می‌کرده و بعد طی یکی دو فقره شیطنت به نتیجه اخلاقی مهمی رسید که همسر ایشون در مقابل بعضی‌ها!! خیلی هم خوبه.&nbsp;</P>
<P>اصلاً هنوزم که دارم می‌نویسم باورم نمی‌شه حداقل این دونفر چطوری تن به بازی تو هم‌چین سناریوی دوزاری دادن. تا اون‌جا که من می‌دونم هر دو وضع مالی بدی ندارن تا ناچار به این کار باشن... چه عرض کنم؟ مهتاب کرامتی رو خیلی دوست می‌دارم و هنوزم از ارزش بازی‌های قبلی‌اش&nbsp;چیزی برام کم نشده و معتقدم این&nbsp;کارگردان محترم بوده که چنین بازی فاجعه‌ای رو ازش گرفته. ولی از سینما که دراومدم بهت‌زده بودم ...&nbsp;یه زمانی چیزی بنام&nbsp;تعصب بازیگری وجود داشت ... </P>
<P>بهرحال تجربه جالبی نبود و باعث شد برای یه دوره طولانی دیگه از سینمای ایران دور بشم و در عین حال کم‌کم به این باور برسم که سطح توقع مردم رو به چه حدی تنزل داده‌ان . نه در حدی هستم که بتونم دلیلش رو بگم و نه اهمیتی برام داره فقط یه احساس بود که گفتم نظر شما رو هم بدونم ... فکر نمی‌کنم من پرتوقع باشم و اینم قبول ندارم که همه‌چی‌مون باید بهم بیاد چون نمی‌آد یعنی تا من یادم می‌آد،&nbsp;این‌جوری نبوده.&nbsp;من که عددی نبودم و جز یه تجربه یک ساله چیزی برای عنوان کردن ندارم،&nbsp;ولی&nbsp;یادم می‌آد که حتی اون موقع با اون همه محدودیت اوضاع به این بدی نبود و فیلم‌های تجاری در حد سلطان هم ارزش یه بار دیدن رو داشتن&nbsp;حالا چی شده که&nbsp;کسی که تو زمینه کارگردانی&nbsp;داره سری&nbsp;توی سرها درمی‌آره،&nbsp;براش مهم نیست چی بازی می‌کنه ؟!&nbsp;</P>
<P>پ‌ن: از حق نگذریم صافکاری نیکی کریمی حسابی به چشمانمان نشست. دست‌مریزاد :)</P>]]></description>
					<pubDate>Sun, 22 Jun 2008 15:40:15 GMT</pubDate>
					<comments>http://me-justawoman.blogsky.com/Comments.bs?PostID=802</comments>
          <guid>http://me-justawoman.blogsky.com/1387/04/02/post-802/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[مسافرت (پایان)]]></title>
					<link>http://me-justawoman.blogsky.com/1387/03/29/post-800/</link>
					<description><![CDATA[<P>یکی از مکافات‌های من و دوستم نداشتن هیچ توضیحی برای&nbsp;«هایپر» بودنمون&nbsp;بود. جالبه که باورش برای خیلی‌ها سخته . از جمله لیدرتورمون که تو برنامه‌ها متوجه عدم استفاده ما از مشروبات الکلی شده بود. تو برنامه اون شب ما امکان استفاده از سه نوع مشروب داشتیم که از سر شب قابل سرو کردن بود. بار اولی که گارسون اومد سراغمون لیدرتورمون هم نزدیک وایساده بود که اونایی که مشگل زبان داشتن رو کمک کنه تا سفارششون رو بدن. نوبت ما که رسید، به گارسونه کنم نوشابه انرژی‌زا چی دارین؟ که با تعجب بهمون یادآور شد که نوشابه انرژی‌زا الکل نداره ! منم تصدیق کردم و گفتم که بله لطفاً دو تا نوشابه غیرالکلی :)... از همون‌جا گیرهای لیدتورمون هم شروع شد و اومد سراغمون که نفهمیدم شما دو تا مشروب نمی‌خورین؟ گفتیم نه. گفت مگه می‌شه؟ آبجو که می‌خورین دیگه ؟ اون که الکلش کمه! خندیدیم و گفتیم الکل به هیچ عنوان چه کم چه زیاد ... بعد هی رفت و اومد هی پرسید می‌شه توضیح بدین چرا؟ ما هم می‌خندیدیم و می‌گفتیم برای اینکه سرحال باشیم. تو کَتِش نمی‌رفت و آخر سر هم گفت من می‌دونم شما منو سر کار گذاشتین حتماً تو هتل خوردین و اومدین :) مگه می‌شه آدم بی هیچی اینقدر سرحال باشه و همش غش غش خنده‌اش بلند باشه؟ راست می‌گفت تو تمام سفر اونقدر سرخوش و سرحال بودیم که مطمئناً قضاوت خیلی‌ها رو&nbsp;بر مست بودنمون برانگیختیم :-) یه بار که راننده تاکسی‌مون که ظاهراً مسلمون بود و ما هم سر یه موضوعی با هر و کر سوار تاکسی‌اش شدیم و اشک از چشمامون راه‌افتاده بود، از عصبانیت یه ضرب زیرلب غرغر می‌کرد<IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/18.gif"> و نزدیک هم بود با یه عابر تصادف کنه. </P>
<P>به همه اونایی که این حالت رو نمی‌فهمن حق می‌دم، چون خودم از همه اونا بدتر بودم،&nbsp;بنظرم زندگی بدون هیچ محرک بیرونی از جمله&nbsp;الکل و یا ماده مخدری&nbsp;بطرز غیرقابل انکاری کسل‌کننده می‌اومد و یا دست کم دیگه جایی برای&nbsp;لذت‌بردن نداشت.&nbsp;وقتی&nbsp;باورهام رو یادم می‌آد، مسلماً خودم جزو اون دسته بودم که&nbsp;صدای&nbsp;قهقهه زنی اونم کله صبح&nbsp;تو راهروی لابی هتل رو دال بر مست بودنش می ذاشتم. داشتن انرژی اونم برای ساعت‌های متمادی تو مهمونی‌ها و مراسم مختلف چیزیه که بغایت تو بهبودی‌ام ازش لذت می‌برم. </P>
<P>اون شب تقریباً تمام مدت وسط پیست درحال رقص بودیم، در حالی‌که بوضوح کم‌شدن افراد رو می‌دیدی که اون رخوت لعنتی بعد از الکل سراغشون اومده و نم‌نم داره از پا درشون می‌آره. آخر شب درحالی‌که هم‌چنان هر دومون سر حال بودیم و از کلوپ بیرون اومدیم، همه اونایی رو که خودشون رو خفه کرده بودن، دیدم که چطور خمیازه کشان دارن هیکلشون رو بزور به سمت ماشین می‌کشن. نزدیک لیدرمون که رسیدم از زور بی‌حالی داشت تلو تلو می‌خورد و بهش گفتم این دقیقاً همون حالتیه که من نمی‌خوام دچارش بشم. من با این قسمت الکل مشگل دارم. ای‌کاش می‌شد خورد و دردسری بابتش نداشت، اما من می‌خورم و نمی‌تونم به کم اکتفا کنم و فرداش بحدی کسل و آویزونم که به غلط‌کردن می‌افتم. </P>
<P>اگرچه اون نمی‌فهمه من چی می‌گم شاید چون اون مثل من افراط‌کننده نیست. پیکش رو می‌زنه و فرداش زندگی‌ عادی‌اش رو می‌کنه ولی برای من معتاد، هیچ‌چیز متعادلی وجود نداره. چون اولاً که محاله به یه پیک و دو پیک اکتفا کنم و بعدش هم خماری بامدادش بیچاره‌ام می‌کنه. </P>
<P>امروز تو مسافرت‌هام بیش از زندگی معمول و روتینم طعم آزادی از اسارت مواد رو می‌چشم و به معنای واقعی : <STRONG>زندگی می‌کنم و بدون مصرف هیچ‌گونه ماده مخدری روز خوبی خواهم داشت </STRONG></P>]]></description>
					<pubDate>Wed, 18 Jun 2008 15:07:11 GMT</pubDate>
					<comments>http://me-justawoman.blogsky.com/Comments.bs?PostID=800</comments>
          <guid>http://me-justawoman.blogsky.com/1387/03/29/post-800/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[مسافرت و نوستالژی (۴)]]></title>
					<link>http://me-justawoman.blogsky.com/1387/03/27/post-798/</link>
					<description><![CDATA[<P>نهار رو درحالی خوردیم که گارسون حدوداً ۵۰ ساله بدجوری به من گیر داده و یه ضرب می‌اومد و می‌پرسید چیزی می‌خواییم یا نه. مشگل زبان تو ترکیه همیشه بوده و هست. انگلیسی رو در این حد بلدن که وقتی می‌پرسی : Can you speak English بی بروبرگرد می‌گن آره و به محض اینکه سؤالت رو می‌پرسی قیافه گیج طرف رو می‌بینی که سریع می‌زنه به کانال محلی و با زبان بین‌المللی ایما و اشاره سعی داره بفهمه چی گفتی<IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/26.gif">&nbsp;من تجربه اینو داشتم بنابراین اصلاً سعی نمی‌کردم با انگلیسی ارتباط برقرار کنم ولی دوستم که به زبان فرانسه مسلط بود، اوضاعش بهتر از من بود چون تعداد میان‌سا‌ل‌ها و پیرهاشون که فرانسه بلد بودن تقریباً غیرقابل انتظار بود. (احتما‌ل می‌دم این مهارت هم&nbsp;مربوط می‌شه به دوران جنگ جهانی و تردد اجنبی‌ها) خلاصه این آقای گارسون هم که&nbsp;از دیدن ما مشعوف بنظر می‌رسید کلی باعث سرگرمی و خنده بازار ما شد. رفیقم سربه سرم می‌‌ذاشت که ببینم اینقدر براش جذابیت داری که یه نهار ما رو مهمون کنه :) هرچند که مردک دریغ از یه دوغ مجانی، فقط دید زد... آخ‌آخ گفتم دوغ... نمی‌دونین چقدر دوغاشون خوشمزه‌ست اصلاً یه چی می‌گم یه چی می‌شنوین، به استانبولی می‌شه «آیران» و تنها نوشیدنی بود که بی‌وقفه دلت می‌خواستش. خلاصه که اگه یه روزی رفتین اون وری&nbsp;سفر به جزیره‌ها یادتون نره که کلی منظره زیبا منتظرتونه .</P>
<P>اینم بگم که میزان یافت یه مرد خوش‌تیپ بطور اتفاقی تو خیابونای استانبول مصادف با دیدن یه خانم لخت تو خیابونای تهرانه <IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/27.gif">&nbsp;هرچی به چشم برادری خواستیم خوش‌تیپ مک‌کوئین ترکی رو در باب کنجکاوی رصد کنیم، نشد که نشد. دوستم می‌گفت اگه احیاناً ببینمش، در هر پزیشنی که باشم می‌رم و بهش می‌گم آقا شما خیلی خوش‌تیپی :) واسه همینم که شده هی گشتم تا حداقل این رفیق ما به قولش وفا کنه اما افسوس و صدافسوس...</P>
<P>از بین برنامه‌هایی که برای تور تهیه دیده بودن و کلی هم ملت رو براش پیاده می‌کردن، برنامه هزار و یکشب بود که توی یه&nbsp;سرداب&nbsp;برگزار می‌شد. البته رستوران بود ولی&nbsp;ساختش سرداب مانند بود، پله می‌خورد می‌رفت پایین با راهروهای تاریک و دیوارهای آجری و سقف ضربی. متاسفانه چون خیلی تاریک بود نشد عکس بگیرم.&nbsp;ما مفتخر به زیارت سه رقاص&nbsp;محلی - لبنانی و&nbsp;بین‌المللی بودیم همراه با صرف شام و خواننده‌ای بنام نیلوفر (اون معروفه نبود)&nbsp;که صدایی فوق‌العاده داشت چیزی که توی خواننده‌های ترک کم پیدا می‌شه از بس که همه‌شون انکرالاصواتن. من نمی‌فهمم مثلاً همین <A href="http://empressphoto.blogfa.com/">خانم ابرو</A> &nbsp;غیر از قیافه یعنی صدا هم داره؟ خواننده اون شب شدیداً این‌کاره بود یعنی قبلاً اطلاعات گرفته بود از اینکه مهمونا بیشتر ملیت کجایی دارن و چه کسی تولدشه و یا احیاناً سورپریزش می‌خوان بکنن و ... خداترین اجراش هم با یه خواننده گِی بود از (اگه اشتباه نکنم)&nbsp;روسیه که دعوتش کرد رو سِن. پسره خیلی خوش‌تیپ و خوش‌قد و بالا بود و انصافاً صدای معرکه‌ای داشت و «هتل کلفرنیا» رو هم‌خونی کردن.&nbsp;بعد چون تعداد مهمونای ایرانی زیاد بود،&nbsp;دی‌جی&nbsp;چندین آهنگ ایرونی رو میکس کرد که&nbsp;یه وقت با پیچشی در کمر&nbsp;و بحالت قِر خشکیده از اون‌جا خارج نشیم که اصلاً خدا رو خوش نمی‌اومد ...&nbsp;&nbsp;</P>]]></description>
					<pubDate>Mon, 16 Jun 2008 15:00:49 GMT</pubDate>
					<comments></comments>
          <guid>http://me-justawoman.blogsky.com/1387/03/27/post-798/</guid>
				</item>
			
		
	</channel>
</rss>
